۱۹۴ مطلب با موضوع «ویرایش نشده های ناگهان» ثبت شده است

272: گل نسا جونوم کارا بهتر میشه

بهم می گه شاید هم بهتر بود، این روزهای ابریِ بهاری رو که تقریبا هفته ای دو سه بار زیر بارون تندِ اردی بهشت شسته می شدم، به جای یک درخت گیر کرده توی زمین،ریشه زده و گل زده، یه آدم بودم، یه آدمیزاد آزاد، با دو تا پا می رفتم سمتِ شالیزار و عطر برنج، یا سمتِ باغ و بوی نارنج. یه اسم سر و ساده خیلی قدیمی داشتم و دامن می پوشیدم و چادر کمر می بستم، صبح به صبح از زیر پای مرغ ها تخم مرغ بر می داشتم، تا غروب تو باغ و شالیزار بودم و دمی باقالای آتیشی می پختم و عصرها هم فطیر! و تنها سرگرمی زندگیم، گوش دادن به ترانه هایی که جوونکا زیر لب می خوندن بود.

بهش گفتم: منِ آدمیزاد هم اسیر شدم، بی ریشه بی برگ و گل، خودتو بده دست باد و بارون، شاید شست و برد شاید کنده شدیم و رفتیم!

پ.ن: ولی آخرش نگرانی تو اوج شادی هم هست، نگرانی واسه نارنج ها، آدم ها، دخترها(کلیک کنید)

عکس: درخت بی ریشه




271: از کی اینقدر دوستت دارم؟

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۱:۱۲
  • ۲ پسندیدم
داشتم فکر می کردم، کی اولین بار این حسِ دوست داشتن پر وظیفه که شبیه هیچ حسِ دیگه ای نیست تو وجودم اینقدر عمیق ریشه زد، همون روزی که ع، با پنج سال اختلاف سنی شد اولین شاگردم و اول نوجونی واسه یه دونه مردود خردادی شکسته بود، دیر اومده بود ولی زود رفت،پر امید و بعدش که نمره های شهریورش رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم یا نه همین دیروز که تو کلاس کوچولو ها یهو به خودم اومدم و دیدم بین هشت تا بغل کوچولو گیر کردم؟

نفهمیدم،نمی دونم. تنها چیزی که می دونم این حسِ خوبِ نزدیک بودن به آدمهای کوچولو و یه مقدار کوچیک تر از خودمه،انگار امیدی که ندارم و تو وجودشون می بینم و یکم حالم بهتر میشه. نمی دونم دلیلش چیه ولی هیچ کدوم از حس هام ساختگی نیست،مثل وقتی که دارم با دوستای مامان حرف می زنم نیست،زورکی نیست!خوب و واقعیه! همین حالمو می سازه!

شاید هم وقتی که یاد گرفتم محبت کردن حتی با یک نگاه کردنِ ساده هم قابل انتقاله! زندگی و امید هم! اره منم به همون اندازه و بلکه هم بیشتر ازشون یادگرفتم

پ.ن:روز معلم به من و معلم های بیان که نمی شناسمشون دقیقا مبارک_هرکی معلمه خودشو معرفی کنه(البته نه اون خاموشا)

270: باد سمتِ منه، من سمتش نیستم؟؟؟

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۲
  • ۰ پسندیدم
تا چند وقت قبلش مخالف سرسختِ خواننده  ی مد نظر بود، از صداش تا ترانه های انتخابیش حالشو بهم می زد، اما همین که یه پست از اون خواننده دید که یه سری منفعت های خودش هم قاطیش بود، یک ساعته تبدیل به عاشق سینه چاکش شد و یادش رفت چپ و راست به اون خواننده توهین می کرد و حتی با اکانت های مختلف همیشه دایرکت و کامنت های فحش براش می فرستاد.

تا چند وقت قبلش از قهوه متنفر بود،اما همین که فهمید فلانی یه کافه از خودش داره و از قضا از همه نظر مورد خوبیه برای مخ زدن(به قول خودش)، اسپرسوی تلخ خور شد.

تا یک روز قبل آتئیست بود ولی وقتی فهمید، دختری که باباش کارخونه داره به شدت مذهبی و اهل نماز و روزه است، نه تنها واجبات رو به جا میاره بلکه همیشه مشغول نماز شب و ادعیه و صلوات و...هست.

و....
این روزها که پست های مختلف معمولا اعتراضی رو تو شبکه های مختلف اجتماعی از آدم های مختلف می خونم ،فقط و فقط یاد کامنت ها و توهین هاشون به خودم می افتم.

