۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

173

سالها بعد، وقتی بازنشسته شدم. در شصت سالگی ام یک انجمن زنانِ دانا تشکیل می دهم. زنان دانا زن هایی با سواد، مهندس، دکتر، معلم، خیاط، کتاب خوان، مادر و... نیستند. زنانی هستند که علاوه بر تمام این ها از خود و وجود خودشان آگاهی کامل دارند. زنانی که می دانند اندام های بالا تنه ی آن ها یک شیِ اضافه نیست که با رسیدنِ سن بلوغ با قوز کردن پنهانش کنند. زنانی که می دانند، سرطان و دیگر مشکلات زنانه فقط بعد از ازدواج پیش نمی آید و حق ندارند حتی نگاهی عجیب به دوشیزه ها در مطب پزشک زنان بیاندازند. زنانی که می دانند باید وقتِ صحبت کردن از مشکلشان آرام و خونسرد و رک باشند. زنانی که صدها بار هنگام حرف زدن بند کیفشان را لای دست هایشان فشار ندهند و بدانند قاعدگی و پیامد های آن، ازدواج و پیامد های فیزیکی آن جزئی از طبیعت است.


172

171

استاد اژدها، استاد تاریخ ادبیات و رمان من بود. استاد علاوه بر اینکه  دستی در چاپ مقالات و کتاب داشتند، در نمایشگاه کتابِ پارسال از غزلیاتِ پر محتوایشان نیز رو نمایی شد، که البته ایشان ماندن و خونِ دانشجو توی شیشه کردن را بر نمایشگاه برتر دانستند. خب از معرفی که بگذریم، به شعور می رسیم، که در ایشان نتیجه ی کتاب خواندن ها برعکس بود:| روزی روزگاری بالاخره همان طور که گذر پوست به دباغ خانه می رسد، گذر ما نیز به ایشان خوردبه و درسی چهار واحدی :) روزِ اول کلاس ایشان به خاطر فامیلی سریع تر از بقیه من را شناختند و همین دلیل کافی بود تا سند مرگم امضا شود. خلاصه که به جایی نگرفتیم و کماکان ترم جلو می رفت. هفته های آخر استادِ جان را در راهرو دیدم و چنان تحویل بازاری راه انداخت که آب شدم رفتم در زمین. ولی بعدش سریع از جا برخواسته چون متوجه حضور اژدها شدم، به ایشان نیز عرض ادب فرمودم ولی گویا دیر شده بود چون صورتِ یرقان بسته ی اژدها شبیه به ژاکتش( از این مدل ژاکت یک جین در رنگ های مختلف داشتند ایشان) قرمز شده بود. به نیم ساعت نکشیده بود که برای پاره ای از دل مشغولی های تحصیلی نزد استاد دیگر رفته بودیم که گوله ی نمک بودند( اگر به آرشیو مراجعه کنید، همان استادی که گفتند روی انگشترت چه نوشته). ایشان نمک هایشان به مراتب در ساعات بعدازظهر بیشتر و بیشتر میشد و به جای گوله گوله، گونی گونی پرتاب می کردند سمتت. خب، برسیم به این امر که به محض ورود بنده به اتاق ایشان صاف با یک ماگِ نارنجی که رویش نوشته بود :ایران خودرو و آن یارو پیرهن آبی قطعات رویش حک شده بود به چایخانه اساتید دیپورت شدیم. چشم تان روز بد نبیند، اژدها به محضِ دیدن من از قرمز رد کرد و صورتش قهوه ای شد!!! چرا؟؟ چشمانش روی ماگ خشک شده بودند:| چرا باز؟ با استاد نمک دان کارد و پنیر بودند:| ....

خلاصه اش کنم، حتی شکایت هم نتیجه نداد و برگه ی امتحان را ندیده، درس چهار واحدی را شش و نیم بگرفتیم!
خلاصه ترش سواد ربطی به شعور ندارد:)
پ.ن : چند وقت پیش یکی از افرادی که تو وب قبلی می خوندمش و مرتبااااااا از مدرک دانشگاهیش حرف می زد ولی در یک کامنت خودشُ به من اثبات کرد، دیدم زیر پستِ مردم طلبکاره که چرا نظرشون غیر نظر اوشونه:)) قشنگ یادِ اژدها افتادم
پ.ن: بشوره ببره
پ.ن بعدی: پست جهتِ آشنایی کنکوریانِ بیان خاصه حریر + پرتقال که بابا آروم باشین کنکور آسونشه:|
پ.ن بعدی: فقط شین که کتاباشُ آتیش زد گذاشت استوری:|

170

خنده دار ترین و مضحک ترین قسمتِ زندگی همین جاست که تو اوجِ امید داشتن به آینده ات، به نوشته هات و ننوشته هات،  به آرزوهات ودرست وقتی که قشنگ تا ده سال ِ بعدیت هم برنامه چیدی، بفهمی تنها راهِ حل برای زندگیت مرگِ و به جای همه چیز مرگ آرزو کنی.


پ.ن: نمی فهمی بابا! دیدم که می گم:)

پ.ن بعدی: امشب محکوم شدم که حرفاها و راز هامو(!) به دوست های نداشته ام می زنم!

پ.ن بعدی: تو اون قسمتِ بیوگرافی(163) تعداد و اسم دوست هم پپیشنهاد شده بود ننوشتم صفر چون حوصله نداشتم جواب سوالی مثل پس من چیم؟ یا برو بابا مگه کسی هم هست که هیچ دوستی نداشته باشه!؟؟ رو بدم!

پ.ن بعدی: چشم ودل سیری، خیلی بده!

169

168

نام اثر صرفا به خاطر کشیده شدن با قلم بی شعوری است:|

پ.ن: صنف نقاش بعد از شنیدن کلمه ی اثر سه هفته روزه ی سکوت گرفتند


167

کوچیکه داشت کتاب های اضافه رو دسته بندی می کرد، لا به لاشون کتاب های منم پیدا کرده بود. اولِ کتاب ادبیات فارسی سوم دبیرستان نوشته بودم:" از آدمهایی که خوب می فهمن و درکت می کنن بترس، این آدمها خوب می دونن، به موقع دقیقا کجا بزنن!"

پ.ن: شِت! الان فهمیدم اون موقع ها هم داشتم انار می شدم، اتفاق های بعدش فقط سرعتش رو بیشتر کرد.

پ.ن بعدی: قطعا سی چهل روز از سهمیه جهنمم به خاطر این دو روز کم شد. الهی شکر:)))))

پ.ن بعدی: حرص و بغض های خشک شده در گلو اسید معده را بیشتر از زیاد می کند یا نوشابه گاز دار؟


166

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۴۲
  • ۰ پسندیدم

از هیجان انگیز ترین بخشِ زندگیم وقتیه که به جوجه های زیر شش سالم کمک می کنم کار با آبرنگ رو زودتر تموم کنند، یا حتی وقتی صدام می زنن که آبرنگمون کثیف شده کمکمون کن:)

پ.ن: فی الواقع در این حد هیجان انگیز که شاید مداد رنگی های کنار گذاشته شده مو باز کنار بزارم

165

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۳۳
  • ۰ پسندیدم
داشتم با چی حرف می زدم وسطِ اتاق، با مقواها بود یا خونه ی گم شده ام لا به لای شمع ژله ای ها یادم نیست، فقط یادمه تهِ حرف زدن هام تموم شدم. آدمها چه پرحرف باشن چه مثلِ من پرنویس یه جایی تموم میشن. یعنی دیگه سکوت میشن ولی ظاهرشون فقط سکوتِ، مثل سکوت دیگه پر نیستن...

اره داشتم حرف می زدم، یادم نمیاد چی گفتم! ته اش دیدم یه سیاست باز قهارم که فقط به نفع خودم حرف زدم. مثلا گفتم که تقصیر شما کاکتوس ها بود که... یا اگه شما شمع ها رو نداشتم... یا شما کتاب هایی که طرز فکرتون تا گلو و شکم تون بیشتر نیست...

ته اش چشمم افتاد به قابِ مشکیِ لپ تاپ و دیدم شکسته، مثل خودم که هی حرف زدم و هی حرف زدم و هی حرف زدم و شکستم.

ولی می دونی خوب که دقت کنی قابت بشکنه خیلی بهتره که هاردت بسوزه مثلا

پ.ن: می ارزه

164

صابر ابر فقط بازیگر نیست، تزریق کننده ی زندگیست.

عَزیزُم مینا بِنفش ...

 

 


مدت زمان: 1 دقیقه

 

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی