هر وقت از جلوی آن دبیرستان پسرانه رد می شوم، یاد نقل قول و داستان همیشگی می افتم که : فلان مدرسه قبول شده بود و از پس آزمون ورودی با بالاترین نمره برآمده بود اما بعد از یک هفته کاری کردند که مجبور شود برگردد.هربار هم حسرت می خورم، چون استعدادش را بارها دیده ام. گاهی هم که حوصله اش سر می رفت استعداد هایش را لا به لای دفترهای من جا می گذاشت. بعد از آن ماجرا، هیچ چیز در زندگی اش درست پیش نرفت،هیچ چیز! از درس و مهندسی برق گرفته تا ثبات شغلی و حتی ازدواج. کاری هم از دستِ هیچ کس بر نمی آید.


دیروز دوباره از جلوی آن مدرسه رد شدم. قصه ی آشنا برایم تکرار شد. مثل قصه ای که از یک نوار کاست می شنیدم، بارها و بارها،آنقدر که هنوز صدای حسن پور شیرازی در بنِ استخوان هایم هست. اما قصه های تکراری که همیشه مثل قصه های کودک، پایان شاد ندارد. امروزمی بینم که بعدا دلسوزی می کنند،که دفتری داشت، دلی داشت،استعدادی داشت.... امروز می بینم که بعدا هیچ چیز در زندگی ام درست پیش نخواهد رفت. چون مجبورم برگردم و برگشتنی که دلت همراهت نباشد،برگشتن نیست.

پ.ن: انتهای قصه. دیگر تلاشی نمی کنم و همه چیز، هیچ چیز می شود