منم اگه دختر بودم با یه عکس پروفایل،کارام خونده می شد.
مگه دختر تو اتوبوس،خیابون،چادر مسافرتی و.. میخوابه؟
دختری که حرف مردم براش مهم نیست ....
چرا در مورد خدا نمی نویسی؟ چرا در مورد نماز ننوشتی؟
چرا متن هات به درد آخرت و دنیای مردم نمی خوره؟
(نمونه های مودبانه)

پ.ن: باد و بگیرید و برید، خداحافظ

269:لاتاری

نه، منتظر اکتبر نیستیم. نه به خاطر اینکه پاسپورتمون ارزش نداره، نه به خاطر اینکه آمریکا ی جدید میگه ایرانی تروریسته، نیاد. به خاطر اینکه بابامون امضا نمی زنه هم نه! حس وظیفه تو این شرایط خفه مون کرده. اینکه حداقل پول ناهار و شام خودمون و بعد از بیست سالگی خودمون بدیم. پس طبعا می ریم وسط اجتماع، دنبال یه لقمه نون. می ریم و شبیه اجتماعیم، نه شبیه این عروسک های بزک دوزک کرده و عملی نیم تنه پوش، که واسه یه ذره توجه،پنجاه شصت تومن پول شات تبلیغات اینستاگرام و... از همه زندگی شون می گذرن، حتی خودشون. اره ما همه مون نوشین هایی هستیم که شاید یه روز کم بیاریم و به دستور بابامون فریب یه مشت آشغال رو بخوریم. ناخواسته و با نارضایتی کامل.

امیرعلی ها هم البته، سوار پراید باباشون میشن و تفریحشون نوشین میشه، نه عشق شون، نه غیرتشون. امیرعلی های غیرتی، فقط واسه همون لاتاری ان، تو فیلم ها. وگرنه ما نوشین ها وقتی دو قدم می زاریم تو کوچه و خیابون کاری ندارن شکلت چیه، مدلت چه جوریه،امیرعلی های واقعی مثل گرگ های گرسنه حمله ور می شن و اسم و قیافه شون امیرعلیه و وجودشون سامی. غیرت ایرانی؟!! نه امیرعلی ها کمبودها و محدودیت های جامعه رو پرچم کردن دستشون و چهارتا ایسم می زارن تنگش و روشن فکر شدن و دخترهای مردمو می درن! اون امیرعلی تو فیلم بود، توهم نویسنده بود. وگرنه امیر علی های این بیرون به دختربچه ها هم رحم نمی کنن،اخبارش هر روز جدید میاد بیرون، هر روز با یه اسم:آتنا، کیمیا،ندا و..

موسی ها هم اکثرا، گوشه ی آسایشگاه های جانبازان اعصاب،شیمیایی و قطع نخاع هر روز اخبار می خونن و مجنون تر می شن. #لاتاری رو هر جا سرچ می کنی عبارت غیرت ایرانی چنان برات دهن کجی می کنه که...

پ.ن:خودمون وبسازیم و بعد بریم سراغ چشم داشت نژادهای دیگه و انتقام نرم


267: شما یک زن سیاه پوش که گمشده باشد را می شناسید؟

  • خانم انار
  • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۴:۳۳
  • ۰ پسندیدم
تا هشت سالگی توی شهرک زندگی می کردم، شهرکی که نصف خیابون هاش هنوز آسفالت نشده بود و حتی برای مدرسه رفتن باید سه تا محله رو بالا می رفتیم، تا به نگهبانی برسیم، از اونجا یه اتوبوس ما رو به مدرسه می رسوند. تو سوپر مارکت های شهرک، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شد اما دو تا چیز هیچ وقت نبود:آب نوشیدنی و کتاب. حتی کتابخونه ای هم نبود.

اما  پیکان بابا بود،بابا هر چند وقت یک بار نوبت کتاب خریدن داشت و برای هر کسی کتاب مخصوص به خودش رو می خرید. کتاب های مخصوص به من لاغر بودن و دو تا خط بیشتر نداشتن،بیشترش عکس بود! آخرین زمستونی که تو اون خونه بودیم بابا باز هم کتاب خرید :سفید برفی، سیندرلا، خانه ی شکلاتی، دختر کبریت فروش، کدو قل قل زن و  چند تا کتاب شعر که یکیش در مورد گربه ها بود، گربه های بدجنسی که هیچ کدومشون به خوبی گربه ی شاعر نبودن. خواهرم گفت هفته ای دو تاشو بخون وگرنه تموم می شن. گوشم بدهکار نبود،همش رو یه روزه خوندم. بعد مدرسه، تند تند دفترهامو سیاه کردم و بقیه ی روز و رو رخت خواب های تا شده تو اتاق کوچیکه که حکم انبار رو داشت ،کتاب می خوندم. غروب نشده بود که کتابام تموم شد و من موندم و یه حجم عظیم غصه که حالا بقیه ی روز و چی بخونم؟؟

از رو رخت خواب ها اومدم پایین و وسایل مامانم یه مجله " زن روز" پیدا کردم،ورقش می زدم که رسیدم به یک ستون بالاش با فونت درشت و رنگ قرمز نوشته شده بود:"داستان دنباله دار..." وسط های داستان بود،یک زن که توی کوچه یا خیابونی گم شده بود و دنبال چیزی یا کسی می گشت. پایین ستون با سیاه قلم یه کوچه ی دراز و بی انتها بود که یه حجم سیاه وسطش راه می رفت. خوندم و مشتاق که بدونم اون خانم دنبال چی می گرده و پیداش می کنه یا نه رسیدم به:"ادامه ی داستان را در شماره ی بعدی بخوانید" اما شماره ی بعدی وجود نداشت. مامان دیگه "زن روز" نخرید. میگفت الگوی برش های خیاطیش سخته!

اون شب موقع شام مامان منو از روی کوه رخت خواب ها بیدار کرد و برد پایین. اون شب تا الان همیشه نگران یک زنِ سیاه پوشم که توی کوچه ی بی انتها دنبال چیزی یا کسی می گرده و گم شده...

پ.ن: یکی از اولین تصویرهایی که از بچگی موقع کتاب خوندن یادم مونده.امروز روز جهانی کتاب_گونه ای از دوست_

عکس: کتاب خانه ی رویایی(منهای کله ی بریده شده ی حیوان در انتهای تصویر)




266: سی ثانیه در جوار انار

  • خانم انار
  • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۶:۲۰
  • ۰ پسندیدم

وسطِ کارِ ترجمه ی روانشناسی و آزمون ترسیم ساعت،دو صبح خوابیدم و هفت صبح با همین صدا بیدار شدم. حالا ازصبح  فقط یک یا دو ساعت استراحت کردم و این صدایِ امروز بالاخره منِ حبسِ در خود رو بیرون کشید که در پشتیِ اتاق رو باز کنم و یک هوا به انار نزدیک تر بشم.

پ.ن: انار خوبه، شسته شده،آروم. منم خوب میشم



265:چیزی که در جستن آنی،آنی

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷
  • ۲۱:۴۵
  • ۰ پسندیدم

میگن، هر چیزی رو یا شاید هم هر کسی رو از ته دل بخوای(عشق و عاشقی البته وجود نداره) چه بهش برسی و چه بهش نرسی، یه مدت بعد شبیه اش میشی. شاید نتونی جلوی خواستن رو بگیری ولی سطح و مقدارش دست خودته که چقدر بخوای و چی بخوای، یه وقت نشه شبیه یه لحظه لذت بشی یا حتی شبیه یه همبرگر دوبل؟::)) سطح بساز برای خودت

پ.ن:مثلا سطح نوشته هات

عکس: سرکلاس اومد در گوشم گفت :I like you (تزئینی)

261:جاست دو یور بد

آدمها رشد می کنن، از همون وقتی که اسمِ همشون رویان یا معادل انگلیسیش embryo هست تا وقتی که جنین یا fetus بشن، و بعد تر نوزاد، نونهال، خردسال و هزار هزار اسم دیگه که پشت بندش میاد بدون هیچ معنی. البته بخوای معنی کنی معنی زیاد هست، تو کتابهای فرهنگ لغت، تو جامعه، تو خیابون مفت مثل حرف، ولی آدم که حرف نیست مفت مفت معنی شه.معنی آدمها شاید تو سه ماه و چند روزگی با روحِ تازه شون بیاد، شاید هم قبل ترش، یا بعد از اون. ولی هر چی هست معنی آدمی با روح میاد، نه با رشد چند تا تیکه استخون، پوست و گوشت. روح میاد که فکر میاد، نظر میاد، عقیده میاد، من میاد.

حالا قصه از کجا شروع میشه؟ از چهار سالگی و مَن مَن و خودم خودم کردنا، یا از چهل سالگی و اول چل چلی، یا نه خیلی بعدتر از شصت سالگی و آخر عاقلی؟ گفتم آدمی که حرف نیست، نگفتم که عدد هم هست؟ عدد هم مفته، مفتِ مفت مثل ضرب کردن صفر تو میلیون میلیون. عدد که عقل نمی یاره، احترام نمی یاره، عدد توهم می یاره. مثل همون چهار سالگی، توهم خودم خودم.

آدم ها تو توهمن، توهم من هم یکی می شم مثل همون بتِ بزرگ. می خوان دنیا رو نجات بدن، عوض کنن، فکر می کنن و می گن هستن، ولی نیستن. نیستن که عقل و بزرگی رو می زارن تو ترازوی سن و قد یا حتی ترازوی فیلم، کتاب، روشن فکری و هر تز دیگه ای. نیستن که بزرگتریشون و رقم می کنن و می تازن، با شعار، با شعر، با حرف، با رقم.

آدم ها دیر به خودشون میان، وقتی که می بینن تبر رو دوشِ بتِ بزرگه. خیلی دیر شده ولی اون موقع است که بزرگ شدن واقعا، بی شعر بی شعار بی حرف و رقم. اونجا که تازه به همون جمله می رسن که اگه می خوای دنیا رو عوض کنی، فقط تخت خوابتو مرتب کن.

پ.ن: بی حرف و شعر و شعار بی رقم، بزرگ شدم.

260: کوچ بنفشه ها

روزهای آخر اسفند، روزهای شلوغ و خسته ی یک زمستان کم جان، روزهای غیلوله زدن وسط ملافه های شسته و نو، لای بوی شیشه پاک کن و سفید کننده و رخشای آمیخته شده به شب بو ها و بنفشه های صندوقی. گفته بودم خانه ها بو دارند، ولی بوی اسفند توی همه خانه ها اشتراکات زیادی دارد.
 از بوی اسفند و خستگی ناشی از دویدن هایش که بگذریم، اسفند موسیقی خودش را دارد. موسیقی اسفند، توی اتاق جدید،پروازهای پشتِ سر هم هواپیماهای مسافر بری است، صدای سکوتِ گنجشک ها و صداهای ممتد زاغ ها، صدای ماشین هایی که از روی پل رد می شوند، صدای حباب های درشت ماهی قرمز توی تنگِ آب و آخرِ همه ی صداها صدای فرهاد وقتی با انگشتانش روی پیانو می رقصد:
"ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست."(کلیک کنید)


پ.ن: سال نو(پیشاپیش) مبارک.

 

259: درجا کار کردن یا در ثانیه مردن؟

ساعت اتاق هنوز روی ده و 40 دقیقه و دو ثانیه ی شب در جا می زنه، مثل آخرین ساعت مچی که داشتم حوالی پونزده سالگی که روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح در جا کار می کرد و موقع از پله های مدرسه پایین اومدن صفحه اش محکم به نرده ها خورد و از درجا زدن ایستاد برای همیشه. روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح.

از همون پونزده سالگی دیگه ساعت مچی ننداختم، چون بالاخره بعد از دو هفته عمر مفید، همیشه درجا کار می کرد. البته این قانون در مورد ساعت های همجوار من صدق می کنه حتی اگه روی دیوار باشن یا روی میز، یک جور کمال همنشینی و عادت. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کار به تقویم ها بکشد، تقویم های کاغذی و هوشمند  هیچ فرقی نمی کنه.

هفته ی آخر آموزشگاه، موقع عکس گرفتن با هفت سین و رسم هر ساله ی تبلیغات نوروزی، چسبیده و شانه به شانه ی همکارهایی که هیچ کدومشون و نمی فهمم و اسم دو نفرشون و قاطی می کنم، فهمیدم یک ساله دارم کار می کنم.

عصر پنج شنبه، رفتم سمت آموزشگاه پشت خونه مهسا(همکلاسی و هم محله ای قدیمی) و چند تا سوال پرسیدم برای نود و هفتی که نیومده آستین بالا زدم. باید به شاغل(!) بودن و ساعت های کاری اشاره می کردم، پرسیدن چند سال سابقه کار داری، جوابش یک سالِ رسمی و هشت سالِ غیر رسمی بود. راه برگشت به خونه سه دقیقه و نیم طول می کشه ولی اون عصر پنج شنبه، نه سال گذشت و من نگذشتم...

پ.ن: دری وری های پس از طی کردنِ مسیری هر روز، برای هجده سال

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی