به امامزاده که رسیدند. طبق معمول آقا و خانوم و مهمان هایشان برای سلام دادن رفتند سمتِ اتاقکِ امامزاده. خانمها برای زیارت داخل رفتند. امامزاده وقتِ مرگ دوشیزه بوده و هیچ مردی حق زیارتش را نداشت.یک اتاقِ تو در تو.اتاق اول یک قرآن و یک کتاب ادعیه داشت با یک پشتی کهنه کنار دیوار. اتاق ها با یک دیوار نازک و یک طاق از هم جدا می شدند، طاقِ ورودی به مقبره یک زنجیر بزرگ  کنارش آویز بود با کلی قفل ریز و درشت که روی تنِ زنجیر مانده بودند و سنگین ترش کرده بودند،مش منیر یک بار،آن وقت ها که دخترک تازه به خانه آمده بود، زیر گوشش گفته بود که هر که حاجتی دارد اگر قفل بزند، موقع برآورده شدنِ حاجتش قفل خود به خود باز می شود و می افتد. دخترک، هر چه چشم گرداند، ندیدش. آخر سر هم سقلمه ای از مش منیر گرفت که پی چی چشم می چرخونی و متوجه نگاهِ مردی سی و چند ساله روی خودش شد. مردی مرتب و شیک پوش، حتما از شهر آمده بود. با پوزخندی بر لب، خیره خیره و بی پروا نگاهش می کرد. دخترک دنبال نگاهِ دیگری بود، نگاهِ دزدکی و یک جفتِ چشم میشی قایم شده زیر ابروهای پهنِ مشکیِ درهم و صورتِ سرخِ آفتاب سوخته. توی فکر نگاه بود که بوی نفت مشامش را پر کرد و کسی از کنارش رد شد و گفت: سلام مش منیر.

صدا که تویِ گوشش پیچید، دلش پیچ خورد و دست هایش سست شد، سردش شده بود و انگار کن که زیر تنِ صدایِ آمیخته به خشمش جان می داد. قدم تند کرد سمتِ امامزاده،داخل شد، دوتا چادر گل دار سفید رنگ و رو رفته به میخ روی دیوار بود یکی را به سرش انداخت و خودش را توی آینه برانداز کرد، لپ های سرخ و لب های سفیدش گواهِ همه چیز بود.چادر را که روی سرش صاف می کرد و با خودش فکر کرد پسر نفتی می تواند یک چادرقد و یک چادر سفید بیاورد و با خودش دخترک را هل هله کشان ببرد.داخل شد. چشمش به قران و ادعیه افتاد، همیشه ورق می زد بدون اینکه بتواند بخواند. طبق عادت کتاب ها را ورقی زد و رفت سمتِ طاق دستش را به قفل ها می کشید و به رنگ های خاکستری، قرمز و زرد و...خیره شد. بعضی قفل ها آنقدر قدیمی بودند که نمِ برف و باران زمستان بهشان رسیده بود و زنگ زده بودند و به زنجیر چسبیده بودند. مثلِ دخترک که به خانه ی آقا چسبیده بود و هیچ معجزه ای، حتی با بوی نفت،ابروهایِ پهنِ مشکیِ درهم  و صدای پر خشم نجاتش نمی داد.