130

وسطِ سوالِ مهمِ درسی، استاد گفت : روی نگینِ انگشترت چی نوشته

دانشجو بعد از چند ثانیه بهت: گفتم غمِ تو دارم، گفتا غمت سر آید

پ.ن: یک دیالوگِ واقعی

عکس: نگینِ انگشتر

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

129

معلمی در این مدت کوتاه برای من زندگی آورد‌. گه گداری همه چیز یادم می رود و فقط فکر بازی کردنم و لا به لای بازی ها بی آنکه بفهمند به هدفم هم رسیده ام. ( تدریس) اما امان از نوجوان ها که سخت ترین قسمت معلمی اند. باید مثل الکل، پنسیلین و چاه نفت کشفشان کنی یا حداقل بگذاری خودشان را کشف کنند و انگیزه بگیرند و هدف داشته باشند. همین اواخر در حال کشف استعداد های عجیب و غریب دختری با بیست درصد بینایی ام و حتما خدا من را دوست داشته که این همه قند توی دلم آب می شود برای یک ذره استعداد در این فیزیک پر از اشکال! آن هم چه استعداد هایی:) اینقدر دوز خوشی بالا رفته که بعد از دو سال که خیلی بعید بود عمیق به استعداد هایم فکر می کنم و عمیق تر از آن مثل یک کودک هیجان زده رویا پردازی! چیزی که در وجودم گم وگور شده بود

پ.ن: حال دلتون خوب، زندگیتون جاری

کامنت خصوصی باز شده ولی اگر جوابی دریافت نشد یا دیر دریافت شد گله مند نباشید بگذارید پای زندگی پیچیده شده:)

  • خانم انار
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶

128

اگه یه کارت بانکی کنار کارت های دیگمون باشه هیچی ازمون کم نمی کنه، فقط یک در هزار ممکنه یه روزی که واسه همه هست و با خدا نکنه و بهش فکر نکردن و... اون روز نزدیک نشه، دور هم نمیشه! ممکنه اون روز دمت گرم بمونه حتی با مردن! 

www.ehda.ir

  • خانم انار
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶

127

من همیشه یاد گرفتم قسمت تاریک زندگی و تو خودم حل کنم و به قول اونا باسیلی صورتم و سرخ کنم که آره همه چی آرومه من چقدر خوشبختم!

ولی من متاسفانه زیاد تو خودم حل کردم تاریکی ها رو! آب بودم نفت شدم و حالا تنها چیزی که از من بودن مونده سیاهی و بس! این سیاهی ها همون ترس هایی که الان صدمی تا واقعیت فاصله دارن!

 پ.ن: شب های امتحان معلم ها هم دست کمی از شاگرداشون ندارن! حتی اگه مریض باشن

 پ.ن: نمی دونم بگم دعا کنید یا نه! حتی نمی دونم معجزه به دادم می رسه؟! یا نه کاری از دستش بر نمیاد 

  • خانم انار
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶

و اما نتیجه ی انتخابات

انصافا بزرگترین نتیجه تا الان که سه و نه دقیقه ی صبح هست، رفتن امیر تتلو بود!

  • خانم انار
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

126

نوک انگشتم رو به گذشته بود

به بچه ای که گل سرها رو توجیبش قایم می کرد تا شش سال پیش

الان دانشگاه میره و احتمالا هر وقت از خوابگاه بر میگرده خونه دوست داره «مادر» ی باشه...که نیست...

نوک انگشتم رو به گذشته بود

که هیچ بچه ای گل سر قایم نکنه، بی مادری نفهمه! 

نوک انگشتم رو به گذشته بود که مامانم، با دست خودش نشوره، خاک نکنه

که هیچ پیرمردی بعد سی سال خودسوزی نکنه جلو چشمام

که یکی مثل من زود بزرگ نشه تو جوونی هاش

نوک انگشتم رو به گذشته بود... همین! 

پ.ن: کامنت ها بسته است چون نمی تونم جواب بدم! :)

  • خانم انار
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

125

حیف بعد از شلیک کردن، نمی تونی جنازه ی مغزت و رو دیوار ببینی


  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

124

عشق کوره! البته به قول مامانی نون کوره*

* بخیل، تنگ نظر 

عکس: در بانک، در انتظار برای نتیجه ی چهار ماهه


  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

123


عزیز تر از جان. چیزهایی هست که داریم اما نداریمشان. و این مساله است که نابودمان کرده. مثل چرت های صبح زود که این خوابیدن ها، کاری می کند که کل روز جور خستگی همان پنج دقیقه بیشتر را بکشیم. می خوابیم که بیشتر لذت ببریم، می مانیم که بیشتر باشیم ولی وقتی به خودمان می آییم که دیر شده است. عادت می کنیم به این داشتن ها بدون لذت. عزیز تر از جان گاهی اگر بیدار باشی و کمتر بمانی بد نیست. عادت ها از سرت می افتد. درد می کشی و میفهمی از چه چیزی باید زودتر می گذشتی و برای چه چیزی باید برگردی و بی عادت بیشتر لذت ببری.

وانار نام دیگر من است

پ.ن: خستگی های مفرط از خود درست شدنی نیست

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶

122

آدمهای ساکت ترسناکن! مثل گاز شهری ، بی بو، بی صدا، آروم یهو یه روز که غفلت کردی با همون آرامش سمی ترین مرگ ممکن رو واسه اطرافیانشون به بار میارن... 

بیست و سه سالمه. از نظر مامان و بابام خیلی زیاده، از نظر آدمهای دیگه خیلی کم! خودم اما نه به پختگی بیست و سه ساله هام و نه به خامی بیست و سه ساله ها....

ساکتم، اندازه ی بیست و سه ساله ساکتم. آرومم گاز شهریم....

وقت مرگه! 

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶
آخرین دخترِ یک تک درختِ انار شته زده ،خمیده شده گوشه ی یک باغچه در حیاطِ پشتیِ خانه ای متروک