265:چیزی که در جستن آنی،آنی

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷
  • ۲۱:۴۵

میگن، هر چیزی رو یا شاید هم هر کسی رو از ته دل بخوای(عشق و عاشقی البته وجود نداره) چه بهش برسی و چه بهش نرسی، یه مدت بعد شبیه اش میشی. شاید نتونی جلوی خواستن رو بگیری ولی سطح و مقدارش دست خودته که چقدر بخوای و چی بخوای، یه وقت نشه شبیه یه لحظه لذت بشی یا حتی شبیه یه همبرگر دوبل؟::)) سطح بساز برای خودت

پ.ن:مثلا سطح نوشته هات

عکس: سرکلاس اومد در گوشم گفت :I like you (تزئینی)

264: فمیلی

  • خانم انار
  • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷
  • ۲۲:۴۱
گوستاو کلیمت (نقاش نماد گرای اتریشی)


263:اسم ندارد

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۴۶


 تا هشت صفحه از آبان گذشته همه چیز نوشته شده بود، جز به جز. بعد از آن اما هیچ نبود، هیچ جز یک سفیدی تمام، حتما مثل ملحفه ای که هر روز یک زن. روی تن و بدنش می کشید و بوی الکل، تن نشسته و خون می داد. وقتی که زن پنج قدم از او دور می شد و در را پشت سرش می بست بوی خون جای خودش را به بوی گوشت سوخته می داد و تا غروب همه جا بوی تنباکوهای قلیان حاج بابا می پیچید، همان قلیانی که نی پیچش با تن و بدن او آشنا بود و ذغالدانش با تن و بدن خانه.

پ.ن:در دست تحریر و تعمیر

عکس: بدون چشم

262:تغییر

  • خانم انار
  • شنبه ۱۸ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۴۵

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست*

*فاضل نظری

پ.ن:زمانی رو که خرج کسی می کنی تا اشتباهش رو بهش بفهمونی، نهایتا منجر به خود فهیم پنداری طرف می شه.



261:جاست دو یور بد

  • خانم انار
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۴۱
آدمها رشد می کنن، از همون وقتی که اسمِ همشون رویان یا معادل انگلیسیش embryo هست تا وقتی که جنین یا fetus بشن، و بعد تر نوزاد، نونهال، خردسال و هزار هزار اسم دیگه که پشت بندش میاد بدون هیچ معنی. البته بخوای معنی کنی معنی زیاد هست، تو کتابهای فرهنگ لغت، تو جامعه، تو خیابون مفت مثل حرف، ولی آدم که حرف نیست مفت مفت معنی شه.معنی آدمها شاید تو سه ماه و چند روزگی با روحِ تازه شون بیاد، شاید هم قبل ترش، یا بعد از اون. ولی هر چی هست معنی آدمی با روح میاد، نه با رشد چند تا تیکه استخون، پوست و گوشت. روح میاد که فکر میاد، نظر میاد، عقیده میاد، من میاد.

حالا قصه از کجا شروع میشه؟ از چهار سالگی و مَن مَن و خودم خودم کردنا، یا از چهل سالگی و اول چل چلی، یا نه خیلی بعدتر از شصت سالگی و آخر عاقلی؟ گفتم آدمی که حرف نیست، نگفتم که عدد هم هست؟ عدد هم مفته، مفتِ مفت مثل ضرب کردن صفر تو میلیون میلیون. عدد که عقل نمی یاره، احترام نمی یاره، عدد توهم می یاره. مثل همون چهار سالگی، توهم خودم خودم.

آدم ها تو توهمن، توهم من هم یکی می شم مثل همون بتِ بزرگ. می خوان دنیا رو نجات بدن، عوض کنن، فکر می کنن و می گن هستن، ولی نیستن. نیستن که عقل و بزرگی رو می زارن تو ترازوی سن و قد یا حتی ترازوی فیلم، کتاب، روشن فکری و هر تز دیگه ای. نیستن که بزرگتریشون و رقم می کنن و می تازن، با شعار، با شعر، با حرف، با رقم.

آدم ها دیر به خودشون میان، وقتی که می بینن تبر رو دوشِ بتِ بزرگه. خیلی دیر شده ولی اون موقع است که بزرگ شدن واقعا، بی شعر بی شعار بی حرف و رقم. اونجا که تازه به همون جمله می رسن که اگه می خوای دنیا رو عوض کنی، فقط تخت خوابتو مرتب کن.

پ.ن: بی حرف و شعر و شعار بی رقم، بزرگ شدم.

