۴۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

171: انجمن زنان دانا

  • خانم انار
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۳
سالها بعد، وقتی بازنشسته شدم. در شصت سالگی ام یک انجمن زنانِ دانا تشکیل می دهم. زنان دانا زن هایی با سواد، مهندس، دکتر، معلم، خیاط، کتاب خوان، مادر و... نیستند. زنانی هستند که علاوه بر تمام این ها از خود و وجود خودشان آگاهی کامل دارند. زنانی که می دانند اندام های بالا تنه ی آن ها یک شیِ اضافه نیست که با رسیدنِ سن بلوغ با قوز کردن پنهانش کنند. زنانی که می دانند، سرطان و دیگر مشکلات زنانه فقط بعد از ازدواج پیش نمی آید و حق ندارند حتی نگاهی عجیب به دوشیزه ها در مطب پزشک زنان بیاندازند. زنانی که می دانند باید وقتِ صحبت کردن از مشکلشان آرام و خونسرد و رک باشند. زنانی که صدها بار هنگام حرف زدن بند کیفشان را لای دست هایشان فشار ندهند و بدانند قاعدگی و پیامد های آن، ازدواج و پیامد های فیزیکی آن جزئی از طبیعت است.


170: مادر فرزندی

  • خانم انار
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۱۴

مساحت زیست

  • خانم انار
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶
  • ۰۱:۰۰
  • ۰ نظر

خب با توجه به این پستِ چالشی آقای غمی و صد البته کرمِ درونِ خودمون:| به نظرمون رسید جالب باشه شرکت در این چالش. البته تو وبِ قبلی یه چالش میز کار بود که اون موقع اوضاع زندگیم بغرنج بود ولی الان کلی اوضاع بهتره! در تصویر مشاهده می کنید :1) لپ تاپ و گوشی (هر دو شکسته)

2) باغِ وحش شخصی + حضور افتخاری پشمک(جوجه تیغی که از بس روش خوابیدم شبیه بالشت شده) 3) قابِ عکس 4) جعبه(قوطی) های مختلف +لیوان گلِ خشک 4) حلقه :| 5) دفتر دستک های مختلف با کاربری های مختلف(نمی گم ریا میشه) 6) کتاب هایی که می خوانم 7) دستمال جیبی هیجان انگیز با تصویر این دختر فره بِرِیو  8) نقاشی های روی مقوا و دفترچه یادداشت دست ساز که هنوز سفید است 9) هندزفری 10) محمود دولت آبادیِ یادگاری....

پ.ن: گچ دیوار ریخته! اره رنگِ دیوار اتاقم سبزه:) + به این جمع کاکتوس های پشتِ پنجره رو هم اضافه کنید از تو شیشه نمیشه عکس گرفت+ من خیلی شلخته تر از این حرفام خب:| این مرتب سازی جهتِ بهتر شدنِ حالِ و صد البته چالش:)))

پ.ن مهم: نظرات این پست باز است

169: شیطان بعد از سوت و کف فراوان راه افق پیشه کرد

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۴۸

آقا تجاوز کرده به علاوه تمام مال و اموال همراه طرف هم برده، جوری که از بی پولی و بدون هیچ راه تماسی مجبور شده که به کس دیگه ای پناه ببره که اونها هم باز همون روند و ادامه دادن و تجاوز کردن. بعد از دستگیری پرسیدن چرا این کار رو کردی؟ گفته : شیطون رفت تو جلدم:|

بیچاره شیطون

168:یادش به خیر دورانِ دانشجویی

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۵۳
استاد اژدها، استاد تاریخ ادبیات و رمان من بود. استاد علاوه بر اینکه  دستی در چاپ مقالات و کتاب داشتند، در نمایشگاه کتابِ پارسال از غزلیاتِ پر محتوایشان نیز رو نمایی شد، که البته ایشان ماندن و خونِ دانشجو توی شیشه کردن را بر نمایشگاه برتر دانستند. خب از معرفی که بگذریم، به شعور می رسیم، که در ایشان نتیجه ی کتاب خواندن ها برعکس بود:| روزی روزگاری بالاخره همان طور که گذر پوست به دباغ خانه می رسد، گذر ما نیز به ایشان خوردبه و درسی چهار واحدی :) روزِ اول کلاس ایشان به خاطر فامیلی سریع تر از بقیه من را شناختند و همین دلیل کافی بود تا سند مرگم امضا شود. خلاصه که به جایی نگرفتیم و کماکان ترم جلو می رفت. هفته های آخر استادِ جان را در راهرو دیدم و چنان تحویل بازاری راه انداخت که آب شدم رفتم در زمین. ولی بعدش سریع از جا برخواسته چون متوجه حضور اژدها شدم، به ایشان نیز عرض ادب فرمودم ولی گویا دیر شده بود چون صورتِ یرقان بسته ی اژدها شبیه به ژاکتش( از این مدل ژاکت یک جین در رنگ های مختلف داشتند ایشان) قرمز شده بود. به نیم ساعت نکشیده بود که برای پاره ای از دل مشغولی های تحصیلی نزد استاد دیگر رفته بودیم که گوله ی نمک بودند( اگر به آرشیو مراجعه کنید، همان استادی که گفتند روی انگشترت چه نوشته). ایشان نمک هایشان به مراتب در ساعات بعدازظهر بیشتر و بیشتر میشد و به جای گوله گوله، گونی گونی پرتاب می کردند سمتت. خب، برسیم به این امر که به محض ورود بنده به اتاق ایشان صاف با یک ماگِ نارنجی که رویش نوشته بود :ایران خودرو و آن یارو پیرهن آبی قطعات رویش حک شده بود به چایخانه اساتید دیپورت شدیم. چشم تان روز بد نبیند، اژدها به محضِ دیدن من از قرمز رد کرد و صورتش قهوه ای شد!!! چرا؟؟ چشمانش روی ماگ خشک شده بودند:| چرا باز؟ با استاد نمک دان کارد و پنیر بودند:| ....

خلاصه اش کنم، حتی شکایت هم نتیجه نداد و برگه ی امتحان را ندیده، درس چهار واحدی را شش و نیم بگرفتیم!
خلاصه ترش سواد ربطی به شعور ندارد:)
پ.ن : چند وقت پیش یکی از افرادی که تو وب قبلی می خوندمش و مرتبااااااا از مدرک دانشگاهیش حرف می زد ولی در یک کامنت خودشُ به من اثبات کرد، دیدم زیر پستِ مردم طلبکاره که چرا نظرشون غیر نظر اوشونه:)) قشنگ یادِ اژدها افتادم
پ.ن: بشوره ببره
پ.ن بعدی: پست جهتِ آشنایی کنکوریانِ بیان خاصه حریر + پرتقال که بابا آروم باشین کنکور آسونشه:|
پ.ن بعدی: فقط شین که کتاباشُ آتیش زد گذاشت استوری:|

167: خب تا سالِ بعد

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۲۶

خنده دار ترین و مضحک ترین قسمتِ زندگی همین جاست که تو اوجِ امید داشتن به آینده ات، به نوشته هات و ننوشته هات،  به آرزوهات ودرست وقتی که قشنگ تا ده سال ِ بعدیت هم برنامه چیدی، بفهمی تنها راهِ حل برای زندگیت مرگِ و به جای همه چیز مرگ آرزو کنی.


پ.ن: نمی فهمی بابا! دیدم که می گم:)

پ.ن بعدی: امشب محکوم شدم که حرفاها و راز هامو(!) به دوست های نداشته ام می زنم!

پ.ن بعدی: تو اون قسمتِ بیوگرافی(163) تعداد و اسم دوست هم پپیشنهاد شده بود ننوشتم صفر چون حوصله نداشتم جواب سوالی مثل پس من چیم؟ یا برو بابا مگه کسی هم هست که هیچ دوستی نداشته باشه!؟؟ رو بدم!

پ.ن بعدی: چشم ودل سیری، خیلی بده!

166: این عکس های وراج

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۲۵

165: از سری اثرات یک انار

  • خانم انار
  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۴۶

نام اثر صرفا به خاطر کشیده شدن با قلم بی شعوری است:|

پ.ن: صنف نقاش بعد از شنیدن کلمه ی اثر سه هفته روزه ی سکوت گرفتند


164: از سری دلایل احتمالی چگونه انار، انار شد؟

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۱۰
کوچیکه داشت کتاب های اضافه رو دسته بندی می کرد، لا به لاشون کتاب های منم پیدا کرده بود. اولِ کتاب ادبیات فارسی سوم دبیرستان نوشته بودم:" از آدمهایی که خوب می فهمن و درکت می کنن بترس، این آدمها خوب می دونن، به موقع دقیقا کجا بزنن!"

پ.ن: شِت! الان فهمیدم اون موقع ها هم داشتم انار می شدم، اتفاق های بعدش فقط سرعتش رو بیشتر کرد.

پ.ن بعدی: قطعا سی چهل روز از سهمیه جهنمم به خاطر این دو روز کم شد. الهی شکر:)))))

پ.ن بعدی: حرص و بغض های خشک شده در گلو اسید معده را بیشتر از زیاد می کند یا نوشابه گاز دار؟


163: بیوگرافی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۳۶

نام: انار
نام مدرسه ای: داش اسی
علاقمندی ها: هنر
صفت: سگ اخلاق
اسم مستعار: سهی
شغل فرعی: معلم
شغل اصلی:رویا پرداز
توانایی‌ها:  زهرمار کردنِ اوضاع عسلی در کسری از ثانیه، شستن افراد و پهن کردن در آفتاب، یک دندگی و لجبازی، یکم ادبیات و نقاشی

شهرت: معروف به گل قاطی، در واقع یعنی گلِ خلقتش قاطی داره و لحظه آخر خدا حواسش پرت شد دختر شد

وضعیت: تو دد تو دای(همون مردود شهریور)

وضعیت تاهل:  فعلا معتدلِ طوفانی :/

وضعیت مالی: قرمز

وضعیت تحصیلی: بغرنجِ منتظر

وضعیتِ سلامتی: سلام کردم جواب نداد (در حالِ مرگ)

وضعیت طرفداری: حزبِ باد

توضیحات بیشتر: وی حرف نمی زند:| ایموجی دوست دارد و پاستیل و لواشک. یکی از بهترین استعداد هایش چاق شدن به همراه جوش های قلمبه زدن است


ایده از وبلاگِ  هویج بنفش با دخل و تصرف

پ.ن: حال ندارم واسه خودش هم بفرستم:|

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی