۳۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

32

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
  • ۲۰:۵۸

جمعه 

شنبه

یک شنبه

دوشنبه

و 

دیگه هیچ دوستی نیست

#تموم_شد

#شین


31

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
  • ۱۸:۴۷

یک جایی بین عکس های سه در چهار توی کیف پولم دارم جون میدم

همین! وسلام

30

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
  • ۱۴:۱۱

اول دبستان که بودم بابای یکی از پنجمی ها تو کار خونه از بلندی افتاد و...

دبیرستان که بودم فهمیدم بابای پردیس توی کارخونه خیلی سال قبل تر سر یه اشتباه جا مونده بود زیر غلطک پرس فولاد و...

دو سال پیش ماه رمضان بعد سحر... همه بیدار شدن اون هم با کیلومترها فاصله  از صدای انفجار کوره ای که حداقل بیست نفرو... و چندین نفرو برای همیشه ناقص کرد

تمام اون سال هایی که یادمه من و مامانم و خیلی از دخترها و مامان های دیگه شاید هر روز و هر ساعت مردیم و زنده شدیم تا بازنشستگی .... 

کسی که شغل سختی داره، فقط خودش اذیت نمیشه

#تسلیت

29

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵
  • ۱۱:۰۷

خوب نیستم، خوب نیستم، خوب نیستم 

و همه فعلا دست گذاشتن رو همین نقطه ی خوب نبودن و فشارش میدن

مثل وقتی،که دکتر واسه بار آخر و مطمئن شدن دست میزاره رو همون نقطه ای که درد داری! 

ولی یه تفاوتی هست! من به جای فریاد کشیدن فقط و فقط بیشتر تو خودم فرو میرم! بهت زده! این درد و بیشتر می کنه

28

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
  • ۲۳:۵۲

اینکه شب شود

سر یک درد دارد ،

اینکه سرت کنار سر ام نیست

هزار سودا...


کاف وفا

پ.ن: با تو بهانه ای هست آبی و دانه ای هست*

* آقامون داریوش

+عوارض این پست به خودتون مربوطه فحش ندین!!!



27

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵
  • ۰۱:۰۶
سمی: خوبی؟؟بهتری؟

-اره مرسی

چند دقیقه بعد!!!

سمی: یکم‌دیگه گریه میکنی؟!!

- :/

سمی: خیلی قشنگ گریه می کنی! وسطش حرف هم بزن

_ :(

26

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
  • ۲۳:۳۱

25

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
  • ۲۲:۴۱

نباشید. هر چی شد، حتی سر یه اخم کوچیک هم گریه کنید

تا هم همه عادت کنن، هم خودتون! تا مثل من نباشید

که حتی اینجا هم که گریه طبیعیه، دو روز بی اختیار گریه کردنتون چشمای همه رو گرد نکنه و خودتون هم تند تند بغض تون و قورت ندید و دستاتون و مشت نکنید راحت باشین!

پ‌ن: گریه هیچ وقت آدمو سبک نمی کنه، این کار و سیگار هم نمی کنه! حتی بنگ، افیون و گل هم!

24

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵
  • ۲۰:۲۸

مامان بزرگم وسط سختی ها و نامهربونی های روزگار که شده بود یک بار با همون زبون و لهجه ی دوست داشتنیش گفت: خدایا کو راستی؟؟؟( کجایی) 

نمی دونم چرا مامان بزرگ وسط این همه غلط خدا رو تو راستی میبینه!!


23

تا دو هفته ی آینده یک چالش وبلاگی راه می افته اگه‌ خدا بخواد

ایده هاتون و واسم کامنت بزارین 

فقط ایده ای نو باشد تا گل برافشانیم پلیز و طرحی نو در اندازیم

+ این پست اگه پاک شد باز هم کامنت بزارید

++خصوصی ان کامنت ها تا ایده ها لو نره😁

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی