۱۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سهیلا» ثبت شده است

255: فرگشت یا قانون بقای نژاد قوی تر؟

  • خانم انار
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶
  • ۰۰:۳۰
جلوی خونمون اون طرف پل یه نمایشگاهِ موقت مبلمان زدن که یک هفته عمرش بود و دمشون گرم تو این یک هفته بدون استرس از تاریکی و چراغ های همیشه شکسته ی محل راحت برمی گشتم خونه:) بعضی شب ها صدای بلندگوی نمایشگاه نه به وضوح  صدای الکس* تو حیاط پشتی می اومد. دو سه شب پیش که یکباره صدای خانمی رو باز هم نه چندان واضح شنیدم که گفت پنجاه و چند روز تا بهار مونده، تا سالِ نو یکه خوردم. مثل اوایلِ مهر که تقویم رو میزی و دیدم روی فروردین ماه استپ کرده بود.
 
همون اوایل مهر سعی کردم، از راهِ درست و اصولی هم رفتم. رفتم تا درست شم، درست شه.این بار حدیث مفصلم جواب نداد و همه چیز آنقدر هم بد نبود، اما باز هم نشد. چراییش رو بذارید پای تحلیل یک دهه چهلی و توهم دشمن بودنِ هر کسی که با تو نسبتِ خونی نداره. گفت:" اینها قصدشون جز از هم پاشیدنِ خانواده ها نیست." والبته لج بازی هم از طریق خون و ژن نرسه، اکتساب می شه نه؟!

امروز ظهر متوجه شدم ماهیِ گلیِ عید نود وشش که همین دیشب حباب های صدا دار می داد و همراه شده بود با از قفس بالا پایین رفتن و سر و صدا کردن های عصمت* خوب نیست، هر تلاشی کردم فایده نداشت، لااقل تا این ساعت. نه مرده است و نه زنده، گهگاهی لب هاشو بهم می زنه و نفسِ ریزی می کشه و چشم هاش تو حدقه می چرخن، گهگاهی هم همون نفس  و سعی می کنه محکم تر بکشه و همراهش دم و باله هاشو تکون میده ولی هیچ نتیجه ای نداره.  اما عصمت همچنان داره از قفس بالا پایین میره دستاشو قلاب می کنه و هر چیزی بهش بدی احتکار می کنه.
قاون زندگیِ منه! منی که هر چند وقت یک بار به تلاطم نفس کشیدن می افتم، تقویم و می بینم و یکه می خورم، سعی می کنم نفس عمیق بکشم، باله ها و دمم هم تکون می خورن اما باز چشم هام تو حدقه می چرخن و تمام تلاش ها بی نتیجه ان. اما آدمهای اطرافم دارن پیش میرن، جلو می رن و ادمه می دن. نمی دونم فرگشت باعثش میشه که آدمهایی که زمانی آرزو می کردن جای من باشن سرعت گرفتن و رفتن یا نژاد قوی تر داشتن، هر چی که هست حتی دیگه دونستنش هم منو زنده نمی کنه! دو راه جلوی رومه یکی به قول مامان که میگه ماهیه داره زجر کش میشه از آب درش بیار و راه دوم خودمم که نه نفس محکم تری می کشم تا مغزم بیدار شه و نه دلم میاد جونمو دو دستی تقدیم کنم...

*به ترتیب سگ همسایه و همستر من

پ.ن: گفته بودم امید و امیدواری هم پاسخ نیست؟ حتی اگر دوستی باشد:)

254: تا به حال سنجاق بوده اید؟

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۲۳:۰۰

روزهایی هست که ناگهان دستِ همراهت را بکشی و با خودت ببری به جایی که قسمتی از روح تو آنجاست و همه جاهای شبیه به آن.  امروز برای من از همان روزها بود. توی آمادگاه قدم زدن برای من زندگی است. زیرزمینِ رو به روی هتل عباسی،هر چند شبیه به قدیم ترها نیست،اما هنوز دوست داشتنیست. دست همراه را گرفتم و بردم زیرزمین. موزه ی حوزه هنری اصفهان. سازه های فلزی و یک دنیا حرف، عشق، ادبیات،شعر و سنجاق.

سنجاقی که اختراع فلزی دیگری بود، شخصی خریدش و میلیونر شد. سنجاق پرسپونه* و سنجاق هایی که ما بودیم. آدمها، آدمهای امروزی،مادرها، بچه ها، قلب های شکسته،قضاوت ها،آدمهایی که احساسشان سنجاق بود،سنجاق بودنشان احساس.

سنجاق هایی که از روی دیگران رد می شدند، سنجاق هایی که رویا داشتند، سنجاق های شکسته، سنجاق هایی به دنبال خدا،سنجاق هایی که سنجاق می خوردند، سنجاق های امیدوار، سنجاق هایی که خانواده داشتند، اما نداشتند، سنجاق های بی دل، پُر دل و...

سنجاق شدیم به موزه، به حرف های سنجاق ها. به مهدی بدری که هنر را حرف زد. شما چطور؟ تا به حال سنجاق بوده اید؟ سنجاق شده اید؟

*همسر ادیسیوس، که خواستگار سمجش برایش لباسی با 12 سنجاق هدیه آورد

پ.ن: چه دیر فهمیدم این گوشه ی دنج و دوست داشتنی رو، فردا روز آخره:)


253: قصور

  • خانم انار
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۰۰:۱۵

سر انگشتی به راحتی پنج شش زبان را می فهمم ولی تهِ ماجرا که برسم فقط نهایتا بتونم به زبون مادری بگم: ستین دلمی!

پ.ن: قصور ذهن و یک تکه ماهیچه ی همه کاره به اسم زبان. ترجمه اش را هم می فهمید حتما:)

252: آب،روشن می شود

  • خانم انار
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶
  • ۲۳:۰۴

من روی قبر خالی گریه کردن را، یادبود بلندبالای کارون از مهندس های سد ساز، یا همان قوم و خویشی که برای نان به رودخانه زد و برنگشت را دیده ام. یک شبه پیر شدن مادرها، بزرگ شدن بچه ها بدون پدر، بدون مادر. قبرهای عکس و نشان دار بی نشان.

درد از ما که کنده نمی شود،آب اما روشن می شود.

پ.ن: یک جایی گفته بودند، رفتن در راه نان حلال، شهادت است. روحتان شاد



251: پایان شادی وجود ندارد

  • خانم انار
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۲۰:۰۱

هر وقت از جلوی آن دبیرستان پسرانه رد می شوم، یاد نقل قول و داستان همیشگی می افتم که : فلان مدرسه قبول شده بود و از پس آزمون ورودی با بالاترین نمره برآمده بود اما بعد از یک هفته کاری کردند که مجبور شود برگردد.هربار هم حسرت می خورم، چون استعدادش را بارها دیده ام. گاهی هم که حوصله اش سر می رفت استعداد هایش را لا به لای دفترهای من جا می گذاشت. بعد از آن ماجرا، هیچ چیز در زندگی اش درست پیش نرفت،هیچ چیز! از درس و مهندسی برق گرفته تا ثبات شغلی و حتی ازدواج. کاری هم از دستِ هیچ کس بر نمی آید.


دیروز دوباره از جلوی آن مدرسه رد شدم. قصه ی آشنا برایم تکرار شد. مثل قصه ای که از یک نوار کاست می شنیدم، بارها و بارها،آنقدر که هنوز صدای حسن پور شیرازی در بنِ استخوان هایم هست. اما قصه های تکراری که همیشه مثل قصه های کودک، پایان شاد ندارد. امروزمی بینم که بعدا دلسوزی می کنند،که دفتری داشت، دلی داشت،استعدادی داشت.... امروز می بینم که بعدا هیچ چیز در زندگی ام درست پیش نخواهد رفت. چون مجبورم برگردم و برگشتنی که دلت همراهت نباشد،برگشتن نیست.

پ.ن: انتهای قصه. دیگر تلاشی نمی کنم و همه چیز، هیچ چیز می شود


250: یک لحظه که امروز زندگی کردم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶
  • ۲۲:۱۹

اگر امروز را یک لحظه زندگی کرده باشم ، همین پنج دقیقه پیش بود که هشت ساله هه خیلی جدی گفت :" خنده ی موناریزا* رو از روی من کشیدن."

*مونالیزا:)))

249: آسمان سیاه پوشیده بود

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۰۰:۴۰

نمی دانم، شاید پس این همه نا امیدی این آخرین بار است که برایت می نویسم. البته هر بار گفته ام و باز نوشتم،هر بار گفتم یا تمام می شود، همه چیز،حتی من تمام می شود، یا درست می شود، اما نشد. انگار کن از ازل قرار بوده که نشود، همیشه نشود. همه جا نشود.

امروز را یاد آن خیابان پاییز زده بودم. دست در دست، رو به جلو می دویدیم و طوفان درست پشتِ سرمان بود. خبر نداشتیم؟نه نه اصلا بی خبر نیستیم. آدمی هیچ گاه از چنین طوفان هایی بی خبر نیست. ولی وقتی که زندگی را نفسی نباشد، وقتی خفتِ تحمل ناپذیر، ریشه ی زیر پایش بشود و هر چقدر هم بخواهد و تلاش کند دامن او را هم بگیرد، باید در همان طوفان بدود.

مثل همین حالا که مادربزرگ،اسم  خودش و مرده را یادش نمی آید، ولی می داند که سال روز مرگش هجده ام دی ماه است و می داند جوان بود که رفت. نشسته است و لالایی می خواند، وسط هق هق هایش تش* را می شنوم، با گوش با بینی.

گفته بود،آتش گرفت، از رعد و برق آتش گرفت. مثل همان صاعقه ای که میانمان خورد،ندیدیمش،نشنیدیمش ولی خورد. همان دمی که بی خیالِ طوفان به امیدواری می دویدیم. خورد و تو را برد، به جایی که تمام نامه ها برگشت می خورد. به جایی که تو اینجا نیستی.

مادربزرگ گریه می کند و یادش نمی آید. و همه یادشان نمی آیدو مثل من هنوز امیدوار نامه می نویسند و از رویاهایشان خیابانی می سازند پاییز زده!

*آتش

پ.ن هجدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود وشش_آتش... +365 روزه شدم

248: و دغدغه ها ی نوجوانی هنوز با من است

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۴۷

کتابخانه ی خاک خورده را مرتب کردم، کتابخانه ای که از دوازده سالگی دو بخشی شد و الان سه بخشی شد. و اگر کسی را برای حرف زدن داشتم، چهار بخشی میشد.:)

لا به لای کتاب ها یک پوشه پر از نوشته پیدا کردم، عجیب که نیست، ولی گاهی خودم را هم غافل گیر می کند. ولی اگر انشاهای نوشته شده در کلاس زبان نبودند، باید بیشتر غافل گیر می شدم که هنوز سالم، هستند. 

عنوان هایشان را که می خواندم، از یک دختر تازه نوجوان آن روزی کمی بعیدند. طبیعت،انسانیت،کودک کار، بچه دار شدن، کولون سازی انسان! خط سوم یکی شان نوشته بودم :

Is human created to overcome nature?

زمان رفت، سوال عوض شد. اصلا چرا این کثافت دوپا را آفریدی؟

247: درخت شدم

  • خانم انار
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۱۵:۰۴
گفته بود که کنار هر چیزی که گفتم، ننوشتن برای تو سم است. بنویس، زمانت را،خودت را! نه از این نوشتن هایی که اینجا می نویسم. نه! منظورش زخم زدن به قلم بود، به کاغذ! ریختنِ هر احساسی روی تنِ کاغذی که درخت بود.... درخت!؟

بامداد، ساعت های اولیه ی بیست و هفتم امرداد 1396 به کاغذها قسم خوردم و نوشتم، قلم توی تنش فرو که می رفت، گمان کن که حرف هایم جان بگیرند، چه جانی از لجن بر می آید جز مرداب شدن؟؟!

در مرداب که فرو رفتم، بند آخر را نوشتم و "تمام تنی که درخت می شود"*، تویِ کاغذ فرو رفتن، نفس بریدن، نوشتن و کاغذی که درخت بود_هیچ، درخت شدم.

پ.ن: مرداد:میرا _امرداد:نامیرا... نه اشتباه تایپی است، و نه بی هدف نوشته شده است:)

*از لا به لای نوشته های منتشر نشونده_انار

246: آنقدر می دانم که هنوز به اندازه ی کافی نمی دانم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶
  • ۰۰:۲۲

به قول بهشتانه شانس عملا وجود ندارد که بخواهد بدشانسی یا خوش شانسی وجود داشته باشد.(دانشجوی فلسفه است) اما این روزها که هرچی می دوم، نمی شود. رسما هیچ چیز و هیچ کسی را جز بد شانسی نمی شناسم که تمام سرکوفت ها را به او بزنم.

به لطف ترجمه هایی که از شانزده سالگی انجام داده ام از هر علمی، کمکی بلدم و مغزم در هر زمینه ای نکته ای بلد است. مثلا اگر کسی بگوید کیک زرد آن را با غذای زابل که کشک زرد است قطعا قاطی نمی کنم چون، نه تنها اخبار می بینم بلکه یکی دو تا مقاله در مورد فیزیک هسته ای ترجمه کرده ام. پس اطلاعات عمومی ام بالا رفته است ولی کامل نیست. اصلا چه کسی کامل است؟هیچ کس. چه چیزی کامل است؟ هیچ چیز.

حالا اینکه من چهار تا اصل فلسفه بلدم و دوتا اصل فیزیک و هزار اصل ادبیات و... دلیل نمی شود، که کج خلقی روزگار که جمع شده در روزهای تعطیلی که هوا فقط برای من معلمِ روز مزد آموزشگاهی و شاگردانم تمیز است،یا بد اخلاقی های زمین و آسمان که حتی باد هم تمام این حجم کثافت را نمی برد، یا تعطیلی زود هنگام همه چیز و همه جا در گوشه های شهر را گردن شانس کج و کوله ام نندازم. اصلا هیچ چیز و هیچ کس دلیل نمی شود که نگویم ای تف بر این شانس! تف بر تمام روزگار که می چرخد و می چرخاند و آرزوهای کوچکم هم را مثل تن تیر و بهمنِ بد بوی مردی که هر روز بعدازظهر سر کوچه لابه لای آشغال ها دنبال غذا، سیگار نیم سوخته یا پلاستیک می گردد، نمی سوزاند.

هان! گفتم نمی سوزاند. یادم آمد روزگارِ قبل تر همان شانزده سالگی ام که توی سرویس آموزشگاه نشسته بودم آقای راننده محکم روی ترمز زد گوشه ای ایستاد و از صندوق عقب ماشین هر چه بطری آب داشت توی چاه آب روی کنار خیابان خالی کرد. مردی در حال مصرف مواد مخدر، آتش گرفته بود، توی چاهی که خودش کنده بود یا نه؟!

هرچه می گذرد، بیشتر می خوانم، بیشتر می گردم و جست و جو می کنم و فقط یک چیز می دانم که آنقدر می دانم که هنوز به اندازه ی کافی نمی دانم. تمام من این است، حجمی از هنوز نفهمیدن ها، ندانستن ها. آرزوهایم هم کوچکتر از سطح فهمیدنم! کوچکتر از سطح توقعم.مثلا تنِ سالمش. یا قایم کردن اخبار، فوتبال، روزنامه و هر چه که هیجان دارد. یا یک باغِ کوچک انار، تا انار چه باشد؟ یک گوشه ی دنج، آرام. که محال بودنِ تن سالمش را فراموش کنم، که نگران داروها نباشم، و امید داشته باشم که یک روز با بی خیالی تمام ، زیر پای انار را جارو می کنیم و می نشینیم و هر چقدر دلمان خواست شیرینی می خوریم، ترجیحا دارچینی...

پ.ن: با تشکر از بهشتانه، برای تبریک زودهنگام

پ.ن بعدی: برای ما،این روزها بیشتر دعا کنید، اوضاع خوبی نداریم.


از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم