۲۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

60

  • خانم انار
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵
  • ۱۲:۴۴

از توصیه های انار 

لطفا اگه دل و جراتش و ندارید و از حرفا و قضاوت های مردم می ترسید 

دلتون و نزارید کف دستتون و راه برید و عاشق شین! بزاریدش اون پشت پشت های قفسه ی سینه اینقدر بکوبینش که بمیره، سنگ دلی بهتر از عذاب دادن خودتون و اون بنده خداست! 

برود برسد به دست تی بی

پ.ن: می خونم، می نویسم حرف نمی زنم! 

59

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۱۳

داشتم می رفتم تو کلاس ولی قبلش بی هوا و ناخواسته شنیدم

اصلا حرف نمی زنه و بعدش دیگه تو کلاس بودم و‌ پشت سرم حرف زدن راحت تره

خواستم بگم این زن حرف نمی زند😊😊 ولی سکوت کردم

و تو دلم گفتم باز من وارد یه جای جدید شدم

پ.ن: از مصائب یک تازه کار  مرموز😉😁

58

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵
  • ۱۹:۴۷

بازه جلو چشمام و هر کلمه اش و که می بینم تهوع شدیدم عود می کنه که تلقین میگه واسه میگرنه و الکی میتینگ نیا. دلهره ی همراه با خوشی و تردید این روزها می پیچه تو معده مو و چشمم می افته به کارت پستال رو‌به روم....

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.

روز و شب دارد. روشنی دارد، تاریکی دارد.

کم دارد، بیش دارد.

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده

تمام می شود بهار می آید...*

ولی دقیق تر که نگاه می کنم بر میگردم به پست های قبلی و نامه هایی که دیگه تکرار نمیشن، حتی در حد کارت پستال....

* محمود دولت آبادی، جای خالی سلوچ

پ.ن: تمام می شود....

به امید روزی که آدمها درون گراها رو درک کنن!😒

57

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵
  • ۲۰:۱۸

همیشه روزهای بارونی معجزه ان. من نمی دونم بارون واسه بقیه چیه! ولی واسه من یه چیزی از سمت خداست، همیشه حس کردم بارون می شوره  و می بره! خداست که پاک می کنه! پس اگه بخوام یه چیزی بگم رو زمین که شکل خدا باشه شاید بعد مامان، همیشه بارون و بگم! بارون شکل خداست! پست قبلی چند ساعت پیش بود؟ کمتر از چهار ساعت پیش! 

خودکار خریدن و فرم رزومه پر کردن بهونه بود، رفته بودم زیر بارون! می خواستم برم زیر بارون! رفتم خیس شدم! حتی کفش هامم نابود کردم و جورابام هم خیس بود! خیسِ خیس تلفن زنگ خورد و رفتم. امضا زدم و تموم! مگه غیر این بود که دنبال انگیزه بودم! اومد! اونی که می خوام نیست ولی استارت خوبیه! باید زمین بخوری تا قدر بلند شدن و صاف راه رفتن و بدونی و یادش بگیری! زمین می خورم و بلند میشم و دوباره می رم! زندگیم از همین فردا عوض میشه!


بارون اومد امروز، شست و برد! 







56

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵
  • ۱۶:۲۵

همیشه راهی برای تمدد اعصاب پیدا میشه، مثلا درست بعد از رفتن شاگردی که درس و جدی نمی گیره یا فکر می کنه پشت این صورت آروم واقعا آدم آرومی هست و بعد از خراب کردن که نه دقیقا همون ر* ن در برگه امتحانی و انجام ندادن تکالیفش از برخوردت شوکه میشه، آره همون شاگردی که معلم رو به انگلیسی می نویسه Moalem و جوراباش به شدت بو میده! می تونی یه اسپری 212 خوش بو کننده هوا رو خالی کنی تو اتاق به بیرون و بارون خیره شی و بستنی بخوری.... ولی نه راه بهترش اینه که بی خیال کفش های ستاره ای بشی بری زیر بارون:)


پ.ن: کفش های ستاره ای رو نمیشه تو بارون پوشید:| + آدمی که از دوستاش انگیزه نمی گیره، از کارش انگیزه نمی گیره از خانواده انگیزه نمی گیره 90 درصد خودش مشکل داره و می دونه! ولی شاید منتظر اون ده درصده! خب؟


عکس:دارم مثل بارون زمین می خورم


55

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
  • ۲۳:۵۵

_ آدم چطوری عاشق میشه؟

+ راحت. مثل من! همیشه یه چیزی خودشو محکم می کوبید تو قفسه ی سینم، حالا دیگه نیستش

پ.ن: چرت نویسی

عکس: گل گلی گلی گلی پاییزی



54

  • خانم انار
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵
  • ۲۰:۰۲
قدیم ترها، خونه ی مادر بزرگه قدر از اینجا تا جاهای خیلی دور رفتن با پای پیاده برای من و روانشناسه فاصله داشت، همیشه دل دل می زدم که زودتر برم کلاس اول و سواد نصفه نیمه ام مثلا کامل شه تا خودم تنهایی بتونم برای خاله کوچیکه نامه بنویسم. همین هم شد تا قبل اینکه بیایم به این شهر و خونه و سواد کامل شه قد خوندن نوشتن، تا قبل اینکه خودکار به دست بشم، تا قبل کلاس چهارم هفته ای یکبار از همه چی می نوشتم. از دعواها و کتک کاری هایی که با مریم همسایه داشتم تا نمره ها و امروز از تصمیم کبری دوبار نوشتم. ته اش هم یک مثلا امضایی داشتم و صبر می کردم دایی، خاله ای، عمویی خلاصه قوم و خویشی بخواد بره خونه ی مادر بزرگه:) نامه رو مهر و موم می کردم و اینقدر می پیچیدمش که پستچی حتی سعی هم نکنه بازش کنه و هفته ی بعد نوبت خاله کوچیکه بود که بنویسه. یکی برای من می نوشت، یکی برای روانشناسه! 

حالا وسط این همه تکنولوژی، تلگرام و واتس اپ و اینستاگرام و..... وسط این همه دلم لک زده واسه یه برگه از وسط دفترهای دولتی، مداد استدلر جیگری با پشتِ سفید، پاکن سه گوش سفید که بوی نوزاد میداد. یک قلم بردارم بنویسم. یه قلم بردارن بنویسن، از همه چی بگن. از نمره ها، از دعواها، دل شکستن ها از دردها... دلم لک زده یک روز پستچی به جای پرت کردن هفته نامه تو حیاط بی هیچ حرفی و نشونی زنگ و بزنه بگه خانم انار؟ نامه دارین:) اما تکنولوژی تخت گاز زیرمون گرفت، خودمون و زندگی هامونُ، دلخوشی هامونُ! شاید الان واسه همینه همیشه تا از یه راه رسیده ای از سمت خونه مادربزرگه میاد یه تیکه از وجودم گم و گور میشه!
 
پ.ن: من با دهه شصتی ها بزرگ شدم، شما ببخشین:))



53

  • خانم انار
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵
  • ۲۲:۳۵

بدعنق و کلافه و عصبی ام، سردرگم!

حس می کنم ته کشیدم، دارم تموم میشم ولی نمیشم تو لحظه ی در حال تموم شدن دست و پا میزنم

مثل پسر همسایه کوچولومون که معنای دعواهای مامان باباشو می فهمه ولی اینقدر مفهوم خیانت براش سخته که وقت بهونه گرفتن و گریه کردن فقط میگه ببرینم پارک، سینما اسباب بازی برام بخرین....

مفهوم خودم برای خودم سخت شده و چقدر سخته که آدمها عموما با خودشون بیشتر درگیرن تا بقیه ی عوامل

فکر میکنم جنگ جهانی آخر خودکشی نهنگ وار دیوونه ها باشه


52

  • خانم انار
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵
  • ۱۷:۴۱
واقعا آبان بود؟ خوب که فکر می کنم جوابش اواخر تیر ماه ِ ولی اقرارش وسطای آبان:) اقرار به اونی که شده بودم :)
در نمی زنه، خبر نمی کنه! فقط اتفاق می افته شاید همون وقت هایی که مثلِ الان تو رو دوست داشتمِ چاوشی بود و خیره شدن من به دیوار های 
چرک و کثیف رو به روم کنج یه تخت گوشه ی  تاریک یه اتاق چهار نفره پشت یه پرده ی سبزِ کم رنگ لکه لکه، شاید همون موقع ها توی همون لکه ها و چرک های دیوار و پرده خودشو قایم کرده بود و کم کم شب ها هم به جای خواب به چیزی خیره شدم که نمی دیدمش:) 
کم کم این نامرئی رو یه جایی وسط قفسه ی سینه ام حس کردم، نه تکون می خورد، نه سیاه شده بود، نه ورم داشت هیچی نبود ولی بود. 
نخواستم باورش کنم، کتمانش کردم.کتمان هیچ وقت چاره نیست.  می دونستم اگه کتمانش کردی یعنی خودِ خودشه! ولی همیشه کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره...! نامرئه ی سفت شد، سخت شد، موند، ریشه زد! آسیب زد به جسم، به روح، به زندگی، به شعر، به شعر، به شعر....

الان تبر به دست دارم باهاش می جنگم، سکوتم از همینه! جنگ های داخلی از بیرون چیزی رو نشون نمیدن، جنگ های داخلی مثل سکوت ظاهرشون آرومه...

پ.ن: الف مثل افسردگی/ جون کندم تا نوشتم





51

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵
  • ۲۱:۲۷

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی