تا غروب که امامزاده بودند، هر چه چشم چرخاند دیگر ندیدش.آب و غذا و هوای خوش زهرمارش شد و ندیدش. دیگر هیچ چیز نمی فهمید هر کاری مش منیر می گفت انجام می داد و فکر می کرد اگر قدری پول داشت میتوانست قفلی بزند به زنجیر امامزاده بلکه این هم بغض تویِ گلویش جمع نمیشد. گوشه ی ناخن هایش همیشه پوست و خون از سرما بهم نمی چسبید و کفِ پاهایش مثلِ خانوم صافِ صاف بود.

به گوشه ی گنبدِ اتاقک امامزاده خیره شده بود . به تمامِ چهارده سالی که تویِ خانه ی آقا و خانومِ ده مانده بود. از دو سالگی. یادش نمی آمد از آب و گل درآمده بود یا نه که شد ور دستِ ماه منیری که کلِ زندگی اش یک خوشبختی داشت و یک باری به مشهد رفته بود. یادش نمی آمد مادر و پدرش که بودند و فقط مش منیر دو تا سنگ پشتِ امامزاده را نشانش داده بود و گفته بود جوان بودند که از تب مردند. و دخترک فکر میکرد از تب یا از بی پولی و بی کسی؟!

به خودش که آمد دوباره تویِ پستوی آشپزخانه توی رختخوابش دراز کشیده بود؛ به سقف خیره شده بود و هنوز داستانِ زندگیش را زیر و رو می کرد و گه کاهی پی بویِ نفت دماغش را بالا می کشید. صبح خروس نخوانده بود که بیدار شد، دوباره دل بسته بود بویِ نفت و گوگرد تا پنج شنبه.

پنج غروب بود. ساعتی بود که برف می بارید. تا قدِ زانوهایش برف می بارید. اما باز بی خیال نشد و برای گربه ها آب و غذا برد. به حیاط که برگشت. مش منیر عصبانی جلویش قد علم کرد:" که دختر کجایی. برو پی قابله! خانم جون نداره."

بی هیچ حرفی رفت سمتِ آشپزخانه و چراغی برداشت و راه افتاد سمتِ امامزاده. قابله کلبه ای زوار در رفته ،بعد از پلِ پشتِ امامزاده داشت. تویِ ذهنش به مردکِ عیاش فحش می داد. که حتما سر به منقل فرو رفته و هیچ فکر نمی کند الان باید او پیِ قابله برود. زانوهایش را به زور از لای برف ها بیرون می کشید و بی خیال زوزه ی باد، با یک دست کتِ کهنه اش را گرفته بود و با یک دست چراغ، به سمتِ کوهپایه می رفت و امامزاده.

به امامزاده رسید، زوزه ی باد آرام نگرفته بود ولی دلش کمی قرص تر شده بود. پشتِ امامزاده رفت و در تاریکی به سمتی خیره شد که فکر می کرد؛ دو تکه سنگ کنار هم آرام گرفته اند. چند ثانیه بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد. صدای رودخانه به صدای باد اضافه شده بود ولی هنوز دلِ دخترک قرص بود. اولین قدم را که روی پلِ چوبی گذاشت صدایی لا به لای برف ها شنید. تویِ دلش امامزداه را قسم می داد و محکم نفس می کشید. توی باد و سرما با دست و پای یخ زده داغ کرده بود و بدونِ اینکه به پشتِ سر نگاه کند به راهش ادامه داد. صداها ادامه داشت و انگار کرده بود که کسی پشتِ سرش آرام می آید.

 به نیمه ی پل رسیده بود که کسی به جلو هولش داد. چراغش به داخل رودخانه افتاد. به زور خودش را روی پا نگه داشت که فرار کند. پل زیر پایش تکان تکان می خورد و پاهایش خشک شده بودند. کسی دستش را زیر روسری دخترک برد و موهایش را پیچید و نگه اش داشت. دخترک از ترس داغ شده بود و نفس هایش به شماره افتاده بود. مثل گربه سیاهه بعد از دیدن جیغ های خانوم خشکش زده بود و زبان بسته به هیچ چیزی فکر نمی کرد. آن دست دوباره هولش داد و دختر داخل رودخانه افتاد. قبل از اینکه کاملا توی آب فرو برود در روشنیِ برف های رو درختان یک جفت چشم میشیِ خشم ناک زیر ابروهای مشکی پهن دید و مشامش از نفت پر شد

پ.ن: پایان

پ.ن بعدی: چرا اسمش حس زندگی بود؟:|