یادداشت های خانم انار

و انار نام دیگر من است

191: پیر شدیم ولی بزرگ نه

دو روز زودتر از موعد می نویسم. وقت قرارمان باشد بیست و چند سالگیِ تخس نفهمی که درست دست هایش را روی گلویمان سفت و سخت چسبیده در هم نگه داشته است. وقت رفتن است، درست همان روز بیست و هفتم  باید برویم، احتمالا تو به جای مسافر کناری ام روی صندلی می نشینی، محکم دوباره دستت را روی گلویم می کشی و همراه می شویم برای سفر. بی بازگشت است و امیدوارم همراهی من و تو هم بی بازگشت باشد، امیدوارم چون ناامید ام از سفری بدونِ هم! بدون تودوست نداشتنی ترین همراهِ دنیا. یک سفر تا سالِ بعد، آرزویِ امسال که فوت می شود(؟)  رفتنت است،اینکه بیست و چندسالگی بعدی نباشی. برای همیشه نباشی، تاکید می کنم برای همیشه نباشی..

پ.ن: از تمام نبودن هایت هستم؟ یا از تمام بودن هایم نیست خواهم شد؟

پ.ن بعدی: تولدم مبارک(جمعه)

190: سوای خونِ دلم در سبو چه می بینی؟

189: مامان بابا منم طوطیا

پنج شش سالم بود، این جمله رو یه دختر بچه با یموهای بلند مشکی تو تلویزیون می گفت و بعد صدایِ مردونه ای می گفت برنامه ی امشب سینماها. اون وقت ها سینما رفتن برای ما سخت بود، چون برای مدرسه،بیمارستان و.. هم باید با کلی مشقت از شهرک می رفتیم بیرون.
همین که دو تا سوپر مارکت و یه نونوایی  وچهار تا همسایه داشتیم هم کلی غنیمت بود!

اون فیلم رو بعدها دیدم،ولی خیلی ازش تو خاطرم نمونده جز جریان درگیری های خانوادگی و طلاق. و همون دیالوگِ دختربچه: مامان،بابا منم طوطیا.
اما عجیب از این روزها که بیشتر با بچه ها درگیرم، که تو این وسعت و جمعیتِ کم حداقل سه نفر طوطیان!

پدری که زنگ می زنه و سفارش داره که بچه فقط و فقط به پدربزرگش تحویل داده بشه و تاکید بیشتر که تحت هیچ شرایطی مادرش وارد آموزشگاه نشه و بچه رو نبینه! مادری که اصرار داره پدر تو هیچ مساله ای دخیل نباشه و...

کارگردان زندگی هامون نیستیم مگه؟؟ مگه  تصمیم و انتخاب با ما نبود؟نبود؟؟؟خب بیشتر از این بازیگر نباش، رل بازی نکن! یا اگه مجبوری به رل بازی کردن، حواست باشه خودت کسی رو بازیچه نکنی،اون هم کسی که تو مسئولشی تو باعثشی. هر طوفانی هم شد، تو یه ایرج قادری شو براش...

پ.ن:عنوان دیالوگ فیلم طوطیا1377_ایرج قادری

188: تصور بعضی بلاگر های محترم و نیمه محترم

از کامنت های دریافتی چه تو وب قبلی و چه الان به این نتیجه رسیدم که تصور اکثر بلاگر ها در مورد من در عکس زیر خلاصه میشه

خیلی وقت پیش ها قصد داشتم این و بزارم ولی سر یه سری کامنت  نذاشتم ولی امروز وقتی یکی از بچه های کلاسم منو کشید دل رو به دریا زدم:)


187: جلسه ی نقد ادبی خیالی

+به نظرت، آخرداستان"تپه هایی همچون فیل های سفید"* چی میشه؟

خب، من نود درصد احتمال میدم تویِ مطب پزشک درست وقتی تو نوبت نشسته ومنتظر آماده شدنِ اتاقِ عمل برای سقط هست پشیمون میشه. پشیمون شدنش دو حالت داره، یا معشوق برگشته و گفته بیا با هم باشیم و به خاطر این بچه به هم عادت کنیم، یا اینکه پیش خودش فکر کرده بعدا نمی تونه تحمل مجازات خدا رو در ازای کشتنِ نوزاد داشته باشه،مورد دوم احتمالش خیلی بیشتره و البته به اسم مهرِ مادری به یک تیکه موجود لزجِ تیره مهر تایید روش می زنه و نه ماهِ بعد با تحمل تموم سختی ها، صدای گریه ی نوزاد بلند میشه!

+خب بعدش چی میشه؟می خوای بگی زندگی ادامه داره؟

نه پسر! این چه زندگی می تونه باشه؛ که ادامه داشتنش فایده ای داشته باشه؟ فکر می کنی دنیا اومدنِ یه نوزاد قراره همه چی رو عوض کنه؟!!

+اگه این طور نیست پس چیه؟

قراره چند سالِ بعد، درست اواسطِ نوجوونی نوزاد، مادرش فریاد بزنه که کاش هرگز به دنیاش نمی آورد! یا شاید هم برعکس این جمله رو نوزاد سر مادرش فریاد بکشه! شاید هم به خودکشی فکر کنه یاد حتی مادرش اون وتشویق کنه که خودش رو از بین ببره. حداقل هفته ای یک بار

+چرا باید اینطور شه؟

بایدی وجود نداره، اما اینطورمیشه!حداقل تو اکثر موارد! می دونی همش به خاطر قوانین نانوشته است. مثلا شاید اون نوزاد هیچ وقت از رنگِ مشکیِ موهاش متنفر نباشه ولی مادرش به خاطر شباهت به معشوقی که دیگه نیست، از اون رنگ متنفر باشه! یا شاید هم نوزاد از آرزوهای سوخته ی مادرش متنفر باشه چون مجبوره اون ها رو برآورده کنه و این چرخه رو ادامه بده. مثلِ یه مگس تو چرخه ی زندگی یه مرداب!همین  قدر مسخره!

+به نظرت اگه همون روز جنین رو سقط می کرد بهتر نبود؟

نمی دونم. آدم از ناشناخته ها بیشتر از یه چرخه ی باطل می ترسه.


پ.ن: در دم نوشت های خیالی

* داستانی کوتاه از ارنست همینگوی

186: جایی که از دست خواهمت داد( داده ام)

اولش همه چیز خوب است، هوا آفتابی است، نسیمِ خنکی لا به لای موهایم می پیچد و آرام آرام با یک شیِ شبیه چمدان واردِ دالانی بزرگ می شوم. خانواده همه هستند. دالان رنگیِ بزرگ پر از حوض های کوچکی که همگی به یک حوضِ بزرگ وصل می شوند، پر از ماهی های بزرگ و رنگی و حتی ماهی های خوراکی... بین حوض ها سکوهایی برای نشستن هست، شلوغ است. همه خانوادگی روی سکو ها نشسته اند و از ورودی های متعدد دالان نور می بارد. مادر زیلو را روی یکی از سکوهای نزدیک ورودی پهن می کند به بیرون ورودی نگاه می کنم. ماهی ها و حوض هایشان همگی از دریا آمده اند. یک دریای روشنِ زیبا! اطرافم کم کم ساکت می شود، صدا ها کم می شود. از خانواده فقط من ومادر مانده ایم. دستم را می گیرد و کمی از زیلو فاصله می گیریم. دستم را توی دستِ زنی با صورتی گم در نور و ناآشنا می گذارد،می گوید برو! می گوید همه چیز دروغ بود! حقیقت زنِ نا آشنای روبه روی تو است! جیغ می زنم، فریاد می کشم هر چه التماس مادرم می کنم می گوید باید بروی...سیاهی کم کم اطرافم را می گیرد، چشمم که باز می شود من مانده ام و در و دیوار اتاق له شده زیر تاریکیِ شب! این قصه از هشت سالگی با من است...


پ.ن: شما هم خواب هاتون رنگیه؟ یا من جز اون هشت درصد استثنا جهانیم؟

پ.ن بعدی: شاید هنوز بزرگ نشدم می ترسم،مامانم و گم کنم

185: فرو نشاندن توانایی های زبانی در چش و چال خوانندگان(یا منطق به وجود آورندگان من)

who  am I?
Shut up or I will show you who is the boss here!



 

184: دیالوگ های نگفته شده

گفت:وقتی تو راست و صاف رفتی، این یکی هم پشتِ سرت میاد.

گفتم: نمی خوام راهِ کسی باشم،همون طوری که نمیخوام چاهِ کسی باشم. مثلِ خودم که یکی قرار بود راهم باشه، که چاه شد و بعدم رو خودش و من خراب شد...


183: می شود با یک قطعه موسیقی مرد؟

دست هایِ عریانش ساعتی بود که مهمانِ آب داغ و کف بود. باقیمانده ی قیمه ی ظهر را از روی چینی ها گل سرخی و قاشق های حسنِ بن علی پاک می کرد و کف می زد و می شست. رادیو می خواند و غرقِ بی فکری وسط صدایِ رادیو و آهنگ ها یِ شب و صدای ظرف ها زیر اسکاچ وآب غرق خودش بود که آن آهنگِ آشنا پخش شد...به خودش که آمد، صدایِ آهنگ بعدی بود و ظرف ها توی آبِ گلبهی رنگ غرق شده بودند...به دستش نگاه کرد از ذهنش گذشت:

از پنج انگشت

آنکه زخمیست

خاطره دارد...*


*علیرضا روشن

182: آیا تا به حال از شدت دوست داشتن کسی ذوب شده اید؟

به تو که فکر می کنم، از حرارت حضور اسمت توی ذهنم، آرام آرم ذوب می شوم.

انگار کن غریبه ای جا مانده در کوه ام که زیر باران بهار مانده باشد، سرما به جان بخرد و نا امید چکمه های گلی اش را به سمت پایین بکشد. که ناگهان خورشید نور ریزانکوه را بالا برود و غریبه پی او....

بخشی از #اتفاق_می افتیم

پ.ن: عنوان...


از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان