یادداشت های خانم انار

و انار نام دیگر من است

توجه توجه:)

خب با توجه به یه سری مشکلات پیش اومده و اینکه مدل معلمی ما جوریه که تابستون فصل کارگریمونه و صدالبته که نبودن لپ تاپ تا اطلاع ثانوی و هزاران هزار بهانه ی دیگر، وبلاگ فعلا به کانال تبدیل شده، لطفا از اونجا دنبال کنید. 

+ اینکه آدرس صفحات مختلف مجازی رو می تونید ببینید( ستون سمت چپ)

پ.ن: هر چند می دونم الان یک شخصیت نگران میاد میگه چرا آدرس پیجم و گذاشتم ولی گذاشتم😁😁😊

    • خانم انار
    • يكشنبه ۴ تیر ۹۶

    174: تویِ خاطرات حل می شویم

    به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم

    به من نگاه کن ببین،به عشق تو چه می کنم*


    این روزها همش با خاطراتِ بد و خوب چهار ساله ام زندگی می کنم، یه جاهایی بغض می کنم و یه جاهایی ذوب میشم از خوشی و باز داریوش* ناجی میشه


    پ.ن:ماهِ من، لامپِ محوطه ی خوابگاه بود، بیان چپه اش کرد



    • خانم انار
    • جمعه ۲ تیر ۹۶

    173: رها باشیم

    شاگردِ من، رها سه سال و هشت ماهه است. تمام ستاره ها و استیکرهای آبی کیفم برای رهاست. به عشق آبی ها، تمام ترانه ها را از بر کرده و همین طور که با دامنِ چین دارش وسطِ کلاسم می رقصد، به خاطر آبی ها روی صورت و دستش از تهِ دل فریاد می زند. همین قدر، عاشق آبی هاست. می خواهم رهاباشم و برای چیزی که دوست دارم، همه ی سختی ها را مثل ترانه ای ساده از تهِ دل فریاد بزنم و دست زنان و رقص کنان به نمایشش بگذارم، حتی اگر آن چیز مرگ باشد.


    پ.ن: درستِ عجله کار شیطونه ولی فرصت کمه:)



    • خانم انار
    • جمعه ۲ تیر ۹۶

    172: لطفا منتشر واطلاع رسانی شود

    از تمام اجناس مذکر خواهش میکنیم با شروعِ فصل گرما، هنگام رد شدن از کنار بانوان لطفا از جمله ی: عینکت رو بردار ببینیم پشتِ ویترین چی قایم کردی جدا خودداری نمایید، قول می دهیم امتیاز آن مرحله از دستتان نرود:|

    با تشکر
     
    • خانم انار
    • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶

    172: آرزوی دختری با موهای چتری +پژال

    موهامو که هل دادم زیر مقنعه، پنج دقیقه هم اون تو نموندن. راه که میرفتم، آرزو می کردم باد می یومد و من می تونستم بدونِ بالون پرواز کنم. ولی یهو یادم پشمک خونه است. بالاخره یه روزِ بادی کوله و پشمک رو برمی دارم و باد من و با چتری های فرفریم می برده... مثلِ یه بالونِ رنگی

    پ.ن: هر چند بی ربط چهار ماهِ تمام است به دنبالِ یک حلقه ی شعر درست و درمان می گردم و تنها دارایی های این شهر پاساژهای تجاری است. به زبون آوردم که بریم حتی....

    پریا نرو لطفا! من و تنها نکن همشهری:|       
    • خانم انار
    • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶

    171: انجمن زنان دانا

    سالها بعد، وقتی بازنشسته شدم. در شصت سالگی ام یک انجمن زنانِ دانا تشکیل می دهم. زنان دانا زن هایی با سواد، مهندس، دکتر، معلم، خیاط، کتاب خوان، مادر و... نیستند. زنانی هستند که علاوه بر تمام این ها از خود و وجود خودشان آگاهی کامل دارند. زنانی که می دانند اندام های بالا تنه ی آن ها یک شیِ اضافه نیست که با رسیدنِ سن بلوغ با قوز کردن پنهانش کنند. زنانی که می دانند، سرطان و دیگر مشکلات زنانه فقط بعد از ازدواج پیش نمی آید و حق ندارند حتی نگاهی عجیب به دوشیزه ها در مطب پزشک زنان بیاندازند. زنانی که می دانند باید وقتِ صحبت کردن از مشکلشان آرام و خونسرد و رک باشند. زنانی که صدها بار هنگام حرف زدن بند کیفشان را لای دست هایشان فشار ندهند و بدانند قاعدگی و پیامد های آن، ازدواج و پیامد های فیزیکی آن جزئی از طبیعت است.


    • خانم انار
    • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

    170: مادر فرزندی

    • خانم انار
    • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

    مساحت زیست

    خب با توجه به این پستِ چالشی آقای غمی و صد البته کرمِ درونِ خودمون:| به نظرمون رسید جالب باشه شرکت در این چالش. البته تو وبِ قبلی یه چالش میز کار بود که اون موقع اوضاع زندگیم بغرنج بود ولی الان کلی اوضاع بهتره! در تصویر مشاهده می کنید :1) لپ تاپ و گوشی (هر دو شکسته)

    2) باغِ وحش شخصی + حضور افتخاری پشمک(جوجه تیغی که از بس روش خوابیدم شبیه بالشت شده) 3) قابِ عکس 4) جعبه(قوطی) های مختلف +لیوان گلِ خشک 4) حلقه :| 5) دفتر دستک های مختلف با کاربری های مختلف(نمی گم ریا میشه) 6) کتاب هایی که می خوانم 7) دستمال جیبی هیجان انگیز با تصویر این دختر فره بِرِیو  8) نقاشی های روی مقوا و دفترچه یادداشت دست ساز که هنوز سفید است 9) هندزفری 10) محمود دولت آبادیِ یادگاری....

    پ.ن: گچ دیوار ریخته! اره رنگِ دیوار اتاقم سبزه:) + به این جمع کاکتوس های پشتِ پنجره رو هم اضافه کنید از تو شیشه نمیشه عکس گرفت+ من خیلی شلخته تر از این حرفام خب:| این مرتب سازی جهتِ بهتر شدنِ حالِ و صد البته چالش:)))

    پ.ن مهم: نظرات این پست باز است

  • ۸ نظر
    • خانم انار
    • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

    169: شیطان بعد از سوت و کف فراوان راه افق پیشه کرد

    آقا تجاوز کرده به علاوه تمام مال و اموال همراه طرف هم برده، جوری که از بی پولی و بدون هیچ راه تماسی مجبور شده که به کس دیگه ای پناه ببره که اونها هم باز همون روند و ادامه دادن و تجاوز کردن. بعد از دستگیری پرسیدن چرا این کار رو کردی؟ گفته : شیطون رفت تو جلدم:|

    بیچاره شیطون

    • خانم انار
    • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶

    168:یادش به خیر دورانِ دانشجویی

    استاد اژدها، استاد تاریخ ادبیات و رمان من بود. استاد علاوه بر اینکه  دستی در چاپ مقالات و کتاب داشتند، در نمایشگاه کتابِ پارسال از غزلیاتِ پر محتوایشان نیز رو نمایی شد، که البته ایشان ماندن و خونِ دانشجو توی شیشه کردن را بر نمایشگاه برتر دانستند. خب از معرفی که بگذریم، به شعور می رسیم، که در ایشان نتیجه ی کتاب خواندن ها برعکس بود:| روزی روزگاری بالاخره همان طور که گذر پوست به دباغ خانه می رسد، گذر ما نیز به ایشان خوردبه و درسی چهار واحدی :) روزِ اول کلاس ایشان به خاطر فامیلی سریع تر از بقیه من را شناختند و همین دلیل کافی بود تا سند مرگم امضا شود. خلاصه که به جایی نگرفتیم و کماکان ترم جلو می رفت. هفته های آخر استادِ جان را در راهرو دیدم و چنان تحویل بازاری راه انداخت که آب شدم رفتم در زمین. ولی بعدش سریع از جا برخواسته چون متوجه حضور اژدها شدم، به ایشان نیز عرض ادب فرمودم ولی گویا دیر شده بود چون صورتِ یرقان بسته ی اژدها شبیه به ژاکتش( از این مدل ژاکت یک جین در رنگ های مختلف داشتند ایشان) قرمز شده بود. به نیم ساعت نکشیده بود که برای پاره ای از دل مشغولی های تحصیلی نزد استاد دیگر رفته بودیم که گوله ی نمک بودند( اگر به آرشیو مراجعه کنید، همان استادی که گفتند روی انگشترت چه نوشته). ایشان نمک هایشان به مراتب در ساعات بعدازظهر بیشتر و بیشتر میشد و به جای گوله گوله، گونی گونی پرتاب می کردند سمتت. خب، برسیم به این امر که به محض ورود بنده به اتاق ایشان صاف با یک ماگِ نارنجی که رویش نوشته بود :ایران خودرو و آن یارو پیرهن آبی قطعات رویش حک شده بود به چایخانه اساتید دیپورت شدیم. چشم تان روز بد نبیند، اژدها به محضِ دیدن من از قرمز رد کرد و صورتش قهوه ای شد!!! چرا؟؟ چشمانش روی ماگ خشک شده بودند:| چرا باز؟ با استاد نمک دان کارد و پنیر بودند:| ....

    خلاصه اش کنم، حتی شکایت هم نتیجه نداد و برگه ی امتحان را ندیده، درس چهار واحدی را شش و نیم بگرفتیم!
    خلاصه ترش سواد ربطی به شعور ندارد:)
    پ.ن : چند وقت پیش یکی از افرادی که تو وب قبلی می خوندمش و مرتبااااااا از مدرک دانشگاهیش حرف می زد ولی در یک کامنت خودشُ به من اثبات کرد، دیدم زیر پستِ مردم طلبکاره که چرا نظرشون غیر نظر اوشونه:)) قشنگ یادِ اژدها افتادم
    پ.ن: بشوره ببره
    پ.ن بعدی: پست جهتِ آشنایی کنکوریانِ بیان خاصه حریر + پرتقال که بابا آروم باشین کنکور آسونشه:|
    پ.ن بعدی: فقط شین که کتاباشُ آتیش زد گذاشت استوری:|
    • خانم انار
    • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