236: یک ماه بعد، با مرگ خواننده ای همه چیز فراموش شد

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۶
  • ۲۱:۱۲

تمام صفحاتِ مجازی شد نه به اسید پاشی، یکی می گفت خصومتِ شخصی و یکی دیگه می گفت معلوم نیست دختره چه کاره بوده، ولی یکی یکی رو شد و راست یا دروغ ربطش دادن به بی حجابی، سه سال و اندی پیش، زنگ زدم مامان، وضعیتِ شهر و حتی شهرهای اطراف خیلی بد بود، همه با عینکِ آفتابی و ترسون و لرزون بیرون می رفتن! وضعیت وقتی بدتر شد که عده ای قضیه رو شوخی گرفتن و به جای اسید با آب به زن ها حمله می کردن! برای خنده، همون سه سال و اندی پیش به مامان التماس می کردم بیرون نرید!

یک ماه بعدش، تب قضیه خوابید، دیگه هیچ کس یادش نبود، خواننده ای که یکی از پست های اخیرش اعتراض به همون اسید پاشی بود، از سرطان مرد و  همه چیز فراموش شد!

امروز تولد مرضیه ابراهیمی هست، زنی که تو بیست و چهار سالگی وقتی تو ماشینِ شخصیش نشسته بود، اواخر مهر، یهو سوخت! داد زد سوختم سوختم سوختم و ...

مرضیه الان میگه دوباره به دنیا اومدم، میگه وقتی دنیا اومدم که با صورتِ جدیدم کنار اومدم و خودم رو باور کردم، ولی تهِ تموم حرفاش حتی اگه نگه، یه چرا؟ یه به چه گناهی؟ موج می زنه!

امیدوارانه مثل خودش، با خوبی و عشق  دلم می خواد شر تموم خشونت ها، بدی ها رو از سرِ زمینم کم کنم!

تولدت مبارک مرضیه ی زیبا!


235: روزی تمام قطار ها از ریل خارج می شوند.

  • خانم انار
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶
  • ۲۱:۴۸

کوه ریزش کرده بود، رویِ ریل قطار!

درد ریزش کرده بود، روی مردی که واقعی بود نه افسانه های خودساخته ی کره ی جنوبی و رفت.

راستی مردِ تمام،دهقان فداکار،ریزعلی خواجوی که لابه لای کتاب فارسی شناختمت،روحت آزاده باد، با آرامش بخواب، شاید آخرین مرد.

پ.ن: کودکی ها،کودکی ها کودکی ها آرام بخواب

234: بیکه س

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶
  • ۱۴:۳۵

بابا سر ناهار اشک ریخت، مثل هر سه روز پیش که پا به پای هم اشک ریختیم. بابا فرزندِ زلزله است. گفت : سه روز تمام گرسنگی کشیدیم، دمِ آخر داداش بزرگه جانش را گذاشت کفِ دستش رفت سمتِ جایی که قبلا خانه ی مان بود. دست پُر برگشت، با کمی آرد. گفت برف آب شده بود و با آبِ آن و سنگ و مهیا کردنِ آتش توچِری* پختیم، هر کسی آنجا بود، خورد حتی لقمه ای. گفت نان را که خوردیم کم کم آسمان از هلی کوپتر سیاه شد(1355_56)

دو سالِ پیش کردستان بودم و چهار سالِ پیش کرمانشاه، بابا زمان جنگ را بین کردها بود.بعضی زنانِ کرد، هنوز از عادت جنگی که برای آنها نابرابر تر بود، لباس مردانه می پوشند. بابا از شیمیایی ها گفته، از سربریدن ها، از اعدام، از قصر شیرینی که کاملا خاک شد...

سُمی گریه کرد، گفت  خدا رو شکر خانه بودم، اگر خانه خراب میشدیم، همه ی مان با هم بودیم. هادی نوشت کورد و خدا هر دو بی کس اند. و تمام!

غم اما وقتی برای من کامل شد، که بابا بغض کرد! از پدری  گفت که دستِ پسرکش را گرفت و دوید ولی زلزله امانش نداد، و سر پسرش زودتر از بابا از خانه بیرون رفت. خانه ای که امن بود، گرم بود و دنج و حالا آوار مصیبت شد روی دلِ پدر تا ابد.

چه کار کنم؟ چه کار کنم که غمِ  این همه مرگ، این همه بی کسی از دلِ کردهایی که زبانشان را می فهمم، و نانشان را خورده ام پاک شود؟!

چه کار کنم که هادی ننویسد کورد و خدا هر دو بی کس اند؟

*نانی محلی شبیه به فتیر



233: قصه تکرار می شد از آغاز*

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶
  • ۲۰:۳۵

همان طور که مارشمالو گوشه لپت جا خوش می کند و ثانیه ای بعد جز شیرینی هیچ چیز توی دهانت نیست، به روزهای پسِ سر و پیش رو فکر می کنی و صدای مهدی موسوی توی سرت داد می زند: منفجر شد تمام کودکی ام* . نفس حبس می کنی برای شیرینی بعدی گوشه ی لپت و جویدنِ فکری زیر دندان های مغزت ولی جمع شدنِ فکِ مغز مگر به آسانیِ فکِ صورتت می شود؟

به همه چیز فکر میکنی، به جیغ کشیدنِ زنی چادری وسطِ اتوبوس و اعتراضش به مردی برای لمسی کثیف. به پچ پچ و حبس نفسِ مردم و بوی تندِ عرق توی بی آر تی، به  اجتماعِ خشمگینِ مردم صبح همین روزِ پایان یافته به شیرینی برای حق، به پیاده دویدنِ خیابان های بسته شده از انسان، پلیس، بی سیم. به درد، درمان، دارو و دفترچه ی بیمه ی نوئی که توی دستت جا خوش می کند. به بویِ داغِ کاپوچینو و بوی خاکِ خوابیده رویِ زوال کنلل...

خبر خوش تویِ سایت با یک تیتر دل خوش کننده خیابان ها را باز کرده است، جمع می کنی از وسطِ سفره ی عدس پلو با پرهنه تا محلِ کار می روی، یک کلاس را در دست گرفته ای و بی هیچ فهمی تمام می شود، یک فنجان چای داغِ و اسیدِ پسِ نای و سوخته ای اندازه یک سکه وسطِ گلو...

صدای مهدی به طعمه ی نیم مرده ای بودم* رسیده، هنوز فک مغزت جا نمی افتد، بی خودی روی تن و جانت دندان کشان شب را ادامه می دهی...

* سفرنامه_ سید مهدی موسوی

پ.ن:تولدت مبارک؟:))


232: رسیده ام، بیا و ببین

  • خانم انار
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶
  • ۱۸:۰۷

قرارمان همان حوالی آبان باشد جانم. وقتی که رسیده ام، با همه ی بد اقبالی ام. مثل یک تک درختِ جا مانده از جنگلی، بی هیچ دستی برای نوازش های بهارانه، تلخ و تنها به آبان می رسم بیا و ببین.. بیا و ببین هنوز سرخ تر از همیشه ادامه داده ام.

ولی جانِ دل! دل که اگر دل باشد یالاخره یک جایی هری می ریزد، دانه دانه می شود. شاید وسطِ یک شعر بند زده شده وسط همین پاییز، شاید وسط صدای شعر خواندنِ دختری با ته صدای تلخ گریه، شاید وسط تکرارِ یک آهنگِ تازه شاید هم با چیده نشدن، ماندن و ماندن و ماندن تا انتهای پاییز و ترک خوردنِ جان....

پ.ن: همان آخرین انار تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی

عکس: برداشت امروز از حیاط پشتی

231: من ببازم تو نمردی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶
  • ۲۰:۵۲
می گفت یادت باشه داری واسه کی می جنگی؟ واسه چی می جنگی؟ می گفت یه وقت میشه میبینی اون چیزی یا کسی که واقعا از تهِ دل براش جنگیدی اونی نبود که ارزش داشته باشه. ارزش وقت، ارزش جنگیدن. چون واسه چیزی یا کسی می جنگی که تصورته و وای به روزی که تصورت زرد از آب در بیاد. پوچ میشی خالی میشی. می ریزی. مثلِ یه ساختمونی که اولین آجرش کجه!

می گفتم: حرفِ دله! حرف دل که باشه. خون دل می خورم و می جنگم حتی اگه اولین آجرشو کج بزارم. حتی اگه تا ثریا کج بره و بعد هم تالاپی از همون ثریا خراب شه تو سرم.اون وقت حتی اگه بگم ارزشش و نداشت پیش دلم سر بلندم.

پ.ن: مکالمه ی بین دل و عقل  یا از با خودم حرف زدن ها
+فصل وبلاگ بستنه؟ یا ننوشتن؟
عنوان: سرنوشتِ شادمهر
عکس: به دلت برس، ریشه دارش کن
 

230: دلگیری هایت را بچپان لای پاییز

  • خانم انار
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۱۸:۴۸
دل که لباس نیست اگر به جایی گیر کرد، نخ کش بشود. وقتی گیر کند، فاتحه اش را بخوان. مثل یک تکه آدامس جویده شده، مثل چسب برگردان های بچه ها، مثل سیریش پشتِ آگهی می چسبد و تمام تلاش برای جدایی اش فقط تکه پاره شدنش را به همراه دارد.
دل گیری هایت را باید بچسبانی به پاییز!
روزهای تعطیل که توی بیکاری غلت می زنی دلگیری را برداری بزاری زیر بغلت و مشغول شوی. به خوردنِ کاسه ای ماست و بادمجان با نانِ جو. به مرتب کردن خانه، شستن ظرف ها، لا به لای کتاب های کافکا چرت زدن، لابه لای فضای مجازی شعر خواندن و غر زدن به جان پاییزی که نیامده دارد وسط این همه بلاتکلیفی می رود.
به آبانی که عزیزانی دارد، هفتم، نهم، بیستم! به دوری نیامده از اشتباه دوباره، به بلاتکلیفی و هر صبح رفرش کردنِ صفحه ی مورد نظر و گوش به زنگِ تماس شان نشستن. به بی ار تی از قائمیه تا توحید، رو به روی بانکِ حکمت ایرانیان! به آدرس های تمام شده و تلفن های خاموش و انجمن های کنسل شده. به صدای ویدئوی Miss Polly  و قصه های ساختگی تعریف کردن برای خنده هایی که بی ریاست. 
دل گیری هایت را بچپان لای پاییز و صدای کلاغ ها و گنجشک ها ی هر غروب و به جوکِ بی مزه ی همکارت بخند، به قربان صدقه های الکی لبخند بزن و فکر کن که اولین پاییز نیست،آخرینش هم نخواهد بود!

پ.ن: می کشه ولی حسِ زندگی میده:)



229: نامش وقتی بین مردن و دوباره مردن است

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶
  • ۱۶:۰۹

انتخاب های اشتباه رو دوباره انتخاب کردن.

228: این پست مخاطبی خاص دارد

  • خانم انار
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶
  • ۲۰:۱۲

  صدایِ نخراشیده شده از سکوت های پی در پی و یا به قول بهشتانه بغض چند ماهه ی نشکسته را فرو کردم توی اگر باران ببارد از کتاب از بارانی که دیر بارید، برای کسی که نوشته بود امروز روز جهانیه احمدرضا احمدیه

پ.ن: دوستش دارم*_*



227: حکایت 8 گلستان سعدی یا فرصت طلبی برای هدیه دادن به فسقلی مبهم جان

  • خانم انار
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶
  • ۱۲:۱۷
این روزها که خیلی دوست دارم حرف بزنم، مثل همیشه هیچ حرفی ندارم و بزرگترین مشکل سر صحبت را باز کردن است. راهکاری که برایش یافتم خواندن شعر و کتاب است و فرستادن برای بهشتانه است.

چند روز پیش مبهم پستی برای شرکت در چالش گذاشته بود که باید بگم فراموش کردم شرکت کنم، حالا هم از فرصت استفاده می کنم و از این همین ابتدا فسقلیِ مبهم رو با ادب و فرهنگ فارسی آشنا می کنم.



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی