226: به لطف صفحات مجازی،آرزوهایم را مرور کردم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶
  • ۲۳:۱۵

یک وقت هایی توی زندگی، آدم به بن بست می رسه،دو دو تا چهارتاش، پنج شش تا می شه و نتیجه کله پاشدنه! همون یه وقت ها لازمه پاشی از جا، ولی واقعا این پا شدنه سخت ترین قسمتِ ماجراست. سالها شاید زمان ببره، شاید سالها زمان بزاری برای پا شدن، دوباره شدن، دوباره ساختن ،بودن، زندگی کردن و ادامه دادن، اما نشه. و وقتی نمیشه، همه چی سخت تر میشه. میبینی که آدم های اطرافت یکی یکی تو رو جا می زارن و راه خودشون و میرن. باید هم این باشه، هیچ قطاری به خاطر یه مسافری که دیر کرده ،تو ایستگاه درجا نمی زنه. ممکنه راهِ درست پا شدن و بلد نباشی، شاید هم راه های مختلفی رو امتحان کرده باشی و نشده باشه، اما حاصل این فرسایش هیچ چیز جز فرو پاشی نیست، نوعی از فروپاشی  که حاصل  فرسایشِ قفل شدنِ بدن وقتی که مغز دستور به حرکت میده، من اسمش رو گذاشتم بختک! مثل همون بختکی که قدیمیها بهش معتقدن و وقتی وقت خواب رویی سر وبدن آدم هوار میشه مغزت میدونه خوابی و کابوس می بینی ولی بدنت کم میاره و پی نفس تلاش می کنه...

البته وقتی به این وا رفتن و فروپاشی اعتراف می کنی که یه در عرض نیم ساعت به لطف فضاهای مجازی دو دوست دبستانی ات رو پیدا کرده باشی و یاد آرزوهایِ قدیمیت بیوفتی...

پ.ن طولانیِ بی ربط: بر حسب کدوم وظیفه یا قانون شرعی و مدنی، یکباره من بابِ نصیحت و خود برتر بینی کامنت میزارید که ببین من چه با فرهنگم! ببین اون که اون موقع در اون جریانی که تو پستت تعریف کردی تو پدرت خواهرت این کار و نکردین ولی به ذهنِ من رسیده که اینکارِ انسانی رو بکنم! پس قطعا تو بیشعوری که نکردی! آفرین به این همه فرهنگ و شعورتون ولی لطفا از این به بعد با لفظ "بهتر نبود" شعور و فرهنگتون رو زیر یک پستِ کاملا احساسی و توصیفی تو چشم و چال منِ بی فرهنگ فرو نکنید، دقیقا اون عده ای که سر هیچ پستِ دیگه ای معنای یک کلمه رو هم به زور می فهمن ولی سر همچون پستی صفحه صفحه نصیحت و امر به معروف ردیف میکنن:)

225: روزِ خوبی بود

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶
  • ۲۰:۱۷
اول هفته ی خوبی بود. شنبه عالی بود. هنوز از موفقیت و تشویقی سرکار خوشحال بودم و همون طور با مانتو و مقنعه پای مبل نشسته بودم کنار پاتوق مامان که هر روز همون جا می بافه و می بافه یا قصه ی زندگی رو یا شالی،کلاهی،کیفی.... منم می بافتم و می بافتم  و از خبر دو روز قبل که مسابقه رو برنده شدم تا خبرهای امروز و جشن فسقلی هام و تشویق هایی که شدم و... بابا هم از بیرون رسید و اضافه شد که اس ام اس دریافت جایزه ی نقدی مسابقه اومد و به بابا نشونش دادم و خوشی و از حق نگذریم حسِ دیدی من پیروز شدم پر شده بودم. رفتم لباس ها رو عوض کردم و وسایلم رو تو اتاق جا دادم که صداش مثل شلاق افتاد وسطِ اتاقم. من ازش می ترسم از همون پارسال که خانومش خونه نبود و دیدمش که...! از دعوای خانوادگی به این شدت بدتر! رفتم نشستم رو مبل و به مامان گفتم می ترسم، گفت به ما ربطی نداره و خودشون خانواده ان الان آروم میشن. جمله کامل شده بود یانه؟ شیشه ها ریختن خونه لرزیر، پله ها لرزیدن و به دقیقه نکشیده یکی آیفون خونه رو زد. خانم خونه بالایی بود! با تی شرت و شلوار و یه تیکه لباس که به جای روسری تو سرش گرفت. با چاقو دنبالش کرده بود. در خونه رو روش قفل کرده بود. خانومه گریه می کرد. صدای ضجه های دختر نوجونش وسط اتاقم می رقصید و آقای خونه پسر چهار پنج سالشو بزور برد... روز خوبی  بود

پ.ن: من اینقدر خیانت ها رو از نزدیک دیدم، حق دارم از زندگی بترسم:)

عکسی که برنده شد:) (سوم)


224: این پست برای تمام زنان است

  • خانم انار
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶
  • ۲۱:۰۱
در کوچک ترین حالت فیزیکی بدنم و درست قبل از به نوجوانی رسیدن، بلوغ به بدنم حمله ور شد. یازده سالگی! برایِ من از همه جا بی خبر شوکِ بزرگی بود، چه فیزیکی و چه روحی. قضیه وقتی بدتر شد که مادرم،گفت حتی خواهرها، خاله ها و... هم نباید بفهمند. گفت:" اگر بفهمن، آبروت میره."

پنهان کاری بزرگ من تا دبیرستان ادامه داشت، در آن وقت به لطف معلم ها و همسن و سال ها کمی قضیه برایم عادی شد که من مقصر یا بی آبرو نیستم. ما هیچ وقت به راحتی و روشنی زمان دانشجویی نرسیدم. به لطف مجله ای با عنوان :" راهنمای سلامت خانواده" که هنوز توی کمدم جای  مخصوص به خودش را دارد با چیزی به اسم طبیعت بدنِ انسان رو به رو شدم. کمی طول کشید ولی با سرک کشیدن لابه لای همین مجله ی کاملا عمومی و بعد ها دنبال کردن اطلاعات از فضای مجازی با طبیعتِ بدنم آشتی کردم!

امروز روز بدون سوتین است. مگر یک لباس زیر زنانه چقدر اهمیت دارد که روز داشته باشد؟! لباس زیر اهمیت ندارد. استفاده ی بی رویه از آن اهمیت دارد. بیست و چهار ساعت را با لباس زیر سرکردن و به استقبال روز بعد رفتن با آن مشکل دارد. بیشتر از 12 ساعت در روز استفاده اش مشکل دارد. چه مشکلی؟ سرطان پستان.

سرطان پستان، مختص زنانی که در آستانه ی چهل سالگی قرار میگیرند و یا زایمان کرده و بچه شیر داده اند نیست. هر دختری، در هر سنی که باشد، از زمانی که به بلوغ رسیده تا آخر عمر در معرض خطر سرطان پستان است.

روز بدون سوتین باشد یا نباشد. هشتگ های ضد سرطان باشد یا نباشد، تا وقتی نسبت به خود، طبیعت بدنی و فیزیکمان آگاهی نداشته باشیم، نه سرطان و نه هیچ بیماری دیگری ریشه کن نمی شود، حتی بیماری های روحی ناشی از عدم شناخت فیزیکی خود.

+کلیک

پ.ن: جدی بگیرید.
پ.ن بعدی: مجله ای که اسم بردم گمان نکنم جایی پیدا شه. یه جور نشر خاص و محدود بود و از اقبال خوش دستِ من هم رسید.

