یکی از سوال هایی که تو جلسات ازم پرسید این بود که دفتر خاطرات دارید؟ با تاکید بر دفتر بودنش و با خودکار و قلم نوشتن؟
جواب منفی بود مثل ده سال پیش که کلمه ی journal رو  می خواستیم با اصطلاحات و کاربردهای متفاوت یاد بگیریم و من روی تخته ی وایت برد با ماژیک مشکی نوشتم Do you keep journals? و با همون ماژیک مشکی بدون اینکه کسی واقعا خواسته باشه زیرش جواب دادم No .

در برابر چرایی ها همیشه یه بهونه داشتم، وقتی کوچیکتر بودم و می نوشتم و بعد از اینکه خودم پنج بار می خوندمش ریز ریزش می کردم و می ریختم سطل آشغال، بهونه ام آبجی بزرگه بود که همیشه دفتر خاطرات بقیه رو می خوند و با خودکار قرمز درشت جلوی دفتر خاطرات خودش می نوشت:" اگر کسی محتویات این دفتر را بخواند، در کار خلق خدا جست و جو کرده است." و کمی پایین تر چهار تا حدیث و آیه ی ضد فوضولی و پایین ترین قسمت آن صفحه با خودکار آبی نوشته بود :گاوترین آدم روی زمینی اگه بخونی...!"*

بزرگتر که شدم،بهانه شد درس های سخت و رشته ای که ازش متنفر بودم. بهانه شد کلاس هایی که باید می رفتم و البته بهانه شد زبان نامشترک و نامیزانم بین چند زبان محلی و بی لهجه بودن و هویتی که شاید هنوز هم ندارمش. بعد از آنهم که شش سال پیش چسبیدم به وبلاگ و چسباندن واژه های با مفهوم و بی مفهوم بهم وسط آشفته بازار انسان های قایم شده پشتِ لبخندها و خوشی ها و آزادی های مجازی...

امشب وسطِ خوندن چهار صفحه داستان یک دوست، جواب این سوال رو خودم وسط حرف هام به خودم دادم:

"نسبت به اینکه از زندگیش هم راضی نیست اره زیادی احساسیه و یه برداشت مثبتی هم داره، آدم دفترهایی رو نگه می داره و دوباره ورق می زنه که یه خوبی وسطشون جا مونده باشه دیگه"

پ.ن: *اشاره کنم به نوروز 1392 و گاو شدنم و از همه زودتر فهمیدنم که جوجه ای در راه داشت:))