۱۸ مطلب با موضوع «دیگران» ثبت شده است

228: این پست مخاطبی خاص دارد

  • خانم انار
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶
  • ۲۰:۱۲

  صدایِ نخراشیده شده از سکوت های پی در پی و یا به قول بهشتانه بغض چند ماهه ی نشکسته را فرو کردم توی اگر باران ببارد از کتاب از بارانی که دیر بارید، برای کسی که نوشته بود امروز روز جهانیه احمدرضا احمدیه

پ.ن: دوستش دارم*_*



222: حافظ گفت

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶
  • ۱۳:۴۴

امروز که روزِ حافظ بود به کسی گفتم فالی بدون تفسیر برام بفرسته بعد از نیت غزلی اومد که شریکم بشید و برام تفسیرش کنید:)

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود

عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچنان در عمل معدن و کان است که بود

کشته غمزه خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل‌نگران است که بود

رنگ خون دل ما را که نهان می‌داری
همچنان در لب لعل تو عیان است که بود

زلف هندوی تو گفتم که دگر ره نزند
سال‌ها رفت و بدان سیرت و سان است که بود

حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر این چشمه همان آب روان است که بود

218: داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶
  • ۲۳:۰۶

یک نیمه شبِ پنج شنبه، که بی خوابی با هیچ روشی درمان پذیر نیست، یک کتاب(الکترونیکی) حدودا چهل صفحه ای می تواند چنان شما را میخ کوب کند که تا صبح پلک روی هم نگذارید. نمایشنامه ای که بند بند کلماتش ممکن است شما را از خود به در کند. صبح است، مرد از خواب بیدار می شود با زنی که نمیشناسد و خاطراتی که به یاد ندارد. در ادامه شب است و بعد صبح است و.... نه شبانه روز، نماد بارداری، می گذرد.

تاریکی، موسیقی ساکسیفونی که نواخته می شود بدون آنکه نوازنده ای دیده شود، درختِ سیب، تلفن های بی جواب، سکوتِ محض و شنیده نشدن فریادهای مرد و زن :" که ما اینجا نیستیم." فقط مرگ را می شود حس کرد و باوری که به مرگ برسد که من مرده ام و با مرگم تکامل محض را یافته ام.

حرف زدن با حرف "آ" و تولیدصدای موسیقی وار از حنجره، پرنده های ندیدنی که از روحِ مردی سیر تغذیه می کنند و با فکر و حرکات او معاشقه، چیزی جز تکامل مرگ را نشان نمی دهد. و مرد  با مرور خاطرات، شنیدن صداها، احساس کردن فرا صوت ها و فرو صوت ها، به یاد آوردن خانواده اش، درخت سیب، کودکی هایش، با زن(همان جنسِ مخالف درون هر فرد) یک صدا می شود و سکوت می کند. سکوتی که به هیچ صوتی برای فهمیده شدن احتیاج ندارد،"مرگ".

سبدهای پر سیب و بوی سیب تنها خاطراتِ مرد هستند که در جهان می مانند و او آرزو می کند سالها بعد پاندایی باشد، در باغ وحشی در فرانکفورت که زنی برای دیدنش می آید.

پ.ن: بخونیدش و ساعت ها فکر کنید


214: ای کاش من شصت و پنج ساله بودم؟!

  • خانم انار
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶
  • ۲۱:۰۸

 از سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم

(لطفا ترجمه ی علیرضا نوری از نشر آوای مکتوب را تهیه نکنید. اشتباهات بدیهی و غیر قابل انتظار زیادی دارد)


پ.ن: بابتِ صدا باز هم معذرت






198: آیا واقعا پیش خواهد آمد؟

  • خانم انار
  • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶
  • ۱۸:۴۵

برشی از نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی

با صدایی نخراشیده

( عذر خواهم که صدا، صدای پس از سه هفته بیماری و عفونت ریه است)

 


دریافت
 

183: می شود با یک قطعه موسیقی مرد؟

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶
  • ۲۳:۱۲

دست هایِ عریانش ساعتی بود که مهمانِ آب داغ و کف بود. باقیمانده ی قیمه ی ظهر را از روی چینی ها گل سرخی و قاشق های حسنِ بن علی پاک می کرد و کف می زد و می شست. رادیو می خواند و غرقِ بی فکری وسط صدایِ رادیو و آهنگ ها یِ شب و صدای ظرف ها زیر اسکاچ وآب غرق خودش بود که آن آهنگِ آشنا پخش شد...به خودش که آمد، صدایِ آهنگ بعدی بود و ظرف ها توی آبِ گلبهی رنگ غرق شده بودند...به دستش نگاه کرد از ذهنش گذشت:

از پنج انگشت

آنکه زخمیست

خاطره دارد...*


*علیرضا روشن

177: چارخونه پوش لعنتی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۹
چون تو دارم،

همه دارم!

دگرم هیچ نباید...

#سعدی




175: سیلی های کاغذی

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
  • ۱۵:۵۶

نامبرده چند وقتی خود را لا به لای کتاب ها وکلمات گم کرد و خواند و خواند و خواند تا رسید به:"من خوشبین نبودم چون که شجاعت و شهامت نداشتم."*


 از درد سیلی حقیقت،کتاب را بست، برای ساعت ها فکر کرد. خوابید، صبح بیدار شد و زندگی کرد.


*نامه به کودکی که هرگز زاده نشد_اوریانا فالاچی

160: تا هفت خانه آن ور تر

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۲۷

صابر ابر فقط بازیگر نیست، تزریق کننده ی زندگیست.

عَزیزُم مینا بِنفش ...




مدت زمان: 1 دقیقه

156: از پذیرفتن

  • خانم انار
  • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۴۸

داستانِ فیلِ سفید رو هممون شنیدیم. ادامه دادن های بیهوده رو همه شنیدیم. تو کار، درس، علاقه های زودگذر و از همه مهم تر روابط هممون یه فیل سفید داریم یا لااقل داشتیم. آدم ها با بلندتر شدنِ قدشون تنها تر می شن. صفت برتر می یارم چون آدم با دنیا اومدن و کنده شدن از دنیایِ یک قلب کنار قلبِ خودش تنها شده. آدم ها تمام عمر دنبالِ یک قلب کنار قلبِ خودشون می گردن. شاید برای همین می چسبن به عشق. عشق به مادر که اسمش شده آسمونی تا عشق ِ زمینی. می گم اسمش شده آسمونی،چون بسته به شرایط آدم ها می تونن حتی از مادرشون هم متنفر باشن و این یه حرف سرسری نیست باهاش احساسی برخورد نکنید. عشقِ زمینی، با این وضعیت در حد همون بسته به شرایط هم نیست.با این وضعیت و خودتون می تونین بفهمین چی می گم. بگرد دنبالِ سوزن تو انبار کاه :) (البته از نظر من مساله ربطی به جنسیت نداره) با همه ی این حرف ها هی فکر می کنم تنهایی چقدر می تونه ترسناک باشه و راستش حتی فکرش هم باعث میشه آدم ضعف کنه...حالا باید بشینم فکر کنم ببینم چه جوری این سخت جونی تو وجودِ خودم ریشه گرفته؟!!


تنهایی

زخمی ست که از تن بزرگتر است

و این در

حتا اگر به جهنم باز شود

خوشحالم می کند*


*گروس عبدالملکیان


پ.ن: یک از + عنوان کتاب




از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم