یادداشت های خانم انار

و انار نام دیگر من است

258: تنگی میان سینه ی ماهی

  • ۲۳:۱۶

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس

از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام

گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا

می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان

این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی‌پرسد چرا

وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

256: تفاله ی زندگی

  • ۲۲:۲۷
آخر همه ی حرف هایش اضافه کرد:" من خودمم تو این زندگی زیادی ام." و جواب همیشگی رو گرفت:" خب، خودتو بکش."
سر به زیر رفت خزید زیر پتو و کتاب جدید را باز کرد:

"زن، زیر دوش رفت و خودش را شست
آنقدر شست و شست که ماهم شد
آنقدر شست و شست که فهمیدم
من هیچوقت پاک نخواهم شد*"

*بت بزرگ_فاطمه اختصاری

پ.ن: مثلِ کندن خالِ سیاه گوشتی با لیف و کیسه ی حمام، خودکشی را جار نمی زنند


254: تا به حال سنجاق بوده اید؟

  • ۲۳:۰۰

روزهایی هست که ناگهان دستِ همراهت را بکشی و با خودت ببری به جایی که قسمتی از روح تو آنجاست و همه جاهای شبیه به آن.  امروز برای من از همان روزها بود. توی آمادگاه قدم زدن برای من زندگی است. زیرزمینِ رو به روی هتل عباسی،هر چند شبیه به قدیم ترها نیست،اما هنوز دوست داشتنیست. دست همراه را گرفتم و بردم زیرزمین. موزه ی حوزه هنری اصفهان. سازه های فلزی و یک دنیا حرف، عشق، ادبیات،شعر و سنجاق.

سنجاقی که اختراع فلزی دیگری بود، شخصی خریدش و میلیونر شد. سنجاق پرسپونه* و سنجاق هایی که ما بودیم. آدمها، آدمهای امروزی،مادرها، بچه ها، قلب های شکسته،قضاوت ها،آدمهایی که احساسشان سنجاق بود،سنجاق بودنشان احساس.

سنجاق هایی که از روی دیگران رد می شدند، سنجاق هایی که رویا داشتند، سنجاق های شکسته، سنجاق هایی به دنبال خدا،سنجاق هایی که سنجاق می خوردند، سنجاق های امیدوار، سنجاق هایی که خانواده داشتند، اما نداشتند، سنجاق های بی دل، پُر دل و...

سنجاق شدیم به موزه، به حرف های سنجاق ها. به مهدی بدری که هنر را حرف زد. شما چطور؟ تا به حال سنجاق بوده اید؟ سنجاق شده اید؟

*همسر ادیسیوس، که خواستگار سمجش برایش لباسی با 12 سنجاق هدیه آورد

پ.ن: چه دیر فهمیدم این گوشه ی دنج و دوست داشتنی رو، فردا روز آخره:)


251: پایان شادی وجود ندارد

  • ۲۰:۰۱

هر وقت از جلوی آن دبیرستان پسرانه رد می شوم، یاد نقل قول و داستان همیشگی می افتم که : فلان مدرسه قبول شده بود و از پس آزمون ورودی با بالاترین نمره برآمده بود اما بعد از یک هفته کاری کردند که مجبور شود برگردد.هربار هم حسرت می خورم، چون استعدادش را بارها دیده ام. گاهی هم که حوصله اش سر می رفت استعداد هایش را لا به لای دفترهای من جا می گذاشت. بعد از آن ماجرا، هیچ چیز در زندگی اش درست پیش نرفت،هیچ چیز! از درس و مهندسی برق گرفته تا ثبات شغلی و حتی ازدواج. کاری هم از دستِ هیچ کس بر نمی آید.


دیروز دوباره از جلوی آن مدرسه رد شدم. قصه ی آشنا برایم تکرار شد. مثل قصه ای که از یک نوار کاست می شنیدم، بارها و بارها،آنقدر که هنوز صدای حسن پور شیرازی در بنِ استخوان هایم هست. اما قصه های تکراری که همیشه مثل قصه های کودک، پایان شاد ندارد. امروزمی بینم که بعدا دلسوزی می کنند،که دفتری داشت، دلی داشت،استعدادی داشت.... امروز می بینم که بعدا هیچ چیز در زندگی ام درست پیش نخواهد رفت. چون مجبورم برگردم و برگشتنی که دلت همراهت نباشد،برگشتن نیست.

پ.ن: انتهای قصه. دیگر تلاشی نمی کنم و همه چیز، هیچ چیز می شود


249: آسمان سیاه پوشیده بود

  • ۰۰:۴۰

نمی دانم، شاید پس این همه نا امیدی این آخرین بار است که برایت می نویسم. البته هر بار گفته ام و باز نوشتم،هر بار گفتم یا تمام می شود، همه چیز،حتی من تمام می شود، یا درست می شود، اما نشد. انگار کن از ازل قرار بوده که نشود، همیشه نشود. همه جا نشود.

امروز را یاد آن خیابان پاییز زده بودم. دست در دست، رو به جلو می دویدیم و طوفان درست پشتِ سرمان بود. خبر نداشتیم؟نه نه اصلا بی خبر نیستیم. آدمی هیچ گاه از چنین طوفان هایی بی خبر نیست. ولی وقتی که زندگی را نفسی نباشد، وقتی خفتِ تحمل ناپذیر، ریشه ی زیر پایش بشود و هر چقدر هم بخواهد و تلاش کند دامن او را هم بگیرد، باید در همان طوفان بدود.

مثل همین حالا که مادربزرگ،اسم  خودش و مرده را یادش نمی آید، ولی می داند که سال روز مرگش هجده ام دی ماه است و می داند جوان بود که رفت. نشسته است و لالایی می خواند، وسط هق هق هایش تش* را می شنوم، با گوش با بینی.

گفته بود،آتش گرفت، از رعد و برق آتش گرفت. مثل همان صاعقه ای که میانمان خورد،ندیدیمش،نشنیدیمش ولی خورد. همان دمی که بی خیالِ طوفان به امیدواری می دویدیم. خورد و تو را برد، به جایی که تمام نامه ها برگشت می خورد. به جایی که تو اینجا نیستی.

مادربزرگ گریه می کند و یادش نمی آید. و همه یادشان نمی آیدو مثل من هنوز امیدوار نامه می نویسند و از رویاهایشان خیابانی می سازند پاییز زده!

*آتش

پ.ن هجدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود وشش_آتش... +365 روزه شدم

248: و دغدغه ها ی نوجوانی هنوز با من است

  • ۲۳:۴۷

کتابخانه ی خاک خورده را مرتب کردم، کتابخانه ای که از دوازده سالگی دو بخشی شد و الان سه بخشی شد. و اگر کسی را برای حرف زدن داشتم، چهار بخشی میشد.:)

لا به لای کتاب ها یک پوشه پر از نوشته پیدا کردم، عجیب که نیست، ولی گاهی خودم را هم غافل گیر می کند. ولی اگر انشاهای نوشته شده در کلاس زبان نبودند، باید بیشتر غافل گیر می شدم که هنوز سالم، هستند. 

عنوان هایشان را که می خواندم، از یک دختر تازه نوجوان آن روزی کمی بعیدند. طبیعت،انسانیت،کودک کار، بچه دار شدن، کولون سازی انسان! خط سوم یکی شان نوشته بودم :

Is human created to overcome nature?

زمان رفت، سوال عوض شد. اصلا چرا این کثافت دوپا را آفریدی؟

247: درخت شدم

  • ۱۵:۰۴
گفته بود که کنار هر چیزی که گفتم، ننوشتن برای تو سم است. بنویس، زمانت را،خودت را! نه از این نوشتن هایی که اینجا می نویسم. نه! منظورش زخم زدن به قلم بود، به کاغذ! ریختنِ هر احساسی روی تنِ کاغذی که درخت بود.... درخت!؟

بامداد، ساعت های اولیه ی بیست و هفتم امرداد 1396 به کاغذها قسم خوردم و نوشتم، قلم توی تنش فرو که می رفت، گمان کن که حرف هایم جان بگیرند، چه جانی از لجن بر می آید جز مرداب شدن؟؟!

در مرداب که فرو رفتم، بند آخر را نوشتم و "تمام تنی که درخت می شود"*، تویِ کاغذ فرو رفتن، نفس بریدن، نوشتن و کاغذی که درخت بود_هیچ، درخت شدم.

پ.ن: مرداد:میرا _امرداد:نامیرا... نه اشتباه تایپی است، و نه بی هدف نوشته شده است:)

*از لا به لای نوشته های منتشر نشونده_انار

243: بویِ خونه تو زمستون

  • ۲۳:۲۹

این روزهای شلوغ و سخت، و خسته کننده دلیل نمی شه که به موز های رسیده ی روی اپن آشپزخونه رحم کنم، داشتم موزها رو برای درست کردن پودینگ شکلاتی آماده می کردم که یه نفس عمیقِ دوباره کشیدم و با خودم فکر کردم از ساعتِ هشت که رسیدم خونه تا الان که ساعتِ نه شبه همش یه بوی آشنا تویِ خونه می فهمم که قبل از رفتنم نبود.

وقتی دیدمشون تو گلدون شیشه ای جا خوش کردن به زمین و زمان و چشم هام که حتی جلوی پامم نمی بینن فحش دادم. این بو، جزئیِ از بوی خونه ی ماست، مثل بوی قرمه سبزیِ خونه، بوی آش دوغِ خونه، بوی شیشه پاک کن و شوینده های خونه، بویِ شامپوی آبجی کوچیکه یا بویِ رژ لبِ من یا حتی بوی عطر مردونه ی مارک open. این بوها، بوی خونه ی مان، بوهایِ غریبی که حتی تو خوابم هم جای خودشون و دارن.

زمستونا، اما بوی خودشو داره خونه، بویی که الان خیلی بیشتر دوستش دارم. بوی نرگس ها ی باغچه. بوی دل خوشی کوچیک وسط این همه بی برگی و بی ثمری انار، همون تک درخت، که چند روز پیش که زیر پاشو جارو می کردم، مرد همسایه و معشوقه ی پنهونیش، باز پنهونی رفت و آمد داشتن و تهِ دو تا کنتِ نعنایی رو زیر انار تنهای بی برگ و بو جا گذاشته بودن، از کجا فهمیدم معشوقشه؟ ازصورتی تیز نشسته رو یکی از ته سیگارا.

پ.ن: اگه دلشو دارید، خونتون بوی چی میده الان؟

عکس: پوست خش دار و ترک خورده ی پاییزیم و زخم های روی دستم. حقا که انارم:)

241: دفتر خاطرات دارید؟

  • ۰۰:۵۴

یکی از سوال هایی که تو جلسات ازم پرسید این بود که دفتر خاطرات دارید؟ با تاکید بر دفتر بودنش و با خودکار و قلم نوشتن؟
جواب منفی بود مثل ده سال پیش که کلمه ی journal رو  می خواستیم با اصطلاحات و کاربردهای متفاوت یاد بگیریم و من روی تخته ی وایت برد با ماژیک مشکی نوشتم Do you keep journals? و با همون ماژیک مشکی بدون اینکه کسی واقعا خواسته باشه زیرش جواب دادم No .

در برابر چرایی ها همیشه یه بهونه داشتم، وقتی کوچیکتر بودم و می نوشتم و بعد از اینکه خودم پنج بار می خوندمش ریز ریزش می کردم و می ریختم سطل آشغال، بهونه ام آبجی بزرگه بود که همیشه دفتر خاطرات بقیه رو می خوند و با خودکار قرمز درشت جلوی دفتر خاطرات خودش می نوشت:" اگر کسی محتویات این دفتر را بخواند، در کار خلق خدا جست و جو کرده است." و کمی پایین تر چهار تا حدیث و آیه ی ضد فوضولی و پایین ترین قسمت آن صفحه با خودکار آبی نوشته بود :گاوترین آدم روی زمینی اگه بخونی...!"

بزرگتر که شدم،بهانه شد درس های سخت و رشته ای که ازش متنفر بودم. بهانه شد کلاس هایی که باید می رفتم و البته بهانه شد زبان نامشترک و نامیزانم بین چند زبان محلی و بی لهجه بودن و هویتی که شاید هنوز هم ندارمش. بعد از آنهم که شش سال پیش چسبیدم به وبلاگ و چسباندن واژه های با مفهوم و بی مفهوم بهم وسط آشفته بازار انسان های قایم شده پشتِ لبخندها و خوشی ها و آزادی های مجازی...

امشب وسطِ خوندن چهار صفحه داستان یک دوست، جواب این سوال رو خودم وسط حرف هام به خودم دادم:

"نسبت به اینکه از زندگیش هم راضی نیست اره زیادی احساسیه و یه برداشت مثبتی هم داره، آدم دفترهایی رو نگه می داره و دوباره ورق می زنه که یه خوبی وسطشون جا مونده باشه دیگه"
 

240:از آرشیو وبلاگی که سال قبل همین حوالی بر باد رفت

  • ۱۲:۱۵

+ انارا کی می میرن؟!

- با اولین برف زمستون.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی





Designed By Erfan Powered by Bayan