260: کوچ بنفشه ها

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۴۴
روزهای آخر اسفند، روزهای شلوغ و خسته ی یک زمستان کم جان، روزهای غیلوله زدن وسط ملافه های شسته و نو، لای بوی شیشه پاک کن و سفید کننده و رخشای آمیخته شده به شب بو ها و بنفشه های صندوقی. گفته بودم خانه ها بو دارند، ولی بوی اسفند توی همه خانه ها اشتراکات زیادی دارد.
 از بوی اسفند و خستگی ناشی از دویدن هایش که بگذریم، اسفند موسیقی خودش را دارد. موسیقی اسفند، توی اتاق جدید،پروازهای پشتِ سر هم هواپیماهای مسافر بری است، صدای سکوتِ گنجشک ها و صداهای ممتد زاغ ها، صدای ماشین هایی که از روی پل رد می شوند، صدای حباب های درشت ماهی قرمز توی تنگِ آب و آخرِ همه ی صداها صدای فرهاد وقتی با انگشتانش روی پیانو می رقصد:
"ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست."(کلیک کنید)


پ.ن: سال نو(پیشاپیش) مبارک.

 

259: درجا کار کردن یا در ثانیه مردن؟

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۱۸

ساعت اتاق هنوز روی ده و 40 دقیقه و دو ثانیه ی شب در جا می زنه، مثل آخرین ساعت مچی که داشتم حوالی پونزده سالگی که روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح در جا کار می کرد و موقع از پله های مدرسه پایین اومدن صفحه اش محکم به نرده ها خورد و از درجا زدن ایستاد برای همیشه. روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح.

از همون پونزده سالگی دیگه ساعت مچی ننداختم، چون بالاخره بعد از دو هفته عمر مفید، همیشه درجا کار می کرد. البته این قانون در مورد ساعت های همجوار من صدق می کنه حتی اگه روی دیوار باشن یا روی میز، یک جور کمال همنشینی و عادت. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کار به تقویم ها بکشد، تقویم های کاغذی و هوشمند  هیچ فرقی نمی کنه.

هفته ی آخر آموزشگاه، موقع عکس گرفتن با هفت سین و رسم هر ساله ی تبلیغات نوروزی، چسبیده و شانه به شانه ی همکارهایی که هیچ کدومشون و نمی فهمم و اسم دو نفرشون و قاطی می کنم، فهمیدم یک ساله دارم کار می کنم.

عصر پنج شنبه، رفتم سمت آموزشگاه پشت خونه مهسا(همکلاسی و هم محله ای قدیمی) و چند تا سوال پرسیدم برای نود و هفتی که نیومده آستین بالا زدم. باید به شاغل(!) بودن و ساعت های کاری اشاره می کردم، پرسیدن چند سال سابقه کار داری، جوابش یک سالِ رسمی و هشت سالِ غیر رسمی بود. راه برگشت به خونه سه دقیقه و نیم طول می کشه ولی اون عصر پنج شنبه، نه سال گذشت و من نگذشتم...

پ.ن: دری وری های پس از طی کردنِ مسیری هر روز، برای هجده سال

258: تنگی میان سینه ی ماهی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۱۶

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس

از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام

گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا

می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان

این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی‌پرسد چرا

وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

257:همسایه ی جدید ولی قدیمی

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶
  • ۱۴:۱۶

نزدیک به دو ماه آزگار است که بین تنهایمان یک پنجره فاصله است، یک شیشه ی نازک که به باد و بارانی جانش تمام می شود. اما هنوز فاصله داریم. 

این سلول جدید بزرگتر است و روشن تر، با دیوارهای یکدست سفید و کمد و کتابخانه ی یکدست قهوه ای، بی هیجان. اما پشت دیوارهایش صدای زندگی آدم ها موج می زند.

امروز پنجره را باز کردم و شستم، یک قدم‌نزدیک تر. همسایه توی این دو ماه دوری نزدیکمان حسابی از خجالتت درآمده بود از پنجره تا بن جانت کنت های نعنایی با رد سرخ خون دختری رو تنشان جا به جا افتاده بودند. دودش در تن و جان و ریشه ی مشترکمان هست. دور هم که بشویم، مشترکیم!

پ.ن: آشتی کنیم که جوونه بزنه؟! نزده هنوز! 



257:نگران

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶
  • ۰۱:۲۵

می گفت تازگی ها وقتی ازش کتک می خورم، زار زار گریه می کنم  چون دیگه هیچ استخونیم نمی شکنه، حتی بدن درد هم نمی گیرم! قرص و دوا بدنشو خالی و لا جون کرده. نگرانشم

پ.ن: نگرانشم

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی