۳۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

98

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۳۴

اگر تا خرداد ماه، وسط روزنامه های کثیرالانتشار به صفحه ی حوادث برخورد کردید، البته که امکانش کمه ولی باز هم اگر تا خرداد ماه در کانال های معتبر تلگرامی  خبری با این عنوان خواندید:" قتلِ شاگرد کلاس هشتمی برای درسِ حرامِ زبانِ انگلیسی به دستِ معلمِ جوان"، قطعا اون معلم منم!

پوستمو با نخوندن و اهمیت ندادن کنده:|


و من الله توفیق!

97

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۳۸

96

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۱۳:۴۸

وسط این همه روبان های صورتی و قرمز و نارنجی و بنفش، وسط این همه ربان زرد که همین دیروز و امروز وقتش بود، از همشون بیشتر روبان خاکستری رو می شناسم...باهاش زندگی کردم... ازش ترسیدم. پذیرفتمش! پنهانش کردم و.... همین روزا شاید خیلی جدی و محکم ازش نوشتم...شاید 

پ.ن: خواب نعمتیست که خداوند به هر کس عطا نخواهد کرد

95

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۰۱:۰۹

 هشت سالم بود که اومدیم اینجا، تو این شهر. قبلش تویِ شهرک زندگی می کردیم، چند کیلومتر اون طرف تر! شهرک یه نونوایی داشت! چند تا سوپر مارکت که هنوز اسم و قیافه ی چند تا از صاحباشون رو یادمه! حتی یادمه بغلِ یکی از سوپر مارکت ها عروسِ خانواده که با خودشون زندگی می کرد، لوازم آرایشی می فروخت! شهرک نگهبانی داشت و سرویس مجانی واسه مدرسه رفتن، شب های تابستونی که باباها شیفت بودن و ساعت دوازده شب می رسیدن همه بچه ها و مامانا تا همون موقع ها تو کوچه بودن! بازی می کردیم، تامی تامی اسکلت، چام چام، گل کوچیک، دمپایی بازی، خاله بازی و کتک کاری! همسایه ی کناریمون نه تا بچه داشت! هر کدومشون مناسبِ یکی دو تا از بچه های محل واسه دوستی! سعید و مریم همسن و سالِ من بودن، هر روز بازی تا دم غروب و بعد خستگی یه کتکِ جانانه که مریم می خورد و سعید هیچ وقت طرفشو نمی گرفت! نه که دلش بسوزه واسه من! می ترسید! یه بار که تاریک بود، ساعت هفت و نیم شب بود! مامانم گفت برو صابون بخر... نرفتم! نمی ترسیدم! نمی دونم چرا دلم می خواست لجبازی کنم...مامان به سعید گفت. رفت خرید آرود... صابونه کف نمی کرد... مامان غر زد، بعد هم یه چیزایی گفت که همه می گفتن...آه کشید! فرداش با کف دست تو بازی محکم سعید و زدم...


پ.ن: اون نظراتونو لولو برد:| +.....

94

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۷ فروردين ۹۶
  • ۰۰:۰۷
صبح آفتاب نزده پی گله رفت، هی هی زنون رفت! رفت پیِ نون! گوسفندا رو برد! ظهر شد نیمد! غروب شد نیمد! شب شد نیمد! سلطون علی غروبی گوسفندا رو آورد! گفت وسطِ دشت همین طور حیرونِ حیرون بودن! سگِ نبود...! سلطون علی گفتِ یه تیکه از چارقدش مونده بود به خاری... گل گلی! سرخِ و آبی! انگاری که خار گل بده، تنگِ تابستون خارا گل نمیدن که.... شب شد! شب شد! سلطون علی گفت گرگا زوزه می کشن! سر کوه زوزه می کشن! انگاری بویِ خون شنفتن!

پ.ن: همین طوری یهویی:|

پ.ن بعدی:  تم و پلات و بقیه ی ماجراها رو داره! کلمه ها یهویی... +افسانه ی محلی از یک دخترِ غیر محلی!:|

پ.ن غیر مرتبط: تتا حالا شده زمان و مکان رو گم کنید، بیشتر ازدقیقه و ساعت؟ بیشتر از یک روز  و دو روز! منظورم اینکه ندونی چند شنبه است و اینها نه ها! مثلا یهو دیگه یادت نیاد کجا داشتی می رفتی؟


93

  • خانم انار
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۳۸

 لیست آرزوها

1) چاغاله بادوم، زرد آلو، آلوچه، آلو، از این ها که بعضی ها می گن آلوچه ما می گیم گوجه سبز، هندونه، خربزه مشهدی، این ملون های گردِ کوچولو، آب هویج، خودِ هویج چهار فصل بشه:)

2) اون گوجه سبزها شیرین نشن

3) آلو سیاها بیشتر باشن لواشک درست کنم

4) مغز زردآلو ها کرم نداشته باشه که هیچ شیرین هم باشه

5) هندونه همش گُل باشه( وسطشو می گم)

6) باغِ اناری:))

و اصلی ترین ها

7) خون آشام بشم و عمرم خیلی بشه که صد سالِ بعدی هر چی و هر کی و هر جور خودم خواستم باشم!


پ.ن: پشتم به خورشید بود، جز سیاهی هیچی نشدم


عکس: تو فیلمِ " من قبل از " دختره گفت: مشکلات زیادی تو جهان نیستن که نشه با یه فنجون چای حلشون کرد... دروغ می گفت! وگرنه بعدش اینقدر گریه نمی کرد...

البته فعلا

  • خانم انار
  • جمعه ۲۵ فروردين ۹۶
  • ۱۴:۰۶

فعلا زنده ایم و بیماری کشنده نیست

می تونم بگم در عرض همین چند دقیقه عاشقِ این ویدئو شدم

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۵۰

واکنش جالب بچه ها به خبر باردار بودنِ مامانشون

 


 

92

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶
  • ۲۰:۲۱
یه شماره تلفن از تو اس ام اس ها و دو تا جمله های نصفه نیمه وسط نوت های گوشی و بعد تمام تنظیمات کارخانه( می دونم شما بلدی فکتوری ریسته ولی من نه:) ) 

فکر می کردم اگه آدمها هم یه تنظیمات کارخانه داشتن چی می شد؟ همه چی برگرده به سابق، صافِ صاف! بدون هیچی! ولی تهش میرسم به اینکه  انگار بعضی ویروس ها تو بنِ وجودت هست، مثل همون خودکشی که به قولِ صادق هدایت با بعضی ها به دنیا میاد تو بنِ وجودشون هست!

پ.ن: خیلی چیزها با حرف حل میشه، ولی یاد گرفتم حرف نزنم! هیچ وقت! 
پ.ن بعدی:خوبیم منهای سرماخوردگی، سرخوردگی ، درد، گرفتاری، بدهکاری، ترس!
پ.ن بعدی: اینقدر خیانت بکنید بهم تا یکی مثلِ من و امثالهم از سایه ی خودشم بترسه! انگار واجب شده هر زوجی الان یه مثلثی، مربعی، ذوزنقه ای کوفتی چیزی داشته باشن، زن و مردم نداره!
 پ.ن بعدی: خدا ریپلای تو استوری و دایرکت رو آفرید تا نمک های اضافه ی پسران ایرانی دفع بشه!

روزت مبارک

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶
  • ۲۳:۳۶

واسه من اون روزی روز توئه که، از هشت نه سالگی من نباشم و تو، تو نباشی و من و ترس از شکلات، خامه شیرینی! از غذای چرب! سیب زمینی! نون! اضافه وزن

ساده است ولی وحشتانکه! تر س از دست رفتن، از دست دادن اونم ذره ذره از چشم تا چشم

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی