۲۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانم انار» ثبت شده است

288: یک تخم مرغ اضافه

یک‌روز صبح از خواب پا میشی،  آروم آروم پلکات باز شده باشه مثلا! سرت درد نمی کنه خیلی هم پر انرژی میری که روزتو شروع کنی. پس پیش به سوی دستشوئی. صورتتو میشوری و بی خیال قواعد با همون پیرهنی که از دیشب تنت مونده خشک می کنی. پیش به  صبحانه! از توی یخچال حین در آوردن قالب پنیر بی هوا و حواس با آرنج یه تخم مرغ و پخش زمین می کنی. بی خیال می خندی و میری سمت میز قالب پنیر رو می ذاری روی رو میزی و میری کارد و نون بیاری، بی هوا و حواس پاهات کشیده میشه روی زمین و روی لاشه ی تخم مرغ سر می خوری و پرت میشی‌. سرت محکم می خوره روی زمین. چشماتو که باز می کنی می بینی غیر از تخم مرغ یه لاشه ی دیگه هم روی زمینه، که دیشب وقتی خسته برگشت، می خواست نیمرو بخوره، از سر خستگی آرنجش خورد به تخم مرغ و شکست. همین جوری که می رفت دستمال بیاره لاشه ی تخم مرغ رو پاک کنه زیر لب چهار تا فحش رکیک داد و موقع رد شدن لیز خورد و سرش محکم خورد روی زمین و حالا سه تا لاشه روی زمینه، یه تخم مرغ خشک شده، یه جسد پر از خون های خشک شده و یه تخم مرغ تازه

287: ببخشید اینجا که هستم کجاست؟

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیست و هشتم مهر که از معلم بودن خداحافظی کردم و بعد از صُفه جای دیگه ای بودم، با ته مونده ی یه طوفان خاک که خورشید نیم طلوع کرده رو به غروب رسونده بود، همین طور بی جون! خسته بودم، همه آدمها تو ماشین نمی تونن بخوابن؟!! خودم زیر لب می خوندم یا دلم :بسیار سفر باید...؟؟!

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیستم آبان روز تولدش، ارائه رو که سر کلاس دادم بی خیال کلاس شدم و نشستم به نوشتن! خط زدم نوشتم خط زدم نوشتم، بغل دستیم خیره خیره خیره خیره... یهو صدای همکلاسی توی گوشم پیچید :"...من قبل از ..."! بغل دستی خیره تر و خیره تر و خیره تر با یک عالمه تعجب! بعد کلاس یکی بهم گفت بغل دستی داشت نگاهت می کرد، با دست محکم زدی به پیشونیت!

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، یه بغل طولانی جلوی محوطه ی خوابگاه علوم! یه دختر با مانتوی آبی بلند که چند لحظه بعد زیر چشمش رد ریش یه مرد احساسی مونده بود.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، حوالی پنج صبح بیست آذر،بیدار شدم و نیم خیز روی تخت نشستم. یکی اشهد می خوند؛ هنوز داشت می خوند که همه چی تموم شد. همدیگه رو آروم کردیم.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیست و ششم آذر با بیست دقیقه تاخیر، یه کیک روی دستم با چهار تا شمع روشن که کلمه ی love رو می ساختن! ذوق پرید تو چشماش وقتی کیک و بهش دادم دستاش می لرزید. تولدت مبارک! همه تعجب کرده بودن.


داشتم به آخرین بار فکر می کردم، به امروز، که وقت می ری کتری آبجوش رو از تو آشپزخونه بیاری بوی روغن زیادی داغ شده، شلغم سوخته و بوی گوه ِ دستشویی های ته سالن زندگی رو می کشن.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم و من هنوز اینجا رو یاد نگرفتم که زندگی کنم.

پ.ن: فاصله ی پست ها زیاد شده نه؟ فضا فضای نوشتن نیست به نظرم:)

عکس:...


286: میگرن

نسیم روی پیشونی داغتت راه بره، نفهمی همچنان داغ کرده صداتو خوب و سرحال نشون بدی پشتِ تلفن، راه بری تو تاریکی سلون سلون و شل و ول بری برسی به ورودی زیر لب یه چیزی بگی که خودت هم نفهمی سلامه یا نه بلند به جای جواب سلامت بگه:انگشت نزدی! سه قدم برگردی عقب رو به روت یه جعبه ی چوبی کوچیک با یه در باز کوفته شده باشه به دیوار،لازم نیست به دیدنش جاشو حفظی! صدای دستگاهه توی گوشت سوت بکشه :"شما مجاز هستید". بری بی حرف! از اون همه روشنی خفه کننده دور شی و دوباره فرو بری تو تاریکی بین درخت ها و روی سنگفرش ها لیز بخوری سمتِ آخرین ساختمون! چشمت تو تاریکی یه چهار درشت و تشخیص میده و داخل میشی نور می پاشه تو صورتت یک پله دو پله سه پله ...چند پله(؟) میری بالا بالا بالا بالاخره می رسی به سالن و با کف و دیوار و سقف سفید و نور و نور نور و یه در سفید روش نوشته 321 ! داخل می شی نور هست یه چیزهایی زیر لب میگی که نمی فهمی و بعد میری بالا روی تخت ولو میشی یه شال رو چند مرتبه دور چشات می پیچی و  بالشت و فرو می کنی تو صورتت، خواب و بیداری که میان تو گوشت حرف می زنن تو سرت میخ می کوبن و بهش کیفشونو آویزون می کنن یا مانتوشونو اینقدر تهوع تو دل و ردت می پیچه که انگار جای شام پنبه های بالشت و خوردی! می کوبه تو سرت و می کوبه و... می کوبه! ولی صبح که بشه هنوز زنده ای

پ.ن: تمرین +زندگی+میگرن!

285: من وبلاگم هستم!

داشتیم صحبت می کردیم که فهمیدم از سال آخر کارشناسی فقط سال آخر رو با یک موضوع خاص یادمه، و حتی یادم نیست اون کسی که نگران شده بود و با کلی زحمت پرسیده بود حالمو؛ کی بود! یا حتی از اردیبهشت تا اول مرداد همین امسال رو هم یادم نبود،هیچ چیزی رو یادم نمونده بود! مساله های مهم یا غیر مهمی که شاید ساعت ها در موردش با هم حرف زده بودیم رو! خب قسمت جالبش هم اینه که هیچ عکسی از این زمان ندارم!هیچ! این شد که به آرشیو اینجا سر زدم و از اردیبهشت تا آخر تیر اینجا رو خوندم،طرح داستانی که ننوشتمش هیچ وقت، روزهای معلم بودن،روزهای تصمیم گرفتن به کنده شدن از اجتماع روزهای سخت روزهای خوب با هم یادم اومد. این شد که یادم اومد من وبلاگم هستم،مهم نیست چند درصد زندگی رو اینجا بدون ذکر جزئیاتش می نویسم،مهم  اینه که اون لحظه که دست هام رو کیبورد میره و بعد هم دکمه ی دخیره و انتشار ؛اون لحظه، اون حس منم و من وبلاگمم!


پ.ن:هرچند فضا،فضای من و امثال من نیست!

عکس: بیخودی خودمو خط می زدم!

283: گذشته!

نوشته بود متاسفانه گذشته غیر قابل کتمانه! درسته! گذشته هست تا همه جا؛همیشه مثل اینکه تنها یک پیرهن داشته باشی که اون پیرهن هم پوشیدگیش بستگی به تک دکمه ی روی گلوت داشته باشه! همین قدر ممکنه خفقان آور باشه.

حتی در بهترین حالت هم گذشته باشه ممکنه خاطرات خوبش خفه ات کنه:) مثل افتادن آلبوم عکس ها از روی کمد و سر خوردن یه عکس از لای آلبوم روی دست و پاهات! چه کار می تونی بکنی آتیش بزنی عکسا رو، دور بندازی نوشته ها رو،آدم ها رو کنار بزنی و بری.... ؟!

گیرم همه ی این کارها رو کردی بعدش چی؟!! هیچ! حس خفگی همیشه هست! ولی صورتک ها و ماسک ها هستن! صورتک های بی خیالی،سکوت،خنده؛گریه،آرامش و حتی تصمیم!

پ.ن: گفت دوستت داشتم!نگفت دوستت دارم...گذشته!

 

 

 

عکس: فرار کن،فرار!

 

 

282:عادت!

دو روز بیشتر از تغییرات نگذشته و در واقع دیروز اولین روز بود، که شد یه عمر الان چون می دونم! می دونم سرامیک هشتمی ورودی ضلع غربی طبقه ی سوم بلوک چهار، شکسته و موقع رد کردن چمدون از روش صدای شکستن همزمان سه تا بشقاب چینی رو میده! یا بوفه مرکزی بدترین خوراکی های دنیا رو داره، و پلویی که با برنج هندی درست می کنن مزه ی آب سرد می ده چون خیلی شستنش! یا حتی می دونم گربه ی نارنجی سلف از هیچ کس نمی ترسه ولی سگ هایی که میان همشون می ترسن از آدمها،می دونم می دونم می دونم می دونم ولی عادت.... اینجا تا آخر عمر هم بمونی عادتی وجود نداره! روی شماره و آدرست هم معلومه! بلوک چهار،اتاق 323!

پ.ن:تکرار همون روزها،تو روزهای جدید شاید!

281:تغییر

فصل بعدی و جدید زندگی!:)

279:نبودن؟

پیر شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، ولی وقتی داشتم سرنگ آب پرفشار رو  از لای دندوناش توی حلقش فرو می کردم و آخرین تلاش ها رو انجام می دادم، صدایی که از گلوش خارج شد پرتم کرد توی خودم، چند ساعت بعد و بعد از کلی بی قراری هاش و جیغ زدن هاش ساکت شد، و جدا کردنش از میله های قفس خیلی سخت شد! آخرین دردهاشو با گاز زدن به میله ها تسکین داده بود، یادم افتاد یهو، مردن خیلی درد داره و اون جیغ هایی که نزده بودم و تلاشی که نکردم(ن) و مردن تو تنهایی و بی صدایی خیلی درد داشت

پ.ن: نیستم!

278: بودن؟

عذابِ نیستیِ روزها،

به کابوسِ شب ها باش...

پ.ن: باش،کم،عذاب آور،کابوس وار...

عکس:

They say all dreams come true, but they forget to say nightmares are dreams,too.



277: هر کنشی واکنشی یا با یک خط آبی رویش خط بکش

صادقانه و با شفافیت له شدن،چه بسا بهتر از زیر و رو کشیدن و بازی کردن برای فهمیدن واکنش شخصی نسبت به یک موضوع خاص باشه. البته شاید هم له شدنی دیگه در کار نباشه و فقط یک جور اعتراف بعد از سالیان،یه برداشتن بار از روی دوش یا حس هایی از این دست باشه! اما به هر جهت 100 درصد واکنش شخص، رفتار و کنش خودِ ماست.
و چه خوب که روزگاری که داری با خودت فکر می کنی یعنی من زمان خامی و بی تجربگی واکنشم از سر ترس، هیجان و یا حتی نفرت بوده یا نه واقعا حس اینکه دارم بازی داده می شم درست بود، با شفافیت دیگری به اطمینان برسی که نه! رفتار تو هم واکنشِ کنشِ شخص بود.
پ.ن: چرا نوشتمش؟! نمی دونم(شاید بعد مدت ها نسبت به موضوعی حس آرامش پیدا کردن)
پ.ن بی ربط: درسته خیلی از افراد از نفهمی و کم سوادی رنج می برن،ولی درک کردنشون حدی داره و نباید حد خودتو پایین بیاری!
پ.ن مرتبط به پ.ن بی ربط: خط آبی کشیدم روش کسی نفهمید،نفهمی هامو!

عکس: رویاهام رویاهام رویاهام

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی