۹ مطلب با موضوع «طنزیجات» ثبت شده است

180: از خورده توئیت های اناری

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۱:۴۳

عباس قادری شنیدی تومخت پلی میشه ناراحتی؟ من میرم سرکار این تو سرمه : پوت آن ا درس، پوت آن سام شوز، پوت آن ا هت،یس یوکن چوز

#معلم


گاهی به کتاب هایت نگاه کن

  • خانم انار
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۴

راستش من هیچ وقت از یک دوست کتاب هدیه نگرفتم، اون چند نفری که به هر دلیلی جز دوستی به من کتاب دادن هم چیزی ننوشتن:)

اما به دعوت مبهم جانمون شرکت کردم و این چالش واسه من شیرین تر از بقیه تموم شد، چون زیر خاکی پیدا کردم، جز این عکس که دست خطِ یادگاریِ  شین جان است. بقیه حاشیه نویسی های خودِ منن! :))


خودم برای نویسنده نوشتم

استاد گفته من نوشتم

زیر خاکی 1

زیر خاکی2( تو رو خدا امضا از همون ابتدا بایلینگوال (دو زبانه) بودم)


172: لطفا منتشر واطلاع رسانی شود

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱ تیر ۹۶
  • ۲۱:۴۶
از تمام اجناس مذکر خواهش میکنیم با شروعِ فصل گرما، هنگام رد شدن از کنار بانوان لطفا از جمله ی: عینکت رو بردار ببینیم پشتِ ویترین چی قایم کردی جدا خودداری نمایید، قول می دهیم امتیاز آن مرحله از دستتان نرود:|

با تشکر
 

168:یادش به خیر دورانِ دانشجویی

  • خانم انار
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۵۳
استاد اژدها، استاد تاریخ ادبیات و رمان من بود. استاد علاوه بر اینکه  دستی در چاپ مقالات و کتاب داشتند، در نمایشگاه کتابِ پارسال از غزلیاتِ پر محتوایشان نیز رو نمایی شد، که البته ایشان ماندن و خونِ دانشجو توی شیشه کردن را بر نمایشگاه برتر دانستند. خب از معرفی که بگذریم، به شعور می رسیم، که در ایشان نتیجه ی کتاب خواندن ها برعکس بود:| روزی روزگاری بالاخره همان طور که گذر پوست به دباغ خانه می رسد، گذر ما نیز به ایشان خوردبه و درسی چهار واحدی :) روزِ اول کلاس ایشان به خاطر فامیلی سریع تر از بقیه من را شناختند و همین دلیل کافی بود تا سند مرگم امضا شود. خلاصه که به جایی نگرفتیم و کماکان ترم جلو می رفت. هفته های آخر استادِ جان را در راهرو دیدم و چنان تحویل بازاری راه انداخت که آب شدم رفتم در زمین. ولی بعدش سریع از جا برخواسته چون متوجه حضور اژدها شدم، به ایشان نیز عرض ادب فرمودم ولی گویا دیر شده بود چون صورتِ یرقان بسته ی اژدها شبیه به ژاکتش( از این مدل ژاکت یک جین در رنگ های مختلف داشتند ایشان) قرمز شده بود. به نیم ساعت نکشیده بود که برای پاره ای از دل مشغولی های تحصیلی نزد استاد دیگر رفته بودیم که گوله ی نمک بودند( اگر به آرشیو مراجعه کنید، همان استادی که گفتند روی انگشترت چه نوشته). ایشان نمک هایشان به مراتب در ساعات بعدازظهر بیشتر و بیشتر میشد و به جای گوله گوله، گونی گونی پرتاب می کردند سمتت. خب، برسیم به این امر که به محض ورود بنده به اتاق ایشان صاف با یک ماگِ نارنجی که رویش نوشته بود :ایران خودرو و آن یارو پیرهن آبی قطعات رویش حک شده بود به چایخانه اساتید دیپورت شدیم. چشم تان روز بد نبیند، اژدها به محضِ دیدن من از قرمز رد کرد و صورتش قهوه ای شد!!! چرا؟؟ چشمانش روی ماگ خشک شده بودند:| چرا باز؟ با استاد نمک دان کارد و پنیر بودند:| ....

خلاصه اش کنم، حتی شکایت هم نتیجه نداد و برگه ی امتحان را ندیده، درس چهار واحدی را شش و نیم بگرفتیم!
خلاصه ترش سواد ربطی به شعور ندارد:)
پ.ن : چند وقت پیش یکی از افرادی که تو وب قبلی می خوندمش و مرتبااااااا از مدرک دانشگاهیش حرف می زد ولی در یک کامنت خودشُ به من اثبات کرد، دیدم زیر پستِ مردم طلبکاره که چرا نظرشون غیر نظر اوشونه:)) قشنگ یادِ اژدها افتادم
پ.ن: بشوره ببره
پ.ن بعدی: پست جهتِ آشنایی کنکوریانِ بیان خاصه حریر + پرتقال که بابا آروم باشین کنکور آسونشه:|
پ.ن بعدی: فقط شین که کتاباشُ آتیش زد گذاشت استوری:|

163: بیوگرافی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۳۶

نام: انار
نام مدرسه ای: داش اسی
علاقمندی ها: هنر
صفت: سگ اخلاق
اسم مستعار: سهی
شغل فرعی: معلم
شغل اصلی:رویا پرداز
توانایی‌ها:  زهرمار کردنِ اوضاع عسلی در کسری از ثانیه، شستن افراد و پهن کردن در آفتاب، یک دندگی و لجبازی، یکم ادبیات و نقاشی

شهرت: معروف به گل قاطی، در واقع یعنی گلِ خلقتش قاطی داره و لحظه آخر خدا حواسش پرت شد دختر شد

وضعیت: تو دد تو دای(همون مردود شهریور)

وضعیت تاهل:  فعلا معتدلِ طوفانی :/

وضعیت مالی: قرمز

وضعیت تحصیلی: بغرنجِ منتظر

وضعیتِ سلامتی: سلام کردم جواب نداد (در حالِ مرگ)

وضعیت طرفداری: حزبِ باد

توضیحات بیشتر: وی حرف نمی زند:| ایموجی دوست دارد و پاستیل و لواشک. یکی از بهترین استعداد هایش چاق شدن به همراه جوش های قلمبه زدن است


ایده از وبلاگِ  هویج بنفش با دخل و تصرف

پ.ن: حال ندارم واسه خودش هم بفرستم:|

152: و هیچ کس مرا خاله صدا نزد:|

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۱۱

یه چیزی در ابعاد قورباغه چسبیده بود به دستگیره ی در اتاق و می گفت، من مامانتم در و باز کن! منم که مثلا خر شدم در و باز کردم. خیلی جدی و دست به کمر، وارد شدن و با دستی به نشانه ی تهدید گفت درست مثل آدم بشین با هم حرف بزنیم O_O

دست به سینه و صاف نشستم گفتم بفرمایید. ایشون فرمودند که:" اینجا خونه ی مامان جونِ منه! تو هم فردا شوهر کردی، اتاق و وسایل و اسباب بازی هات :| مالِ منه" ایشون در ادامه با گفتنِ یک اه محکم که نشان از عصبانیتِ وحشتناکشون داشت اضافه کردند، دیگه شورش و در آوردی!!!

پ.ن: حدودا سه ساله:|

149: مجاز هم شدم:|

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۱۹:۳۲

و همانا بعد از دیدنِ رتبه ی خود بروید دوباره کتاب ها را باز کنید. ان شاالله سال دیگه:|:(


پ.ن: همین الان نتایج ارشد و زدن

148: فرزندان کوچک خانواده رو کتک بزنید

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۵۵

حالا درسته از یه بچه که فقط سرش و واسه چای خوردن از تو کتاباش بیرون میاره انتظاری نیست. ولی سلام بمبئی فیلمی نیست که پول جاش بره! پس بگیر پس گردنی رو کوچیکه:|

135

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۳۵

دو عامل مهم بازدارنده برای کوتاه کردن موها در فصل گرما 

1) مادر

2) موی فر

که عامل اول یک هفته کارتن خوابی و عامل دوم شبیه گوسفند شدن و من چه شکری خوردم را در پی دارد.

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی