۳۴ مطلب با موضوع «عکس ها حرف می زنند» ثبت شده است

264: فمیلی

گوستاو کلیمت (نقاش نماد گرای اتریشی)


263:اسم ندارد


 تا هشت صفحه از آبان گذشته همه چیز نوشته شده بود، جز به جز. بعد از آن اما هیچ نبود، هیچ جز یک سفیدی تمام، حتما مثل ملحفه ای که هر روز یک زن. روی تن و بدنش می کشید و بوی الکل، تن نشسته و خون می داد. وقتی که زن پنج قدم از او دور می شد و در را پشت سرش می بست بوی خون جای خودش را به بوی گوشت سوخته می داد و تا غروب همه جا بوی تنباکوهای قلیان حاج بابا می پیچید، همان قلیانی که نی پیچش با تن و بدن او آشنا بود و ذغالدانش با تن و بدن خانه.

پ.ن:در دست تحریر و تعمیر

عکس: بدون چشم

262:تغییر

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم! حوصله شرح قصه نیست*

*فاضل نظری

پ.ن:زمانی رو که خرج کسی می کنی تا اشتباهش رو بهش بفهمونی، نهایتا منجر به خود فهیم پنداری طرف می شه.



258: تنگی میان سینه ی ماهی

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس

از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام

گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا

می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان

این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی‌پرسد چرا

وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

257:همسایه ی جدید ولی قدیمی

نزدیک به دو ماه آزگار است که بین تنهایمان یک پنجره فاصله است، یک شیشه ی نازک که به باد و بارانی جانش تمام می شود. اما هنوز فاصله داریم. 

این سلول جدید بزرگتر است و روشن تر، با دیوارهای یکدست سفید و کمد و کتابخانه ی یکدست قهوه ای، بی هیجان. اما پشت دیوارهایش صدای زندگی آدم ها موج می زند.

امروز پنجره را باز کردم و شستم، یک قدم‌نزدیک تر. همسایه توی این دو ماه دوری نزدیکمان حسابی از خجالتت درآمده بود از پنجره تا بن جانت کنت های نعنایی با رد سرخ خون دختری رو تنشان جا به جا افتاده بودند. دودش در تن و جان و ریشه ی مشترکمان هست. دور هم که بشویم، مشترکیم!

پ.ن: آشتی کنیم که جوونه بزنه؟! نزده هنوز! 



243: بویِ خونه تو زمستون

این روزهای شلوغ و سخت، و خسته کننده دلیل نمی شه که به موز های رسیده ی روی اپن آشپزخونه رحم کنم، داشتم موزها رو برای درست کردن پودینگ شکلاتی آماده می کردم که یه نفس عمیقِ دوباره کشیدم و با خودم فکر کردم از ساعتِ هشت که رسیدم خونه تا الان که ساعتِ نه شبه همش یه بوی آشنا تویِ خونه می فهمم که قبل از رفتنم نبود.

وقتی دیدمشون تو گلدون شیشه ای جا خوش کردن به زمین و زمان و چشم هام که حتی جلوی پامم نمی بینن فحش دادم. این بو، جزئیِ از بوی خونه ی ماست، مثل بوی قرمه سبزیِ خونه، بوی آش دوغِ خونه، بوی شیشه پاک کن و شوینده های خونه، بویِ شامپوی آبجی کوچیکه یا بویِ رژ لبِ من یا حتی بوی عطر مردونه ی مارک open. این بوها، بوی خونه ی مان، بوهایِ غریبی که حتی تو خوابم هم جای خودشون و دارن.

زمستونا، اما بوی خودشو داره خونه، بویی که الان خیلی بیشتر دوستش دارم. بوی نرگس ها ی باغچه. بوی دل خوشی کوچیک وسط این همه بی برگی و بی ثمری انار، همون تک درخت، که چند روز پیش که زیر پاشو جارو می کردم، مرد همسایه و معشوقه ی پنهونیش، باز پنهونی رفت و آمد داشتن و تهِ دو تا کنتِ نعنایی رو زیر انار تنهای بی برگ و بو جا گذاشته بودن، از کجا فهمیدم معشوقشه؟ ازصورتی تیز نشسته رو یکی از ته سیگارا.

پ.ن: اگه دلشو دارید، خونتون بوی چی میده الان؟

عکس: پوست خش دار و ترک خورده ی پاییزیم و زخم های روی دستم. حقا که انارم:)

225: روزِ خوبی بود

اول هفته ی خوبی بود. شنبه عالی بود. هنوز از موفقیت و تشویقی سرکار خوشحال بودم و همون طور با مانتو و مقنعه پای مبل نشسته بودم کنار پاتوق مامان که هر روز همون جا می بافه و می بافه یا قصه ی زندگی رو یا شالی،کلاهی،کیفی.... منم می بافتم و می بافتم  و از خبر دو روز قبل که مسابقه رو برنده شدم تا خبرهای امروز و جشن فسقلی هام و تشویق هایی که شدم و... بابا هم از بیرون رسید و اضافه شد که اس ام اس دریافت جایزه ی نقدی مسابقه اومد و به بابا نشونش دادم و خوشی و از حق نگذریم حسِ دیدی من پیروز شدم پر شده بودم. رفتم لباس ها رو عوض کردم و وسایلم رو تو اتاق جا دادم که صداش مثل شلاق افتاد وسطِ اتاقم. من ازش می ترسم از همون پارسال که خانومش خونه نبود و دیدمش که...! از دعوای خانوادگی به این شدت بدتر! رفتم نشستم رو مبل و به مامان گفتم می ترسم، گفت به ما ربطی نداره و خودشون خانواده ان الان آروم میشن. جمله کامل شده بود یانه؟ شیشه ها ریختن خونه لرزیر، پله ها لرزیدن و به دقیقه نکشیده یکی آیفون خونه رو زد. خانم خونه بالایی بود! با تی شرت و شلوار و یه تیکه لباس که به جای روسری تو سرش گرفت. با چاقو دنبالش کرده بود. در خونه رو روش قفل کرده بود. خانومه گریه می کرد. صدای ضجه های دختر نوجونش وسط اتاقم می رقصید و آقای خونه پسر چهار پنج سالشو بزور برد... روز خوبی  بود

پ.ن: من اینقدر خیانت ها رو از نزدیک دیدم، حق دارم از زندگی بترسم:)

عکسی که برنده شد:) (سوم)


219: کمی قدیمی تر

مرتب کردن فولدر های لپ تاپ، خصوصا فولدر عکس،خسته کننده یا وقت گیر نیست، جانکاه است.

عکس ها درست مثلِ جان پیچ هایِ زندان آزکابان به جانت می افتند،لحظه به لحظه هوا، عطر، بو، وقت و ساعت موبه مو یادت می آید...


پ.ن: چرا اینقدر عکاسی یادگرفتن، گرونه؟!!:|

عکس: میانه های برداشت، تابستان 95


211: پایان انار نزدیک است

پاییز،آمد. با مکثِ عمیقی میانه های آبانش...

209: لطفا رعایت شود

هشت ساله هه روی در اتاقش تذکراتی را همیشه می چسباند تا خلوتش خراب نشود. باید یاد بگیرم تذکراتی را گوش زد کنم، حتی دست و پا شکسته با یک نقاشی کج و کوله....



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی