345: دردا که هدر دادیم آن ذات...

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۳ مرداد ۹۹
  • ۲۲:۵۴

قسمت مسخره ی ماجرا آنجاست که هنوز هم ته دلم راه نجات را لا به لای همین ها می بینم. همین ها که قسمتی شان ماندند توی گالری گوشی.

 

 

344: ماهی ها فکر می کنند که زنده اند

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹
  • ۰۱:۱۴

اولین بار ماه های اول سال 80 بود، یک توده ی حجیم سیاهِ سیاه از آب کشیدن بیرون، بیشتر ندیدم بابا دست گذاشته بود روی چشم هام. می گفتن سرباز بوده، می گفتن تو پادگان افسردگی گرفته. صدای جیغ های خواهرش با دیدن دست های پر غواص آتش نشانی هنوز لا به لای آسفالت کوچه باید ریخته باشه. از اون سال به بعد، ماه های اول سال، فصل ماهیگیری بود. هیچ وقت نرفتم تماشا، نخواستم صدای جیغ های بیشتری رو بسپرم به آسفالت ها.

آخرین بار همین سه شنبه ی پیش بود، جیغ و داد عابرها با جیغ های ممتد آتش نشانی قاطی شد و دوباره یک ماهی درشت تر، انگار پنجاه و چند ساله. تنها تفاوتش اینه که الان دیگه کسی دنبال دلیلش نمی گرده. همه می دونن چرا! همه حالا مثل من احتمالا دیگه تماشا هم نمی کنن.

مگر زنده ایم که زندگی بخوایم؟

 

پ.ن: همه می دونیم چرا و منتظر صبح نیستیم.

343: حالا دیگه می دونم چه شکلیه

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۲ تیر ۹۹
  • ۰۰:۱۹

الان دقیقا یک سال و سه روز کامله که درد از دست دادن همیشگی رو تجربه کردم، توی سکون، سکوت، مثل همون وقتی که جراح فک تیغ و رو لثه ام گذاشت و به خاطر دوز پایین داروی بی حسی باید درد و تحمل می کردم، با دهن بازِ پر از خون و ساکشن و...

می دونی صدا که داد نشه، کلمه نشه، بیرون نیاد؛ صدا که صدا نباشه یه چیزی از درد کمه، ته هر دردی هر چقدر هم عمیق باید داد بزنی، اگر به موقع داد نزنی دیگه درد واسه همیشه می مونه، مثل یه موریانه ی موذیِ کثیف گیر کرده تو دیوار، می مونه تو سینه و بقیه ی عمرش رو مثل یه انگل می چسبه بهت و از درون خالی میشی، انقدر که شاید یه روزی بریزی، یا تنها چیزی که ازت بمونه یه ورق زرد و چرک از کاغذ دیواری باشه...

تنها فرقش اینه که الان دیگه می دونی چه شکلیه! اون معمای بزرگ سیاه و کبود حتی وقتی دیر رسیدی و نذاشتن یه آغوشِ آخری باشه!

الان می دونم مرگ مثل خواب رفتن وسط گریه های یواشکی زیر درخت گردوئه، که گوشه ی تو بود(که درخت ها با زن های این قبیله دنیا میان) مرگ ساکتی یه خونه تنگِ غروبه بعد از چهل روز، با صدای کلاغ. همین قدر آروم،آهسته، غمناک ولی گذرا.

 

پ.ن: یعنی میگی حالا که نیستی اینقدر به ستاره ها نگاه کنم که بتونم بغلت کنم؟

عکس: گردو نماد صبوری بود. صبور بود.

 

 

 

342: دمِ ناچاری

  • خانم انار
  • يكشنبه ۴ خرداد ۹۹
  • ۲۲:۳۷

انار حتی صد سال هم کمه واسه زندگی، ولی آدم ها رو یه جایی، یه اتفاقی نگه می داره، اونقدر ناعادلانه است که دوست داره باز برگرده. ولی احتمالش کمه این فرضیه ی برگشت درست باشه.  حتی اگه درست هم باشه ناعادلانه است. چون آدم ها همون جا که بیشتر از همیشه دوست دارن زنده باشن، دوست دارن زندگی کنن در دمِ ناچاری قرار می گیرن و مجبورن قبول کنن نگه داشته شدن. تلاشتو کردی،حتی تو دم ناچاری که همه چیز رو نپذیری. حتی تلاشتم بی فایده است. انار همیشه وقت کمه. همیشه همه چیز ناعادلانه است، حتی مرگ.

پ.ن: اولین نفر شین من رو "سهی" صدا زد. و دهخدا می گه سُهی یعنی تازه،راست قامت، نوجوان.

341: تفاله

  • خانم انار
  • شنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۹
  • ۱۸:۰۲

گاهی هر چقدر زمین بخوری یا بالا بروی برای چشم کسی فرقی ندارد. تا آن کس که باشد. راه چاره را هم اگر بلد بودم، همین یک دو خط را تخ نمی کردم.

340: و قسم بر عشق

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸
  • ۲۱:۴۹

به هیچ آغاز و پایانی اعتقاد ندارم که هیچ آغاز و پایانی توی مشتم نبوده است. به مرگ، به زندگی، به شعف، به غم، شادی، رنگ، بو، به مزه و به لمس هیچ تنی حتی تن گلبرگ‌ها و برگ های تازه نشسته شده روی درخت ها ، به لمس جنازه های زنده ی آدمیان با لبخندهای کهنه و دمده شان، به هیچ چیزی از این جهانی که می بینم اعتقاد ندارم الی دوست داشتن، سالی گوهی که گذشت فقط از دست دادم، ولی بیشتر دوست داشته شدم. پس 
 "و قسم به لحظه های سرشار از عشق" حتی اگر کم بود، دروغ بود.
 

339: چهل دقیقه بدون ضربان

  • خانم انار
  • جمعه ۲۳ اسفند ۹۸
  • ۱۵:۴۷

داد زد دنبالم نیاین، موندیم‌بیرون از بیمارستان، تنها رفت تو،چند دقیقه بعد زنگ زدم گفت باید چکاپ انجام بدن، سی تی اسکن، ریه، خون، سرفه زد قطع کرد. زنگ زدم گفت چهل دقیقه دیگه. چهل دقیقه می تابیدم و با سه چهار متر فاصله خانم جوانی هم می تابید، بابا کنار ماشین بود کسی آن طرف با فاصله ایستاده بود می گفت:" حالا خودش میاد بیرون." 

بعد چهل دقیقه اومد بیرون رنگ پریده بود ولی بیرون بود و همین طور که زیر لب می گفت:" منفی" خیره شده بود به زنی که با سه چهار متر فاصله دور خودش می تابید. پرستاری از اورژانس بیرون آمد داد زد:"خانم شما برادرت مثبت شد، خودم بیا تو." 

پ.ن: مراقبت لطفا.

 

338: سوالی برای تمام دروان

  • خانم انار
  • جمعه ۱۶ اسفند ۹۸
  • ۱۸:۱۵

آدم از مریضی، تصادف و قحطی و بلای طبیعی و غیر طبیعی نمی میره، آدم از بی عمری و بی زندگی بودن می میره. ما کی زنده بودیم آخه؟

 

پ.ن: از کانال

337: من قدیمی را بکش

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۳ اسفند ۹۸
  • ۱۲:۱۱

 از مزه ی یک گیلاس می خوای بگذری؟ نگذر! من رفقیتم می گم نگذر!  حالا من غریبه شما هم غریبه! بمانی هم دوستتم بری هم دوستتم!

 

عباس کیارستمی /طعم آلبالو

 

پ.ن: آلبالو به معنای زندگی دوباره است +فایل صوتی به صورت کامل تو کانال هست!

 

 

 

 

 

336: نود و هشت ناگرامی

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸
  • ۲۱:۵۶

سالی بود(هست) که تمام فیلم هایی که دیده بودم را زندگی کردم، فیلم دیدن در هر ژانری و با هر سلیقه ای می تونه جذاب باشه، ولی تو زندگی قضیه فرق می کنه، تو زندگی نمی تونی تخمه بشکنی و تماشاچی باشی، نمی تونی لم بدی رو بالشت و وسطاش چرت بزنی، نمی تونی بالشت رو از ترس گاز بگیری، فرصت واکنش نداری باید یا عمل کنی یا بشینی و خرد شدن خودت رو لای چرخ دنده هاش نگاه کنی! هیچ کس نمی خواد له بشه، حتی آدمی که بریده هم نمی خواد له بشه، فقط توان مقابله نداره.

 

بایگانی وبلاگ عجیبیه! از امسال نتونست راحت بگذره! از فروردین بگم و جا گذاشتن دلم(ون) این ور و اون ور تو روزهایی که باید قشنگ می بودن از سیل بگم؟ از ارغوان این چه رازیست که هر بار بهار... از کلام های مادربزرگ که چرخید و چرخید و توی دل و شعرهام نشست؟ از اتوبوس و شبی که دیر صبح شد، خیلی دیر؟ از آخرین روزهای فروردین و ثبتش تو روزهای بعد، اوایل اردیبهشت بعد از نقاهت؟ از خرداد پر از کابوس و فرار؟ از خردادی که مادربزرگ و دیدم و وقتی تیر برگشتم یه تلِ خاک نشونم دادن گفتن خودشه؟ از مرداد و شهریور خسته بگم که نوشتن هم مرهم نبود؟ اینقدر کم که به زور ثبت می کردم اونم چهار تا جمله صرفا برای اینکه خفه نشم؟ از عادت های مزخرفم که هنوز هستن؟ از آذر سختِ پر استرس و نگرانم بگم؟ از اتفاقی که اولش قشنگ بود و نباید قشنگ می موند؟ از دی که امتداد آذر بود و ضربه ی نهایی؟  از اوایل بهمن که با دست های خودم همه چیز را بریدم؟ با دست های خودم مجبور شدم برای آرامش، برای پایان و برای بزرگ شدن به خودم هم ضربه بزنم؟ از ضربه هایی که خوردم، از آروم محو شدن و به جاش فحش شنیدن؟ از خودی خوردن؟ و حالا از این خانه نشینی های غرق شده لای کتاب و جزوه و پایان نامه و انواع شوینده و پاک کننده؟ از ترس های ممتدی که دست انداختن دور گلوم، از بیرون نرو، ریشت رو بزن، ماسک بزن، دستکش بپوش، قرص ویتامین دی بخور؟ از چی باید بنویسم که اینقدر ناگرامی بودن 98 رو بتونم تحمل کنم!   مثل یک فیلم بود نود و هشت، یه فیلم طولانی پر اتفاق که هر ژانری توش قابل قبوله! ولی کی قراره کات بدن؟ کی قراره تیتراژ بره بالا؟ شاید هیچ وقت! زندگیه دیگه به عدد و رقم سال نیست، به اینکه سال کدوم حیوون هم باشه نیست، کلا به هیچی نیست!

فقط باید بگم بایگانی وبلاگ عجیبه! از امسال با همه ی کمرنگیش تو ثبت لحظه های واقعی و سربسته بودن تمام اتفاقات به خاطر انسانیت، رازداری و البته گوش های توی دیوار نتونست بگذره! وقتی دست های من به نوشتن و ثبت این روزها رفته یعنی باید ثبت می شدن، که شاید اگه روزی بود که تونستم دوباره پنل وبلاگ رو باز کنم بخونم و بگم سخت بود ولی گذشت، خوب گذشت، بزرگ تر شدم الان. شاید!

 

پ.ن: صرفا جهت مرور روزهای سختی که داشتم، صرفا برای اینکه با خودم تکرار کنم امسال اصلا انتخاب ها و رفتارهام غلط نبود! فقط شاید حس کردم وقتم کمتره و روانم مهمتر!

 

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی