این روزهای شلوغ و سخت، و خسته کننده دلیل نمی شه که به موز های رسیده ی روی اپن آشپزخونه رحم کنم، داشتم موزها رو برای درست کردن پودینگ شکلاتی آماده می کردم که یه نفس عمیقِ دوباره کشیدم و با خودم فکر کردم از ساعتِ هشت که رسیدم خونه تا الان که ساعتِ نه شبه همش یه بوی آشنا تویِ خونه می فهمم که قبل از رفتنم نبود.

وقتی دیدمشون تو گلدون شیشه ای جا خوش کردن به زمین و زمان و چشم هام که حتی جلوی پامم نمی بینن فحش دادم. این بو، جزئیِ از بوی خونه ی ماست، مثل بوی قرمه سبزیِ خونه، بوی آش دوغِ خونه، بوی شیشه پاک کن و شوینده های خونه، بویِ شامپوی آبجی کوچیکه یا بویِ رژ لبِ من یا حتی بوی عطر مردونه ی مارک open. این بوها، بوی خونه ی مان، بوهایِ غریبی که حتی تو خوابم هم جای خودشون و دارن.

زمستونا، اما بوی خودشو داره خونه، بویی که الان خیلی بیشتر دوستش دارم. بوی نرگس ها ی باغچه. بوی دل خوشی کوچیک وسط این همه بی برگی و بی ثمری انار، همون تک درخت، که چند روز پیش که زیر پاشو جارو می کردم، مرد همسایه و معشوقه ی پنهونیش، باز پنهونی رفت و آمد داشتن و تهِ دو تا کنتِ نعنایی رو زیر انار تنهای بی برگ و بو جا گذاشته بودن، از کجا فهمیدم معشوقشه؟ ازصورتی تیز نشسته رو یکی از ته سیگارا.

پ.ن: اگه دلشو دارید، خونتون بوی چی میده الان؟

عکس: پوست خش دار و ترک خورده ی پاییزیم و زخم های روی دستم. حقا که انارم:)