223: اخم یا دیوار

  • خانم انار
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶
  • ۱۴:۲۴

تجهیزاتِ عکاسیِ من شامل یک گوشی سامسونگ مدل گرند نئو هست. گمونم پنج یا شش ساله دارمش و ازش تولید نمیشه دیگه قطعا:) اما با همون هم در حدِ خودم و علاقه ام عکاسی می کنم. از هر چیزی یا کسی که دمِ دستم باشه:) و سعی می کنم خودم و نگاهم به دنیا رو حتی اگه زیباترین نگاه باشه وارد عکس نکنم، همون طوری سعی دارم وارد داستان ها و شعرها نشه(ولی میشه).

به آدم ها که می رسم ولی این تلاشم هزار برابر میشه و بی هوا ازشون عکس می گیرم. آدمها تو عکس های بی هوا خودشونن. یا بهتر بگم خیلی خودشونن. شاید تو چهره غم داشته باشن، شادی تهِ چشم هاشون نشسته باشه یا حتی به راحتی و بی هیچ حسی فقط نفس بکشن. بعد شاید برید و عکس ها رو بهشون نشون بدید، شاید بهت داشته باشن یا بخندن یا....

چند وقتِ پیش مامان تو یکی از موقعیت های خاص بی هوا ازم عکس گرفته. از اون روز فهمیدم، اون دیوار همیشگی دورم که آدمهای کمی جرات می کنن سمتش بیان شاید اسمش اخم باشه:)

پ.ن: دنبال بهونه بودم که اینو بنویسم، چه بهونه بهتر از ثابت شدنِ بیهوده نبودنم؟

222: حافظ گفت

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶
  • ۱۳:۴۴

امروز که روزِ حافظ بود به کسی گفتم فالی بدون تفسیر برام بفرسته بعد از نیت غزلی اومد که شریکم بشید و برام تفسیرش کنید:)

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود

221: شاید سفر پایان این ماجرا باشد

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶
  • ۲۳:۳۲

فردا صبح بعد از نتیجه و سرآمد انتظار پناه می برم به خانه ی چهار ساله هه و بعد دمِ غروب راه کج می کنم سمتِ شرق.

هنوز نمیدانم شرق برایم دوست داشتنی هست یا نه؟ یک نیم روز آنجا ماندنیم با کلی کار اداری و البته کلی دیدار!

خواستم بنویسم اینجا که این دو روز به یکباره پیش آمده، فرصتِ خوبیست برای فکر کردن به پایان!

پایان ماجرا مثلِ خفه کردنِ نوزاد تازه دنیا آمده ات با همان دست هایی که از بند ناف جدایش کردی....

220: شال آبی، نه روسری

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶
  • ۱۴:۴۷

سر کلاس کوچولوهام مقنعه نمی پوشم، شال رنگی فقط. علاوه بر رهای آبی، حالا یک مهرسای آبی هم دارم. شاید خیلی از رها آبی تر:)

وقتی شال آبی ام رو بعد مدت ها پوشیدم گفت : از این به بعد همیشه این و بپوش:)

فارغ از حال خوبی که یه فسقلی بهم تزریق کرد، از اون روز مرتب تو فکرم هست که فیلم روسری آبی یه دیالوگ داشت که :

بعضی دردها هست که تویِ هیچ برگه آزمایشی نمی نویسن!
ولی با یه بچه که نمیشه بحث منطقی کرد، که رنگ آبی تا سیاهش هم نه خوشی میاره نه بدبختی. که هر چی هم تو طول روز بین کتاب و چت و چای و کار خودتو گم کنی، یه ظهر که همه خواب رفتن و بویِ خونه از دم جوش کُندر تلخ شده و داری روی دوپیمونه چای همیشگی آبِ جوش می ریزی و زیر سماور و کم می کنی، همون موقع استرس حمله ور میشه به تموم وجودت و نیم ساعت بعد هم یه تلفن که فردا ساعت 8:45 اینجا باش...

پ.ن:  فردا ساعتِ 8:45

219: کمی قدیمی تر

  • خانم انار
  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
  • ۱۵:۱۸

مرتب کردن فولدر های لپ تاپ، خصوصا فولدر عکس،خسته کننده یا وقت گیر نیست، جانکاه است.

عکس ها درست مثلِ جان پیچ هایِ زندان آزکابان به جانت می افتند،لحظه به لحظه هوا، عطر، بو، وقت و ساعت موبه مو یادت می آید...


پ.ن: چرا اینقدر عکاسی یادگرفتن، گرونه؟!!:|

عکس: میانه های برداشت، تابستان 95


218: داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶
  • ۲۳:۰۶

یک نیمه شبِ پنج شنبه، که بی خوابی با هیچ روشی درمان پذیر نیست، یک کتاب(الکترونیکی) حدودا چهل صفحه ای می تواند چنان شما را میخ کوب کند که تا صبح پلک روی هم نگذارید. نمایشنامه ای که بند بند کلماتش ممکن است شما را از خود به در کند. صبح است، مرد از خواب بیدار می شود با زنی که نمیشناسد و خاطراتی که به یاد ندارد. در ادامه شب است و بعد صبح است و.... نه شبانه روز، نماد بارداری، می گذرد.

تاریکی، موسیقی ساکسیفونی که نواخته می شود بدون آنکه نوازنده ای دیده شود، درختِ سیب، تلفن های بی جواب، سکوتِ محض و شنیده نشدن فریادهای مرد و زن :" که ما اینجا نیستیم." فقط مرگ را می شود حس کرد و باوری که به مرگ برسد که من مرده ام و با مرگم تکامل محض را یافته ام.

حرف زدن با حرف "آ" و تولیدصدای موسیقی وار از حنجره، پرنده های ندیدنی که از روحِ مردی سیر تغذیه می کنند و با فکر و حرکات او معاشقه، چیزی جز تکامل مرگ را نشان نمی دهد. و مرد  با مرور خاطرات، شنیدن صداها، احساس کردن فرا صوت ها و فرو صوت ها، به یاد آوردن خانواده اش، درخت سیب، کودکی هایش، با زن(همان جنسِ مخالف درون هر فرد) یک صدا می شود و سکوت می کند. سکوتی که به هیچ صوتی برای فهمیده شدن احتیاج ندارد،"مرگ".

سبدهای پر سیب و بوی سیب تنها خاطراتِ مرد هستند که در جهان می مانند و او آرزو می کند سالها بعد پاندایی باشد، در باغ وحشی در فرانکفورت که زنی برای دیدنش می آید.

پ.ن: بخونیدش و ساعت ها فکر کنید


217:روز جهانی ما

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶
  • ۱۳:۵۰

اولین باری که تدریس را، نه به همکلاسی ها و از سر دلسوزی بلکه به عنوان یک شغل، شروع کردم، شونزده ساله بودم. شاگردم هفده ساله بود و به خاطر شرایط خاص و البته بی انگیزه بودنش کلاس دوم راهنمایی بود. آن روزها تمرین نشنیده شدن و آرام شدن داشتم. چون شاگردم، نمی شنید. نه که مشکل شنوایی داشته باشد. مرا نمی شنید. چیزی حدود چهل دقیقه بی وقفه توضیحات را به ظاهر گوش می داد و بعد چون احساس صمیمیت می کرد در جواب سوالی که پیش رویش بود می گفت: تابستان بعدی بینی ام را حتما عمل میکنم.

آنجا بود که یادگرفتم، بی هیچ خشمی دوباره توضیح بدهم.چون صدای من نباید از حدی بالاتر می رفت، چون شاگرد من نباید می ترسید، نباید استرس می داشت و نباید صدای بلندی می شنید.

امروز ظهر که بلافاصله بعد از کلاس، ویس ها و تلفظ ها را توی تلگرام فرستادم. لابه لای چک کردن پیام ها فهمیدم پنجم  اکتبر است. روزی جهانیِ ما معلم ها. سریع یاد انتظار کشنده ام افتادم، نشنیده شدن ها، توضیح دادن های بیش از حد و باز هم نشنیده شدن ها. از کی شروع شد؟ شونزده سالگی؟


پ.ن:  همه ی معلم های بیان را نمی شناسم، روزتون مبارک:)

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی