۲۹ مطلب با موضوع «عکس ها حرف می زنند» ثبت شده است

243: بویِ خونه تو زمستون

  • خانم انار
  • دوشنبه ۴ دی ۹۶
  • ۲۳:۲۹

این روزهای شلوغ و سخت، و خسته کننده دلیل نمی شه که به موز های رسیده ی روی اپن آشپزخونه رحم کنم، داشتم موزها رو برای درست کردن پودینگ شکلاتی آماده می کردم که یه نفس عمیقِ دوباره کشیدم و با خودم فکر کردم از ساعتِ هشت که رسیدم خونه تا الان که ساعتِ نه شبه همش یه بوی آشنا تویِ خونه می فهمم که قبل از رفتنم نبود.

وقتی دیدمشون تو گلدون شیشه ای جا خوش کردن به زمین و زمان و چشم هام که حتی جلوی پامم نمی بینن فحش دادم. این بو، جزئیِ از بوی خونه ی ماست، مثل بوی قرمه سبزیِ خونه، بوی آش دوغِ خونه، بوی شیشه پاک کن و شوینده های خونه، بویِ شامپوی آبجی کوچیکه یا بویِ رژ لبِ من یا حتی بوی عطر مردونه ی مارک open. این بوها، بوی خونه ی مان، بوهایِ غریبی که حتی تو خوابم هم جای خودشون و دارن.

زمستونا، اما بوی خودشو داره خونه، بویی که الان خیلی بیشتر دوستش دارم. بوی نرگس ها ی باغچه. بوی دل خوشی کوچیک وسط این همه بی برگی و بی ثمری انار، همون تک درخت، که چند روز پیش که زیر پاشو جارو می کردم، مرد همسایه و معشوقه ی پنهونیش، باز پنهونی رفت و آمد داشتن و تهِ دو تا کنتِ نعنایی رو زیر انار تنهای بی برگ و بو جا گذاشته بودن، از کجا فهمیدم معشوقشه؟ ازصورتی تیز نشسته رو یکی از ته سیگارا.

پ.ن: اگه دلشو دارید، خونتون بوی چی میده الان؟

عکس: پوست خش دار و ترک خورده ی پاییزیم و زخم های روی دستم. حقا که انارم:)

225: روزِ خوبی بود

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶
  • ۲۰:۱۷
اول هفته ی خوبی بود. شنبه عالی بود. هنوز از موفقیت و تشویقی سرکار خوشحال بودم و همون طور با مانتو و مقنعه پای مبل نشسته بودم کنار پاتوق مامان که هر روز همون جا می بافه و می بافه یا قصه ی زندگی رو یا شالی،کلاهی،کیفی.... منم می بافتم و می بافتم  و از خبر دو روز قبل که مسابقه رو برنده شدم تا خبرهای امروز و جشن فسقلی هام و تشویق هایی که شدم و... بابا هم از بیرون رسید و اضافه شد که اس ام اس دریافت جایزه ی نقدی مسابقه اومد و به بابا نشونش دادم و خوشی و از حق نگذریم حسِ دیدی من پیروز شدم پر شده بودم. رفتم لباس ها رو عوض کردم و وسایلم رو تو اتاق جا دادم که صداش مثل شلاق افتاد وسطِ اتاقم. من ازش می ترسم از همون پارسال که خانومش خونه نبود و دیدمش که...! از دعوای خانوادگی به این شدت بدتر! رفتم نشستم رو مبل و به مامان گفتم می ترسم، گفت به ما ربطی نداره و خودشون خانواده ان الان آروم میشن. جمله کامل شده بود یانه؟ شیشه ها ریختن خونه لرزیر، پله ها لرزیدن و به دقیقه نکشیده یکی آیفون خونه رو زد. خانم خونه بالایی بود! با تی شرت و شلوار و یه تیکه لباس که به جای روسری تو سرش گرفت. با چاقو دنبالش کرده بود. در خونه رو روش قفل کرده بود. خانومه گریه می کرد. صدای ضجه های دختر نوجونش وسط اتاقم می رقصید و آقای خونه پسر چهار پنج سالشو بزور برد... روز خوبی  بود

پ.ن: من اینقدر خیانت ها رو از نزدیک دیدم، حق دارم از زندگی بترسم:)

عکسی که برنده شد:) (سوم)


219: کمی قدیمی تر

  • خانم انار
  • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
  • ۱۵:۱۸

مرتب کردن فولدر های لپ تاپ، خصوصا فولدر عکس،خسته کننده یا وقت گیر نیست، جانکاه است.

عکس ها درست مثلِ جان پیچ هایِ زندان آزکابان به جانت می افتند،لحظه به لحظه هوا، عطر، بو، وقت و ساعت موبه مو یادت می آید...


پ.ن: چرا اینقدر عکاسی یادگرفتن، گرونه؟!!:|

عکس: میانه های برداشت، تابستان 95


211: پایان انار نزدیک است

  • خانم انار
  • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶
  • ۱۳:۱۸

پاییز،آمد. با مکثِ عمیقی میانه های آبانش...

209: لطفا رعایت شود

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶
  • ۱۳:۳۳
هشت ساله هه روی در اتاقش تذکراتی را همیشه می چسباند تا خلوتش خراب نشود. باید یاد بگیرم تذکراتی را گوش زد کنم، حتی دست و پا شکسته با یک نقاشی کج و کوله....



205: گمونم قرار بود اون آروم بشه ولی...

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶
  • ۱۹:۱۱
داشتیم شعر می خوندیم که دلش تنگ شد، لب هاش آویزون شد همین که روی زانو کف کلاس نشستم و دستام رو دراز کردم تو بغلم بود.  کل ماجرا و آروم شدنش با عکسای هاپو و دوستای دیگه ام  که مثلِ خودش خوشگلن پنج دقیقه طول کشید و برای من هنوز اون پناه آوردنِ و اون بغل کوچولو بی اینکه دلیلش رو بدونم آرامشِ تمامه. یه بغل کوچولوی چهار ساله.

پ.ن: از مزیت های معلم بودن.

عکس: اسب و گوسفند همین شکلی ان! تصورات شما غلطه

197: روح کمونیست های مرده پس از مرگ اینجا می چرخند

  • خانم انار
  • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶
  • ۰۳:۲۴

دانشجو که بودم وقتی با یکی از بچه ها بیرون از دانشگاه قرار می گذاشتم می گفتم:"سوار اتوبوس خط 12 یا 13 می شم و میدون گوسفندها پیاده می شم،اگر زودتر رسیدی همون جا باش و اگر من زودتر رسیدم همون جا منتظرت می مونم" میدون گوسفندها رو البته بعد از کلی توضیح شماره ایستگاه وگفتن اسم پارک  کنار میدون می فهمیدن. من تو آدرس یاد گرفتن خنگ نیستم.حافظه ی اسمی و تصویری خیلی قوی دارم. اما خیابون ها رو به رنگ دیوارهاش می شناسم. اون میدون و ایستگاه اتوبوس، برای من میدون گوسفند ها بود چون روی دیوار عکس گوسفند و گاو کشیده بودن.

خیلی وقته که می دونم این حرکت جز المان های شهری به حساب میاد و تو اکثر شهرهای بزرگ ؛ کسانی مسئول طراحی و پردازش به دیوار های شهرن. اما انصاف که به خرج می دم می بینم تو این حرکت هنوز خیلی عقبیم، اونقدری که هرچی فکر می کنم می بینم تو این لعنتی شهر خودم، حتی یک میدون، کوچه و یا خیابون رو به اسم گل صورتی ها، گوسفند ها، درخت ها و...نمی شناسم! واسه ی منی که عادت دارم در و دیوارهای محل زندگیم و آجر به آجر قورت بدم و هنوز یادمه روی دیوار دبستانم نوشته بود:" با دوستانت چنان دوستی کن که اگر روزی دشمن تو شدند...." خیلی سخت تر شده زندگی. نمیدونم شاید هنوز روحِ کمونیست های قبل انقلاب اینجا در حال چرخشن که هیچ رنگی به چشم نمیاد.

پ.ن: البته عنوان مناسبی برای 3:24 بامداد نیست..:))

عکس: دیواری در کره ی جنوبی(منبع:گوگل پلاس)

195: بیا شهریور را چای ننوشیم

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
  • ۱۵:۰۰

غروب های شهریور تند و تیزند،درست مثل همان چای که با زنجبیل دم کرده ای و طعمش حتی با توت و شیره ی خرما هم درست بشو نیست و باید یک سره استکان را سر بکشی، همین بین است که تمام گوش و چشم و حواست را بسته ای و وقتی استکان را زمین می گذاری  یک هوا تمام حواست بر می گردد و چه زود مهر رسیده است... همان لحظه ای که تمام حواست را پی استکان بسته بودی،رفت!

پ.ن: شش ماهه ی اول افتضاح بود، به معنای تمام:)

عکس: تزئینی





193: Im lost in mind

  • خانم انار
  • سه شنبه ۷ شهریور ۹۶
  • ۱۴:۴۹

در همهمه های گنجشنگ های روی درخت های پیر این محل، درست دمِ غروب های شهریور تیز و بز، قدم می زدم . صدای گنجشک ها، اینجا و این وقتِ سال، از صدای هر جنبده ای تیزتر به گوش می رسد. این صدا بوی مهرماهِ قریب غریب را می دهد. همان وقت ها که فارغ از آرزویی در ذهن، دم هر غروب مقنعه ی سفید رنگ را توی کیف می چپاندم و با صدای گنجشگ  ها قدم برمی داشتم و همیشه آنقدر دیر می رسیدم که مادر چادر رنگی پوش منتظرم بود. حالا شاید بپرسی مگر صدا بود می دهد؟؟ راستش را بخواهی جوابش را نمی دانم، فقط می دانم وقتی حرف می زنی، بویی که نمی فهممش مشامم را  مست می کند و گوش هایم را کر، آنقدر که نمی فهمم حرف هایت کی تمام می شود، فقط وقتی تلفن را قطع می کنی من می مانم و کوچه ای نا آشنا در پس ذهنم:" که راستی به چه فکر می کردم؟ آرزوهایم چه بود؟ کجا می روم؟

پ.ن: از اتفاق می افتیم

عکس: با تشکر از گوگل پلاس


192: سوت کشیدنِ چشم ها از رقص سیاهی و آدم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶
  • ۲۳:۱۲

مثلِ مثلِ مثلِ مثلِ رقصیدن تا دمِ دمِ مرگ

(dance me to the end of love)

پ.ن: ضمن تشکرات از کسایی که تبریک گفتن

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم