برای من، تو مثل یک بارانِ تند آبانی بودی. از همان ها که منِ باران دوست هم مجبور می شدم دوان دوان زیر سقفی پناه بگیرم. و همیشه هیچ سقفی پیدا نمی شود، مطمئن باش که پیدا نمی شود. و من می مانم و یک باران تند تر شده و بی سقفی و دویدن و دویدن و دویدن... هر چه بیشتر می دوم بیشتر غرق می شوم در تو! توئی که هیچ زیبایی نداشتی جز دو چشمِ قهوه ای و من پیِ شکل و صورتی ته فنجان هی نوشیدم و نوشیدم و نوشیدم ولی جای هوشیاری، مستی بود که توی چشم و مغز و قلبم فرو می رفت. گمانم همین ها را برایت می گفتم که لبخند شدی و انگشتت رفته بود سمتِ طره ی موهایِ گره خورده روی پیشانی ام و خواست کردی چیزی بگویی؛ گفتم: که هیچ نگو، با انگشت لای موهایم بپیچ...

پ.ن: ازاتفاق می افتیم

پ.ن بعدی: اتفاق می افتیم یک حاصل جمع اتفاقی خواهد بود از عاشقانه های اتفاقی و یک باره...