۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

253: قصور

  • خانم انار
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۰۰:۱۵

سر انگشتی به راحتی پنج شش زبان را می فهمم ولی تهِ ماجرا که برسم فقط نهایتا بتونم به زبون مادری بگم: ستین دلمی!

پ.ن: قصور ذهن و یک تکه ماهیچه ی همه کاره به اسم زبان. ترجمه اش را هم می فهمید حتما:)

252: آب،روشن می شود

  • خانم انار
  • شنبه ۲۳ دی ۹۶
  • ۲۳:۰۴

من روی قبر خالی گریه کردن را، یادبود بلندبالای کارون از مهندس های سد ساز، یا همان قوم و خویشی که برای نان به رودخانه زد و برنگشت را دیده ام. یک شبه پیر شدن مادرها، بزرگ شدن بچه ها بدون پدر، بدون مادر. قبرهای عکس و نشان دار بی نشان.

درد از ما که کنده نمی شود،آب اما روشن می شود.

پ.ن: یک جایی گفته بودند، رفتن در راه نان حلال، شهادت است. روحتان شاد



251: پایان شادی وجود ندارد

  • خانم انار
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۲۰:۰۱

هر وقت از جلوی آن دبیرستان پسرانه رد می شوم، یاد نقل قول و داستان همیشگی می افتم که : فلان مدرسه قبول شده بود و از پس آزمون ورودی با بالاترین نمره برآمده بود اما بعد از یک هفته کاری کردند که مجبور شود برگردد.هربار هم حسرت می خورم، چون استعدادش را بارها دیده ام. گاهی هم که حوصله اش سر می رفت استعداد هایش را لا به لای دفترهای من جا می گذاشت. بعد از آن ماجرا، هیچ چیز در زندگی اش درست پیش نرفت،هیچ چیز! از درس و مهندسی برق گرفته تا ثبات شغلی و حتی ازدواج. کاری هم از دستِ هیچ کس بر نمی آید.


دیروز دوباره از جلوی آن مدرسه رد شدم. قصه ی آشنا برایم تکرار شد. مثل قصه ای که از یک نوار کاست می شنیدم، بارها و بارها،آنقدر که هنوز صدای حسن پور شیرازی در بنِ استخوان هایم هست. اما قصه های تکراری که همیشه مثل قصه های کودک، پایان شاد ندارد. امروزمی بینم که بعدا دلسوزی می کنند،که دفتری داشت، دلی داشت،استعدادی داشت.... امروز می بینم که بعدا هیچ چیز در زندگی ام درست پیش نخواهد رفت. چون مجبورم برگردم و برگشتنی که دلت همراهت نباشد،برگشتن نیست.

پ.ن: انتهای قصه. دیگر تلاشی نمی کنم و همه چیز، هیچ چیز می شود


250: یک لحظه که امروز زندگی کردم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶
  • ۲۲:۱۹

اگر امروز را یک لحظه زندگی کرده باشم ، همین پنج دقیقه پیش بود که هشت ساله هه خیلی جدی گفت :" خنده ی موناریزا* رو از روی من کشیدن."

*مونالیزا:)))

249: آسمان سیاه پوشیده بود

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۰۰:۴۰

نمی دانم، شاید پس این همه نا امیدی این آخرین بار است که برایت می نویسم. البته هر بار گفته ام و باز نوشتم،هر بار گفتم یا تمام می شود، همه چیز،حتی من تمام می شود، یا درست می شود، اما نشد. انگار کن از ازل قرار بوده که نشود، همیشه نشود. همه جا نشود.

امروز را یاد آن خیابان پاییز زده بودم. دست در دست، رو به جلو می دویدیم و طوفان درست پشتِ سرمان بود. خبر نداشتیم؟نه نه اصلا بی خبر نیستیم. آدمی هیچ گاه از چنین طوفان هایی بی خبر نیست. ولی وقتی که زندگی را نفسی نباشد، وقتی خفتِ تحمل ناپذیر، ریشه ی زیر پایش بشود و هر چقدر هم بخواهد و تلاش کند دامن او را هم بگیرد، باید در همان طوفان بدود.

مثل همین حالا که مادربزرگ،اسم  خودش و مرده را یادش نمی آید، ولی می داند که سال روز مرگش هجده ام دی ماه است و می داند جوان بود که رفت. نشسته است و لالایی می خواند، وسط هق هق هایش تش* را می شنوم، با گوش با بینی.

گفته بود،آتش گرفت، از رعد و برق آتش گرفت. مثل همان صاعقه ای که میانمان خورد،ندیدیمش،نشنیدیمش ولی خورد. همان دمی که بی خیالِ طوفان به امیدواری می دویدیم. خورد و تو را برد، به جایی که تمام نامه ها برگشت می خورد. به جایی که تو اینجا نیستی.

مادربزرگ گریه می کند و یادش نمی آید. و همه یادشان نمی آیدو مثل من هنوز امیدوار نامه می نویسند و از رویاهایشان خیابانی می سازند پاییز زده!

*آتش

پ.ن هجدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود وشش_آتش... +365 روزه شدم

248: و دغدغه ها ی نوجوانی هنوز با من است

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۴۷

کتابخانه ی خاک خورده را مرتب کردم، کتابخانه ای که از دوازده سالگی دو بخشی شد و الان سه بخشی شد. و اگر کسی را برای حرف زدن داشتم، چهار بخشی میشد.:)

لا به لای کتاب ها یک پوشه پر از نوشته پیدا کردم، عجیب که نیست، ولی گاهی خودم را هم غافل گیر می کند. ولی اگر انشاهای نوشته شده در کلاس زبان نبودند، باید بیشتر غافل گیر می شدم که هنوز سالم، هستند. 

عنوان هایشان را که می خواندم، از یک دختر تازه نوجوان آن روزی کمی بعیدند. طبیعت،انسانیت،کودک کار، بچه دار شدن، کولون سازی انسان! خط سوم یکی شان نوشته بودم :

Is human created to overcome nature?

زمان رفت، سوال عوض شد. اصلا چرا این کثافت دوپا را آفریدی؟

247: درخت شدم

  • خانم انار
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۱۵:۰۴
گفته بود که کنار هر چیزی که گفتم، ننوشتن برای تو سم است. بنویس، زمانت را،خودت را! نه از این نوشتن هایی که اینجا می نویسم. نه! منظورش زخم زدن به قلم بود، به کاغذ! ریختنِ هر احساسی روی تنِ کاغذی که درخت بود.... درخت!؟

بامداد، ساعت های اولیه ی بیست و هفتم امرداد 1396 به کاغذها قسم خوردم و نوشتم، قلم توی تنش فرو که می رفت، گمان کن که حرف هایم جان بگیرند، چه جانی از لجن بر می آید جز مرداب شدن؟؟!

در مرداب که فرو رفتم، بند آخر را نوشتم و "تمام تنی که درخت می شود"*، تویِ کاغذ فرو رفتن، نفس بریدن، نوشتن و کاغذی که درخت بود_هیچ، درخت شدم.

پ.ن: مرداد:میرا _امرداد:نامیرا... نه اشتباه تایپی است، و نه بی هدف نوشته شده است:)

*از لا به لای نوشته های منتشر نشونده_انار

246: آنقدر می دانم که هنوز به اندازه ی کافی نمی دانم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶
  • ۰۰:۲۲

به قول بهشتانه شانس عملا وجود ندارد که بخواهد بدشانسی یا خوش شانسی وجود داشته باشد.(دانشجوی فلسفه است) اما این روزها که هرچی می دوم، نمی شود. رسما هیچ چیز و هیچ کسی را جز بد شانسی نمی شناسم که تمام سرکوفت ها را به او بزنم.

به لطف ترجمه هایی که از شانزده سالگی انجام داده ام از هر علمی، کمکی بلدم و مغزم در هر زمینه ای نکته ای بلد است. مثلا اگر کسی بگوید کیک زرد آن را با غذای زابل که کشک زرد است قطعا قاطی نمی کنم چون، نه تنها اخبار می بینم بلکه یکی دو تا مقاله در مورد فیزیک هسته ای ترجمه کرده ام. پس اطلاعات عمومی ام بالا رفته است ولی کامل نیست. اصلا چه کسی کامل است؟هیچ کس. چه چیزی کامل است؟ هیچ چیز.

حالا اینکه من چهار تا اصل فلسفه بلدم و دوتا اصل فیزیک و هزار اصل ادبیات و... دلیل نمی شود، که کج خلقی روزگار که جمع شده در روزهای تعطیلی که هوا فقط برای من معلمِ روز مزد آموزشگاهی و شاگردانم تمیز است،یا بد اخلاقی های زمین و آسمان که حتی باد هم تمام این حجم کثافت را نمی برد، یا تعطیلی زود هنگام همه چیز و همه جا در گوشه های شهر را گردن شانس کج و کوله ام نندازم. اصلا هیچ چیز و هیچ کس دلیل نمی شود که نگویم ای تف بر این شانس! تف بر تمام روزگار که می چرخد و می چرخاند و آرزوهای کوچکم هم را مثل تن تیر و بهمنِ بد بوی مردی که هر روز بعدازظهر سر کوچه لابه لای آشغال ها دنبال غذا، سیگار نیم سوخته یا پلاستیک می گردد، نمی سوزاند.

هان! گفتم نمی سوزاند. یادم آمد روزگارِ قبل تر همان شانزده سالگی ام که توی سرویس آموزشگاه نشسته بودم آقای راننده محکم روی ترمز زد گوشه ای ایستاد و از صندوق عقب ماشین هر چه بطری آب داشت توی چاه آب روی کنار خیابان خالی کرد. مردی در حال مصرف مواد مخدر، آتش گرفته بود، توی چاهی که خودش کنده بود یا نه؟!

هرچه می گذرد، بیشتر می خوانم، بیشتر می گردم و جست و جو می کنم و فقط یک چیز می دانم که آنقدر می دانم که هنوز به اندازه ی کافی نمی دانم. تمام من این است، حجمی از هنوز نفهمیدن ها، ندانستن ها. آرزوهایم هم کوچکتر از سطح فهمیدنم! کوچکتر از سطح توقعم.مثلا تنِ سالمش. یا قایم کردن اخبار، فوتبال، روزنامه و هر چه که هیجان دارد. یا یک باغِ کوچک انار، تا انار چه باشد؟ یک گوشه ی دنج، آرام. که محال بودنِ تن سالمش را فراموش کنم، که نگران داروها نباشم، و امید داشته باشم که یک روز با بی خیالی تمام ، زیر پای انار را جارو می کنیم و می نشینیم و هر چقدر دلمان خواست شیرینی می خوریم، ترجیحا دارچینی...

پ.ن: با تشکر از بهشتانه، برای تبریک زودهنگام

پ.ن بعدی: برای ما،این روزها بیشتر دعا کنید، اوضاع خوبی نداریم.


245: آیا شما شاعر کودک بلاگستان را می شناسید؟!

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶
  • ۰۱:۵۵

این منم در دید  این هنرمند گرامی، بهشتانه 

صد رحمت به کسایی که منو ندیدن و نمی شناسن،با انصاف ترن:)))

244: آخرین صدا

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۶ دی ۹۶
  • ۰۰:۵۲

این آخرین شعری است که خواندم و اینجا گذاشتم. این کارها برود بچسبد به تلگرام و بقیه ی شبکه ها:)

از کاظم بهمنی



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی