۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

73

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵
  • ۱۴:۵۳

دم شیشه بری وایستادیم، مامان یه شیشه‌ دو ، چهل و یک سانتی گرد سفارش داد. قیمت زد، گفت ده تومن.. و رفت سراغ شیشه ها تا اندزه بزنه، ببره، سمباده بکشه...

بارون گرفت یهو، شدید... رفت از مغازه بیرون گفت موتوروم و بکشم زیر شیروونی... یه آقایی اومد، سلام و احوال پرسی باهاش دست داد، هر دو تا دستش تا مچ بود فقط..‌. نگاهم و برگردوندم نخواستم ترحم باشه، دلسوزی باشه، بغض باشه یا هرچی... نخواستم‌ ناخواسته یه آدمو بشکنم. اقای شیشه بر بهش گفت بشین اون طرف الان میام... رفت تا شیشه انتخاب کنه، تا اندازه بزنه، ببره، سمباده بکشه...دوستش هنوز اون طرف نرفته بود.. یهو پرسید شیشه نداری شب عیدی حرف بزنه؟!!! شیشه بر گفت: تنهایی؟! خندیدن. گفت برو اون طرف الان میام شیشه بر شیشه رو انتخاب کر، اندازه زد داشت می برید که دوستش خدافظی کرد رفت... شیشه رو سمباده کشید داد دست مامان...

شیشه هه اندازه بود... ولی حرف نمی زد

72

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵
  • ۱۳:۵۵

نود و پنج نوستالژی های اواخر شصت و اوایلِ هفتاد رو با خودش شست و برد و امروز هم با رفتن دکتر افشین یداللهی ثابت کرد خیال نداره دست برداره، اینقدر که به قول پستِ اینستاگرامی یکی از دوستان از سیصد و شش روز نود و رنج بیشتر تسلیت گفتیم امسال...

هر چند فی الواقع خودِ من هم امسال عزادار هستم اون هم نه یک نفر بلکه پنج نفر با هم، اما داغی که نوستالژی ها با رفتنشون می زارن بیشتره

اونقدری بیشتر که باید کم کم به اون یک دونه تار موی سفیدی که امروز به قبلی ها اضافه شد و سریع کندمش ایمان بیارم و دست ها مو بشورم برای نشستن روی یک صندلی چرخ دار آماده بشم... 

یا شاید هم باید به حرفِ امروز جنابِ همکار ایمان بیارم که دیگه پیر شدم!!! 

پ.ن: هر چند چناب همکار از ما بزرگترن 

پ.ن بعدی: نیاین بگین موهای سفیدت و نکن بیشتر می شه! نمی شه عامو! یه چیزهایی اسمش ژنتیکه! وگرنه الان من باید موهام سفید باشه؟ حتی در حد تار مو؟!!!

71

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۲۲
چهار سالِ پیش قاشق زنی که می کردم بینِ همون سه چهار تا همسایه ی صمیمی که بودیم، مقدار قابل توجهی برگِ درختِ شمشاد، وجه نقد، شکلات و البته یه ترقه کبریتی زیر پا نصیبم شد. برگ های درخت ها رو خانم ها ریختن تو کاسه، شکلات ها رو خانم ز و پول ها رو باباها و ترقه رو پسر همسایه :)

امشب که بعد از کار سریع پریدم تو ماشین و اومدم خونه دیدم جنابِ اداره برق به همیاری شهرداری و دیگر سازمان های مربوطه لطف کردن و برقِ تمام کوچه رو قطع کردن!

امشب بعد چهار سال که دیگه هیچ کس از اون سه تا همسایه ی صمیمی عزادار نبود، هیچ کس گرفتار نبود، مریض نبود و مثلِ پارسال بارون نبود به خاطر اون چند تا دسته آدم خاص که مست و پاتیل، یا حتی در حالت عادی به صورتِ جنون وار جشن می گیرن باعث شد جشن ها ی خانوادگی ما که پر از خنده بود و به قولِ آقا"م" اگه همه مثل ما دور هم جمع بشن و نزارن بچه هاشون برن پی رفیق های دله دیوونه و ناباب هیچکی دمِ عیدی زخم  وزیلی و داغون نمی شه، بود دیگه نباشه

البته یه چیزی تهِ دل و ذهنم هی داد می زنه، اون سال هم ترقه می زدن، بمب می زدن، برق هم بود و نبودش برای ما مهم نبود چون سرطان خانم ز رو نبرده بود، خانم ع از غصه ی پسرش سکته نکرده بود، پسر همسایه مادر داشت و  ماهم...

پ.ن: قطعا کسی که چهارشنبه سوری بعد از کار و شام مستقیم برای شما و اینستاگرامش پست بزاره، دلش برای چهارشنبه سوری های قبلی تنگ شده
پ.ن بعدی: به شدت فرهنگِ ایرانی مو دوست دارم!!! به شدت!
پ.ن بعدی: جنابِ اداره برق خیلی ببخشید ها اومدی ابروشو درست کنی چشش و از جا کندی، دیشب که شما پیشواز رفتی دزد اومده ریخته پایین شیشه ها رو برده خورده :| ما هم از صدای شیشه های مغازه ها کپ کرده بودیم پشتِ این:|
پ.ن بعدی: تیکه نندازین، تیکه پاره می شین ها:))) والا:| حتی اگه نشه مستقیم حرف زد

70

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۷:۲۶

نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام.


پ.ن: بخشی از نامه های عاشقانه ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

69

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵
  • ۱۲:۰۴

مامان ها بچه هاشونو در هر شکل و سایزی، تو هر شرایطی، به هر بهونه ای دوست دارن...


مثلا دکور جدیدِ خونه شون:) یا حتی نقشه کشیدن هاشون برایِ تبدیل کردنِ حیاط پشتی به یک باغچه ی کوچیکِ انار


مامان ها آرزوهاتون رو تو چشماتون می بینن حتی اگه نگیدشون


پ.ن: مامان بودن عجیب ترین و معجزه ترین اتفاق هستیِ ولی الان می گم که هیچ وقت مامان نمی شم:)

پ.ن بعدی: با تشکر از دوستی که پستِ موقت و جواب داد:*)



68

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵
  • ۱۰:۲۶
ساعتِ ده صبح و من در حال فکر برای کلاس های عصر، معلمی سخته! اینکه با چند تا فنچ(بچه) سر و کار داشته باشی سخت تر. مثلا وقتی تو اوجِ تمرکز کردنی واسه جلب توجه محکم بغلت می کنه می گه من دوستت دارم:) یه وقت هایی مجبوری بشینی  تا هم قدشون شی. یه وقت هایی مجبوری بغلشون کنی، یه وقت هایی مجبوری شالتُ کنار بزنی تا کاملا بفهمن وقتی با آهنگ می خونی و می گی ears! تو هم مثل اونا واقعا گوش داری نه که به شال اشاره کنی و بهت زده نگاهت کنن، اینجاست که مجبوری توضیح بدی چرا گوشواره نداری. یه وقت هایی مجبوری تو نقاشی های بی مفهوم و خط خطی، ماشین و عروسک و آب نبات چوبی ببینی. بعد از این مرحله نوجوون هان، باید هم مهربون باشی هم بداخلاق! باید فکر کنن خواهر بزرگشونی. باید در عین اینکه نمی ترسن ازت حساب ببرن. پیدا کردن یه حد وسط بین اینکه ازت بترسن یا حساب ببرن یا اینکه مهربون باشی یا بداخلاق گه گاهی اینقدر سخت میشه که ممکنه حداقل تمام ساعتِ کلاس رو درگیرش باشی،( البته اگر بعد و قبل کلاس نباشی).. معلمی سخت ترین شغل دنیاست. کار تو معدن و... که میگن خطرناکه، خطر جسمی داره! ولی معلمی سخت ترین کار دنیاست و خطرش نابود شدنِ یه جامعه است. جامعه ای که از زیر دست تو میره و آینده رو می سازه! یکی از دلایل عمده ی استرس های این روزهای من، در حدی که مغزم قفل کرده و داستان ها و شعر ها و نوشته ها به هیچ جا نمی رسن همین معلم بودنه. شغلی که در عین اینکه تصوری ازش نداشتم باهاش سالهاست درگیرم و الان خیلی جدی تر، گاهی اونقدر غرق میشم که تمام روز فکر یه راه جدید یا بازی جدید یا حتی درس جدیدم:)

پ.ن: بهترین معلم بیان خودمم و لاغیر:) حالا بخون:| هیچ کس هم نفهمید!

عکس: روزهای آفتابی یک معلم خسته و شلخته، آره اونم ضد آفتابمه:|



سازت رو با بهار کوک کن

  • خانم انار
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵
  • ۲۳:۰۱
من یک ایده ئولوژی دارم و یک جور گرایش خاص به اسمِ اناریسم. تمام قوانینِ انارها، آدمها، حیوونا، گل ها و درخت ها، کاکتوس ها،سوسک ها ی فاضلابی و آمیب ها رو بررسی کردم و از هر کدوم برداشتی داشتم و نظر شخصی خودم رو قاطیش کردم نتیجه اش هم زیاد مهم نیست، حداقل الان مهم نیست.

اناریسم هم مثل خیلی از ئیسم های دیگه وقتِ عید و بهار و سال نو که می شه یه خب که چی می زاره رو به روی صورت مساله ی بهار و سال نو و دلتون خوشه گویان خونه تکونی می کنه، نه از سرِ دل و هفت سین چیدنش هم سیستماتیک مشتیِ بر دهان هپی کریسمس گویان چند ماهِ قبل!


اما تو مکتبِ من پنجره ها خیلی فرق دارن. پنجره ها رو به هر جایی باز بشن، یعنی خدا هست! حالا شما هم اگر اناریسم رو قبول دارین یا هر ئیسمی عینِ ئیسمِ من که همه ی این اتفاق ها رو با خب که چی تموم می کنه! بیاین وبه پنجره ها ایمان بیارین. گردِ سالِ گذشته رو از رو پنجره ای که رو به هر جا بازه بگیرید که خدا همون هر جاست. چون پنجره ها عاشقِ بارونن اونقدری که وقتی می خواین ردشو از رو دلشون پاک کنید، سخت تسلیم می شن و جای دست هایِ بارون و پشتِ شون قایم می کنن!*


* وقتی شیشه رو پاک می کنی این سمتش تمیزه، وقتی اون سمتُ پاک می کنی این سمتش کثیفه! قانونشه!

پ.ن: نشسته ام پشتِ پنجره ای که... (بقیه شو هر کی خواست بگه:D)

پ.ن بعدی: کارنامه های دوران تحصیل و یافت کردم و اعتراف می کنم یک عدد انار فسیل شده هستم که به عنوان آخرین نسل از سه ثلثِ ها خودم رو به موزه ی شاهکارهای تغییر سیستم متوالی آموزش و پرورش معرفی می کنم.

پ.ن بعدی: پنجره ها ی دلمُ نمی خوام بشورم!

پ.ن بعدی: سالی که نکوست از بهارش پیداست

پ.ن بعدی: کاکتوس ها به عنوان موجوداتِ جدا از هر گروه جانداری در مکتب اناریسم شناخته شدن

پ.ن خاص: حالا طرح مساله می کنید کجا جواب بدیم؟؟:| والا:| 

67

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۸ اسفند ۹۵
  • ۱۹:۴۷
اولین باره که یک گل دارم غیر از کاکتوس، خب گل های دیگه کاکتوس نیستن که تو دلشون انار باشن... 

کاکتوس ها می فهمن به روی خودشون نمی یارن، مثلِ انارها بعد یهو شاید بترکن

ولی گل های دیگه بی حال میشن 

مثلِ دوستِ جدیدِ میزم

حالش خوب نبود خیلی هم بهش رسیدم ولی نامرده، باز به رویِ خودش میاره

گل ها می فهمن، 

ولی مثل بقیه که می دونن و عینِ خیالشون نیست..نمی تونن بی خیال باشن

پ.ن: نمی دونید چقدر تهوع برانگیزین وقتی می گین الکی نگو! تلقینِ! خودت بخواه تا خوب بشی...نمی دونید!

پ.ن خاص: کاری از دستِ کسی بر نمیاد ببخشید دیر جواب دادم:*)

پ.ن خاص دوم: معلمی سخته؟؟؟ اینُ منی باید بگم که باید خروسِ کاغذی درست کنم و دستام با کاتر نصف شده:| والا:|

66

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۵ اسفند ۹۵
  • ۱۵:۳۸

می دونی همش به آدمی که جلوت وایستاده نیست. به اسم و رسمش، اینکه کیه چیه. به لب و دهن و هیکل هم نیست، خیلی چیزها  تقصیر چشم هاست. مثلا همین حالا که براق شدی برام. بقیه شاید اسم جک و جونور بزارن روش یا بهش بگن عشق ولی من می گم همین خیلی چیزها، همین ها که باعث شده میگرن نداشته باشم، معده ام نسوزه، کف پام تیر نکشه، همین ها همش تقصیر چشماتِ .


#اتفاق_می افتیم

#انار


پ.ن: اگر در مورد اسم #اتفاق_می افتیم حس خوبی ندارید (برای اسم خاص بودنش برای چیزی) لطفا کامنت بگذارید و هر اسمی با توجه به تمِ نوشته ی بالا به ذهنتون می رسه بگید. پیشاپیش ممنون از لطف و یاریتون

65

  • خانم انار
  • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵
  • ۰۰:۰۰
بعضی شب ها میشه با صدای فرهاد یواش یواش مرد

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم