۳۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

134

معلمی در این مدت کوتاه برای من زندگی آورد‌. گه گداری همه چیز یادم می رود و فقط فکر بازی کردنم و لا به لای بازی ها بی آنکه بفهمند به هدفم هم رسیده ام. ( تدریس) اما امان از نوجوان ها که سخت ترین قسمت معلمی اند. باید مثل الکل، پنسیلین و چاه نفت کشفشان کنی یا حداقل بگذاری خودشان را کشف کنند و انگیزه بگیرند و هدف داشته باشند. همین اواخر در حال کشف استعداد های عجیب و غریب دختری با بیست درصد بینایی ام و حتما خدا من را دوست داشته که این همه قند توی دلم آب می شود برای یک ذره استعداد در این فیزیک پر از اشکال! آن هم چه استعداد هایی:) اینقدر دوز خوشی بالا رفته که بعد از دو سال که خیلی بعید بود عمیق به استعداد هایم فکر می کنم و عمیق تر از آن مثل یک کودک هیجان زده رویا پردازی! چیزی که در وجودم گم وگور شده بود

پ.ن: حال دلتون خوب، زندگیتون جاری

کامنت خصوصی باز شده ولی اگر جوابی دریافت نشد یا دیر دریافت شد گله مند نباشید بگذارید پای زندگی پیچیده شده:)

133

اگه یه کارت بانکی کنار کارت های دیگمون باشه هیچی ازمون کم نمی کنه، فقط یک در هزار ممکنه یه روزی که واسه همه هست و با خدا نکنه و بهش فکر نکردن و... اون روز نزدیک نشه، دور هم نمیشه! ممکنه اون روز دمت گرم بمونه حتی با مردن! 

www.ehda.ir

132

من همیشه یاد گرفتم قسمت تاریک زندگی و تو خودم حل کنم و به قول اونا باسیلی صورتم و سرخ کنم که آره همه چی آرومه من چقدر خوشبختم!

ولی من متاسفانه زیاد تو خودم حل کردم تاریکی ها رو! آب بودم نفت شدم و حالا تنها چیزی که از من بودن مونده سیاهی و بس! این سیاهی ها همون ترس هایی که الان صدمی تا واقعیت فاصله دارن!

 پ.ن: شب های امتحان معلم ها هم دست کمی از شاگرداشون ندارن! حتی اگه مریض باشن

 پ.ن: نمی دونم بگم دعا کنید یا نه! حتی نمی دونم معجزه به دادم می رسه؟! یا نه کاری از دستش بر نمیاد 

131

نوک انگشتم رو به گذشته بود

به بچه ای که گل سرها رو توجیبش قایم می کرد تا شش سال پیش

الان دانشگاه میره و احتمالا هر وقت از خوابگاه بر میگرده خونه دوست داره «مادر» ی باشه...که نیست...

نوک انگشتم رو به گذشته بود

که هیچ بچه ای گل سر قایم نکنه، بی مادری نفهمه! 

نوک انگشتم رو به گذشته بود که مامانم، با دست خودش نشوره، خاک نکنه

که هیچ پیرمردی بعد سی سال خودسوزی نکنه جلو چشمام

که یکی مثل من زود بزرگ نشه تو جوونی هاش

نوک انگشتم رو به گذشته بود... همین! 

پ.ن: کامنت ها بسته است چون نمی تونم جواب بدم! :)

130

حیف بعد از شلیک کردن، نمی تونی جنازه ی مغزت و رو دیوار ببینی


129

عشق کوره! البته به قول مامانی نون کوره*

* بخیل، تنگ نظر 

عکس: در بانک، در انتظار برای نتیجه ی چهار ماهه


128


عزیز تر از جان. چیزهایی هست که داریم اما نداریمشان. و این مساله است که نابودمان کرده. مثل چرت های صبح زود که این خوابیدن ها، کاری می کند که کل روز جور خستگی همان پنج دقیقه بیشتر را بکشیم. می خوابیم که بیشتر لذت ببریم، می مانیم که بیشتر باشیم ولی وقتی به خودمان می آییم که دیر شده است. عادت می کنیم به این داشتن ها بدون لذت. عزیز تر از جان گاهی اگر بیدار باشی و کمتر بمانی بد نیست. عادت ها از سرت می افتد. درد می کشی و میفهمی از چه چیزی باید زودتر می گذشتی و برای چه چیزی باید برگردی و بی عادت بیشتر لذت ببری.

وانار نام دیگر من است

پ.ن: خستگی های مفرط از خود درست شدنی نیست

126

آدمهای ساکت ترسناکن! مثل گاز شهری ، بی بو، بی صدا، آروم یهو یه روز که غفلت کردی با همون آرامش سمی ترین مرگ ممکن رو واسه اطرافیانشون به بار میارن... 

بیست و سه سالمه. از نظر مامان و بابام خیلی زیاده، از نظر آدمهای دیگه خیلی کم! خودم اما نه به پختگی بیست و سه ساله هام و نه به خامی بیست و سه ساله ها....

ساکتم، اندازه ی بیست و سه ساله ساکتم. آرومم گاز شهریم....

وقت مرگه! 

125

من کند ترین، خجالتی ترین و سر به هوا ترین هفت ساله ی دنیا بودم. یادم می آید وقتی می پرسیدند که می خواهی چه کاره شوی بعد از دقیقه ها فکر کردن دستِ آخر به مادرم نگاه می کردم و می گفتم دکتر! شاید چون مادرم هر وقت لفظِ دکتر توی دهانش می چرخید، چشمانش برق می زد!

پنجم دبستان بودم که تازه فهمیدم، چقدر دلم می خواهد نویسنده باشم. اصلا قلم که توی دستانم می چرخید دیوانه می شدم. ولی خجالتی بودن و سر به هوا بودن کار دستم داده بود و محبوبِ کلاس که نبودم هیچ گاهی هم زیر لغاتِ وحشتناکِ معلم هایم خرد و خاکشیر می شدم و بعضی وقت ها هم مورد تمسخر همکلاسی ها قرار می گرفتم. یکی دو بار که به زبان آوردم دوست دارم نویسنده باشم با چیزی جز خنده یا حالا برو سر مشقت رو به رو نشدم. پس آرزویم را مخفی کردم. هر چه می نوشتم بعد مدتی پاره می کردم و دور می انداختم!

آن تابستان شونزده ساله می شدم، خاله دانشجویِ شهر ما بود. تصادف کرد! دست راست به گچ ترم تابستانه را با هم می رفتیم دانشگاه. استاد از دانشجوهایش سوال می پرسید دانشجوهایی که همه کارمند بودند و سن شان از حد معمول بالاتر بود. سوال ها رو بلد بودم، یاد گرفتنِ همان درسی که زمانی سر ندانستن و نفهمیدنش تمسخر می شدم باعث شده بود از میزان خجالتی بودنم کم بشود و حالا مثلِ بلبل و تند تند جواب تمام سوالات را می دادم...

آن تابستان مجبور شدم به خاله درس بدهم و به تعدادی هم شاگرد سرخانه. معلم شدم! از شانزده سالگی من تابستان ها معلم بودم و پاییز و زمستان هم پاره وقتی و گاهی. ادامه دار شد، در مدرسه، خانه و دانشگاه درس دادم و درس خواندم و تا حالا که امروز رسما معلمم.

امروز که عربی درس می دادم، متوجه شدم هنوز هم از عربی متنفرم و هیچ فرقی نمی کند معلم باشم یا شاگرد! امروز فهمیدم قایم کردنِ آرزویم و البته پیش آمد های آن تابستانِ شونزده سالگی و حس وظیفه، باعث شد به اولویت های دسته چندمم فکر کنم. به معلمی، به شاغل بودن! به عربی درس دادن! و این همان چیزی ست که حتی فکرش را هم نمی کردم!


پ.ن: نوشتنِ این متن دلیل بر نارضایتی یا رضایتِ کامل نیست + نمی دونم چرا دارم مرور می کنم(پیروِ پست های قبلی)

عکس :عربی را با ذره بین خواندیم!

124

برایت تکرار می کنم. من از درد نمی ترسم. درد با ما به دنیا می آید و رشد می کند و همچنان که به داشتن دو بازو و دو پا عادت داریم به درد خو می کنیم...

اوریانا فالاچی

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی