۲۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

211: پایان انار نزدیک است

پاییز،آمد. با مکثِ عمیقی میانه های آبانش...

210: بر اساس یک داستان واقعی

صبح که چشم باز کرد، زیر صدای غم آلود آواز پیرزنی گوش هایش تیر کشید. لا به لای دامنی پیچ خورده بود ولی سرما تویِ مغز استخوانش می دوید. چشم چرخاند. نه سقفی بود و نه بوی آشنای نانِ هر روزه و چای ذغالی گوشه ی خانه. با وحشت پرید، سقف، سقفِ چادری تیره و زمخت بود و صدای آواز، صدای پیرزنی بود که اشک می ریخت و می خواند و می خواند و غمش تمام نمی شد. انگار سالها غم را جمع کرده بود و یکباره همه را توی صدایش ریخته بود.

زنی که دامنش را پتوی او کرده بود مادرش نبود. غمش گرفت. نشست و زانو به بغل گریه سر داد. دیشب که می خوابید خودش بود و دو تا برادر کوچکش. هفت ساله ش شده بود و مثل یک مادر نمی گذاشت برادرهایش از کنارش جم بخورند. حالا نه سقفی بود، نه مادر و پدری و نه برادرهایی. زنی که لای دامنش خوابش برده بود، گفت که مادرش را می شناسد و پیدایش می کند.

نفهمید چند روز گذشته،از همه جا بوی بینی سوزِ بدی می آمد. سگ ها زوزه می کشیدند و نیمی از خانه ها با خاک یکی شده بودند. خانه ی مادربزرگش را پیدا کرد با یک ترکِ بزرگ روی دیوارش. کنار درختِ بلوطِ سر چشمه نزدیک قبرستان بود. ولی هیچ کس توی خانه نبود. غروب که شد باران شروع به باریدن کرد.

صبح روز بعد، همه جا را آب برده بود. هیچ چیز نبود. وسایل خانه ها  روی رود بزرگی که تمام ده را کنده بود و با خودش برده بود می رفتند. به آن سمت رود خیره شد، بابا برادر کوچکش را به بغل داشت و آن طرف روی کوه ایستاده بود. طول رود را دوید تا به جایی برسد. رسید به سنگ ریزه ها و جایی که دیگر رود عمیق بزرگی پر از بوی تندِ بد نبود. کنار سنگ ریزه ها یک دسته کلاغ نشسته بودند و به چیزی نوک می زدند. جلوتر رفت یک دسته موهای یک دست مشکی لایِ سنگ ریزه ها بود. موهای بلقیس، زنِ مشتی زیر دست و پای کلاغ ها مانده بود.

پ.ن: جز اسامی تمامی این داستان، خاطرات کودکی زنی است و کاملا مستند.

209: لطفا رعایت شود

هشت ساله هه روی در اتاقش تذکراتی را همیشه می چسباند تا خلوتش خراب نشود. باید یاد بگیرم تذکراتی را گوش زد کنم، حتی دست و پا شکسته با یک نقاشی کج و کوله....



208: برای تمام این پایان ها می توان اشک شد

از اتفاق می افتیم که دیشب طرحش تمام شد تا اون مثلا داستانی که چند نفرتون خوندین و نظرهای کاردرستی بهم دادین می خوام صحبت کنم. پایان های باز و  نیمه باز داستان هایی که درجریان وب نبودن  تا این دوتایی که توی وب هم بودن و پایان های عجیب و تلخ و گزنده دارن!

حقیقت ماجرا هم همینه که نمی دونم چرا ولی خیلی وقتِ که به آخر داستان ها که می رسم دوست ندارم خوب تموم بشه. انگار که هیچ تموم شدنی در کار نیست یا هیچ خوب تموم شدنی...

مثل تمام این شب و روزهای گم شده، که وقتی فکرمی کنم ساعت هشت شبه یهو می بینم فردا شده. بیست و ششم شهریور ولی قراره حرف ها رو بزنم البته اگه بزنم.

هیچ وقت آدم صحبت کردن نبودم، آدم نوشتن هم نبودم، همیشه یه حجم بزرگی از حرف ها و رفتارها رو تحمل کردم قورت دادم بی هیچ واکنشی! این قدر این فرو دادن ها زیاد شد که الان یک سنگِ بزرگ و حجیم سمتِ چپِ قفسه ی سینه ام رو گرفته! اونقدری که وقتی دیروز لا به لای شکستن ها فشار خونم رفت رو هفت و ضربانی رو حس کردم، شگفت انگیز ترین اتفاق یک ماهه ی اخیر به نظرم رسید. شگفتیِ عجیب تر بسته شدن رگه هایی فکری و مغزیه و مثل یک ربات عمل کردن...

پستِ دیشب رو که نوشتم، بعد از تموم شدنِ طرح اصلی که تو هیچ کدوم از پست های اتفاق می افتیم  صد در صد متوجه اش نخواهید شد. دیدم تمام مدت خودم رو نوشته ام و هیچ... حرفایی که هیچ وقت نزدم، کارهایی که هیچ وقت نکردم و حس هایی که هیچ وقت نداشتم یا نتونستم داشته باشم.

همیشه متهم به گنگی شدم. به نارسایی و بیست و ششم شهریور نود وشش باید رسانا باشم و هیچ از حرف زدن و چجوری حرف زدن سر در نمی یارم. می نویسم که ناکامی در حرف نزدن ثبت بشه

پ.ن: مثل بستنِ بند کفش، دوچرخه سواری و اسکیت؟ +عذرخواهم بابت پراکندگی و بیخود بودنِ این پست

207: و پایان یک اتفاق

با این که هنوز جانی، ولی بایدت بگویم که قلب های سفت و سخت هم در پیچ و خم روزگار ترک بر می دارند، مثل قوری مادر بزرگ که بند خورده بود و چقدر دیگر دوست نداشتنی بود برایم آنقدر که حتی چای دارچین های اول پاییز، دیگر مزه ی قبل ار برایم نداشت. هنوز جانی ولی قلب سفت و سخت من در پیچ خم روزگار از غم جوشیده و بوی نا گرفته، با اینکه بند بندش را بند زدم تا بمانیم. برای هم بمانیم!  صرف نشد و نمی شود است جانِ دل، بند خورده ام ولی نمی شود. رفتن هم جز عشق چیزی نباید باشد

پ.ن: از اتفاق می افتیم

#انار

206: برای روزهای سه چهار سال پیش

205: گمونم قرار بود اون آروم بشه ولی...

داشتیم شعر می خوندیم که دلش تنگ شد، لب هاش آویزون شد همین که روی زانو کف کلاس نشستم و دستام رو دراز کردم تو بغلم بود.  کل ماجرا و آروم شدنش با عکسای هاپو و دوستای دیگه ام  که مثلِ خودش خوشگلن پنج دقیقه طول کشید و برای من هنوز اون پناه آوردنِ و اون بغل کوچولو بی اینکه دلیلش رو بدونم آرامشِ تمامه. یه بغل کوچولوی چهار ساله.

پ.ن: از مزیت های معلم بودن.

عکس: اسب و گوسفند همین شکلی ان! تصورات شما غلطه

204: بی ریشه

انگشتانت سبز است

ولی

آنها را دور تنم حلقه نکن

بی هیچ ریشه ای

اینجا سبز نمی شوم....

پ.ن: انار نوشت(کامل نیست)

203: نور می شم می رم

تو خیابون،  بین چراغ های شهر، آدمها، حرف ها، باورها،آسمون ها،کتاب ها دنبال نور نگرد.

خوب که نگاه کنی، خوب که بفهمی،  بدونی، بخونی!

خوبِ خوب که زندگی کنی، می فهمی:" نور تو بودی!"

انار

پ.ن: یکی از تفریحات سالمم ساختن بوک مارک های مختص خودم با دست خط و حرفا و نقاشی های خودم و گم کردنشون تو بی آر تی هست:)

نوشته شده روی بوک مارک جدید:)

پ.ن بعدی: از ساکنین  حد فاصل چهار راه نقاشی تا انقلاب خواهشمندیم در صورت یافتنِ بوک مارکی با دو نقاشی دختر روی آن و جمله ی خودِ لعنتیت باش آن را به آدرس انار بفرستند. با تشکر

202: خانه ی موریانه زده

باید این روزها از لابه لای کتابها، دفترها، عروسک ها، فیلم ها، برگه ها، مداد رنگی ها، موهای گوله شده توی سطل آدم بیرون بیاید. دست بزارد روی شانه ات و هی حرف بزنی حرف بزنی حرف بزنی تا با هم توی خیال تمام شوید.

ولی عوضش هیچ ضربانی را حس نمی کنی، جز تیک تاک ساعت که هیچ چیز قرار نیست درست شود.

موری به میچ می گفت اگر نمی توانی فرهنگی را بپذیری، فرهنگ خودت را بساز. من اگر حتی میچ هم بشوم، خسته تر از آن هستم که بسازم! شاید فقط تمام زورم را جمع کردم و خراب کردم... وقتی کسی نیست، یک خانه ی موریانه زده ای...

پ.ن: کنار هر دوایی همیشه درد بوده..(سیامک عباسی)

پ.ن بعدی: از من ناراحت نشین که جوابگو نیستم


از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی