۴۳ مطلب با موضوع «انار دست به قلم می شود» ثبت شده است

249: آسمان سیاه پوشیده بود

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۰۰:۴۰

نمی دانم، شاید پس این همه نا امیدی این آخرین بار است که برایت می نویسم. البته هر بار گفته ام و باز نوشتم،هر بار گفتم یا تمام می شود، همه چیز،حتی من تمام می شود، یا درست می شود، اما نشد. انگار کن از ازل قرار بوده که نشود، همیشه نشود. همه جا نشود.

امروز را یاد آن خیابان پاییز زده بودم. دست در دست، رو به جلو می دویدیم و طوفان درست پشتِ سرمان بود. خبر نداشتیم؟نه نه اصلا بی خبر نیستیم. آدمی هیچ گاه از چنین طوفان هایی بی خبر نیست. ولی وقتی که زندگی را نفسی نباشد، وقتی خفتِ تحمل ناپذیر، ریشه ی زیر پایش بشود و هر چقدر هم بخواهد و تلاش کند دامن او را هم بگیرد، باید در همان طوفان بدود.

مثل همین حالا که مادربزرگ،اسم  خودش و مرده را یادش نمی آید، ولی می داند که سال روز مرگش هجده ام دی ماه است و می داند جوان بود که رفت. نشسته است و لالایی می خواند، وسط هق هق هایش تش* را می شنوم، با گوش با بینی.

گفته بود،آتش گرفت، از رعد و برق آتش گرفت. مثل همان صاعقه ای که میانمان خورد،ندیدیمش،نشنیدیمش ولی خورد. همان دمی که بی خیالِ طوفان به امیدواری می دویدیم. خورد و تو را برد، به جایی که تمام نامه ها برگشت می خورد. به جایی که تو اینجا نیستی.

مادربزرگ گریه می کند و یادش نمی آید. و همه یادشان نمی آیدو مثل من هنوز امیدوار نامه می نویسند و از رویاهایشان خیابانی می سازند پاییز زده!

*آتش

پ.ن هجدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود وشش_آتش... +365 روزه شدم

247: درخت شدم

  • خانم انار
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۱۵:۰۴
گفته بود که کنار هر چیزی که گفتم، ننوشتن برای تو سم است. بنویس، زمانت را،خودت را! نه از این نوشتن هایی که اینجا می نویسم. نه! منظورش زخم زدن به قلم بود، به کاغذ! ریختنِ هر احساسی روی تنِ کاغذی که درخت بود.... درخت!؟

بامداد، ساعت های اولیه ی بیست و هفتم امرداد 1396 به کاغذها قسم خوردم و نوشتم، قلم توی تنش فرو که می رفت، گمان کن که حرف هایم جان بگیرند، چه جانی از لجن بر می آید جز مرداب شدن؟؟!

در مرداب که فرو رفتم، بند آخر را نوشتم و "تمام تنی که درخت می شود"*، تویِ کاغذ فرو رفتن، نفس بریدن، نوشتن و کاغذی که درخت بود_هیچ، درخت شدم.

پ.ن: مرداد:میرا _امرداد:نامیرا... نه اشتباه تایپی است، و نه بی هدف نوشته شده است:)

*از لا به لای نوشته های منتشر نشونده_انار

239:مثل دستی کشیدن وسطِ یک اتوبان

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۹ آذر ۹۶
  • ۲۳:۰۳

صدایِ مردی از پشتِ شیشه ها تویِ سرم ونگ می زد، گاهی کلمه ای می شنیدم از مشتق، لگاریتم و... ولی فقط کلمه های درشت از شیشه ها رد می شدند، بقیه اصواتی نامفهوم بودند که لابه لای رمانی که میان انگشتانم جا خوش کرده بود، گم می شدند. غرق حرف های آدمکِ داستان بودم، که یکهو کلمه ها بهم وصل شدند و مثل یک سیلی محکم توی صورتم ریختند. کلمه ها، این بی معنی هایی که بی صدا هیچ چیز نیستند و با صدا همه چیز می شوند! کتاب ها ولی صدا که ندارند، با چشم هایمان می خوانیم و با صدای خودمان، برای خودمان زمزمه شان می کنیم.

سیلی خوردن درد دارد، ولی سیلی که بی اخطار و یکباره با صدای خودت توی صورتت بخورد، دردش به ثانیه نکشیده می پرد و جایش کرختی می نشیند. کرختی، حاصل از درد و سرمای زیاد است برای نفهمیدنِ درد، در دَمِ اتفاق! همان جایی که سر شدی که پشتِ شیشه ها بینِ چشم مردم از هم نپاشی، پاشیدگی باشد برای ساعت های بعدی، وقتِ تنهایی.

هان! داشتم می گفتم کلمه ها ردیف شدند و قطاری نوشتند و زدند:"...می دانست که اگر کسی در باتلاق افسردگی گیر کند،تقریبا غیر ممکن است که از این اوضاع خلاص شود. شما می توانید تمام آنچه را که می خواهید تغییر دهید، اما در پایان، تسلیم این سردرگمی می شوید و همه چیز را خراب می کنید..."*

همان جا چشم هایم از خط های  کتاب فاصله گرفت و رفت سمتِ زیر شیشه ها جایی که زمین دو نیم شده بود، بین من و او! بین من و آنها. بین من و تمام آنچه که فکر می کنم و فکر می کنند. بین زندگی هایمان روی یک زمین، زیر یک سقف با شیشه ای در میان. تمام عمرم سعی کردم شیشه را نبینم، تمام عمرم جلوی مغزم را گرفتم. جلوی فکرهایم را گرفتم و فکرهایشان را توی دفترهای مشقم سالها دیکته نوشتم و فکر می کردم قلم های جادویی؛ مغزم، این حجم سرازیری را که با دست هایم می گرفتم، می توانند شکل بدهند.

تا که آن روز رسید، روزی که مایعِ لزج افکارم، از لا به لای انگشت هایم ریخت و هیچ نتوانستم جلوی پخش شدنش را بگیرم. به اندازه تمام سالهای دیکته نوشتن در دفترهای مشق بلکه بیشتر، شیشه ی بین مان که نمی خواستم ببینمش، مات شد. از همان جا همه چیز دورانی شد، همه چیز دور سرم چرخید و دور سرشان. بیشتر سکوت کردم، بیشتر درها را بستم، شیشه ها را مات کردم و بیشتر فرو رفتم. از لزجی و کثافتِ مغزی خودم که دوستش داشتم، دوستش دارم. مثل به جان خریدنِ خطر مرگ، به خاطر هیجان. مثل دستی کشیدن وسطِ یک اتوبان.

هان دوست داشتنِ تو هم همین شکلی است، همین شکلی دوستت دارم.

پ.ن: اتفاق می افتیم

پ.ن بعدی: می خونم تون ولی فرو رفتم

* از کتابی که همین روزها می خوانمش، محمود دولت آبادی

238: "خانه ی دختر"امن نیست ولی ما با قیچی امنش می کنیم

  • خانم انار
  • شنبه ۲۵ آذر ۹۶
  • ۲۳:۵۹
مزخرف واژه ی کمی برای توصیف فیلم "خانه ی دختر" است. دیالوگ های دم دستی و فلش بک های نامرتب و به وضوح قیچی شده ی فیلم برای مخاطب جز یک فیلمِ بدونِ داستان، گنگ و بی سر و ته چیزی به جا نگذاشته است.زن های فیلم چه از نوع معتقد یا قدیمی ترشان، و چه ازنوعِ نسل جدید شان، زن هایی بی مایه و ناچیز نشان داده می شوند. زن هایی که "سکوت" را به جای" شکوه"* جایگزین کرده اند. مردهای فیلم، چه نسل قدیم و چه نسل جدیدشان، خطِ فکری یکسانی دارند با روش هایی متفاوت. به نظر می رسد فیلم می خواهد این طرز فکر یا فرهنگ را نقد کند، اما نه تنها نقد نمی کند، بلکه تشویق می کند و از خطِ اولیه ی خود خارج می شود! در طول فیلم تک تکِ شخصیت ها سعی در حل معمایی دارند، اما نه تنها هیچ کس به جواب نمی رسد بلکه مخاطب عادی هم قطعا بعد از اتمام فیلم جعبه ی پاپ کرن را به سمت صفحه ی نمایشگر  پرت می کند. حتی اگر این فیلم را یک فیلم با پایان باز هم به حساب بیاوریم باز هم ضعف فراوانی دارد. شنیده ها و حواشی فیلم، صحنه های نصف نیمه و دیالوگ های پرت و معما گونه نه تنها خطی برای حل معما به مخاطب عام نمی دهد بلکه بیشتر ذهن مخاطب را به سمتِ مقصر شناختن شخصیتِ اصلی فیلم، چیزی که فیلم سعی داشت خلافش را ثابت کند، سوق می دهد. از پیگیری حواشی و مصاحبه های بازیگران اصلی و شاید بی پروا تر از دیگران، و فقط طرح یک سوال که چرا قبل از جواب پزشکی قانونی پدر از داماد آینده اش سوالی را می پرسد، معما برای من حل شد.
اما سوال هایی که پیش می آید:1) آیا این فیلم را باید با حواشی اش ببینیم تا بفهمیم؟ پس ده سالِ بعد که خبری از حواشی نبود این فیلم یک فیلم مزخرف تر به نظر می رسد. 2) چرا در تبلیغات فیلم گفته بودند، زنان این فیلم را حتما ببینند؟ توهین بیشتر و بهتری به خاطر زن بودن را نوش جان کنند. 3)آیا قیچی کردنِ فیلم و خراب و مزخرف کردنش مساله ی خشونت ها و تجاوز های خانگی را حل کرد؟ خیر
پ.ن: شاید هم اصلا خشونت یا تجاوز خانگی وجود ندارد:| :)

*بخشی از دیالوگ ها و صحنه های فیلم



232: رسیده ام، بیا و ببین

  • خانم انار
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶
  • ۱۸:۰۷

قرارمان همان حوالی آبان باشد جانم. وقتی که رسیده ام، با همه ی بد اقبالی ام. مثل یک تک درختِ جا مانده از جنگلی، بی هیچ دستی برای نوازش های بهارانه، تلخ و تنها به آبان می رسم بیا و ببین.. بیا و ببین هنوز سرخ تر از همیشه ادامه داده ام.

ولی جانِ دل! دل که اگر دل باشد یالاخره یک جایی هری می ریزد، دانه دانه می شود. شاید وسطِ یک شعر بند زده شده وسط همین پاییز، شاید وسط صدای شعر خواندنِ دختری با ته صدای تلخ گریه، شاید وسط تکرارِ یک آهنگِ تازه شاید هم با چیده نشدن، ماندن و ماندن و ماندن تا انتهای پاییز و ترک خوردنِ جان....

پ.ن: همان آخرین انار تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی

عکس: برداشت امروز از حیاط پشتی

230: دلگیری هایت را بچپان لای پاییز

  • خانم انار
  • جمعه ۵ آبان ۹۶
  • ۱۸:۴۸
دل که لباس نیست اگر به جایی گیر کرد، نخ کش بشود. وقتی گیر کند، فاتحه اش را بخوان. مثل یک تکه آدامس جویده شده، مثل چسب برگردان های بچه ها، مثل سیریش پشتِ آگهی می چسبد و تمام تلاش برای جدایی اش فقط تکه پاره شدنش را به همراه دارد.
دل گیری هایت را باید بچسبانی به پاییز!
روزهای تعطیل که توی بیکاری غلت می زنی دلگیری را برداری بزاری زیر بغلت و مشغول شوی. به خوردنِ کاسه ای ماست و بادمجان با نانِ جو. به مرتب کردن خانه، شستن ظرف ها، لا به لای کتاب های کافکا چرت زدن، لابه لای فضای مجازی شعر خواندن و غر زدن به جان پاییزی که نیامده دارد وسط این همه بلاتکلیفی می رود.
به آبانی که عزیزانی دارد، هفتم، نهم، بیستم! به دوری نیامده از اشتباه دوباره، به بلاتکلیفی و هر صبح رفرش کردنِ صفحه ی مورد نظر و گوش به زنگِ تماس شان نشستن. به بی ار تی از قائمیه تا توحید، رو به روی بانکِ حکمت ایرانیان! به آدرس های تمام شده و تلفن های خاموش و انجمن های کنسل شده. به صدای ویدئوی Miss Polly  و قصه های ساختگی تعریف کردن برای خنده هایی که بی ریاست. 
دل گیری هایت را بچپان لای پاییز و صدای کلاغ ها و گنجشک ها ی هر غروب و به جوکِ بی مزه ی همکارت بخند، به قربان صدقه های الکی لبخند بزن و فکر کن که اولین پاییز نیست،آخرینش هم نخواهد بود!

پ.ن: می کشه ولی حسِ زندگی میده:)



224: این پست برای تمام زنان است

  • خانم انار
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶
  • ۲۱:۰۱
در کوچک ترین حالت فیزیکی بدنم و درست قبل از به نوجوانی رسیدن، بلوغ به بدنم حمله ور شد. یازده سالگی! برایِ من از همه جا بی خبر شوکِ بزرگی بود، چه فیزیکی و چه روحی. قضیه وقتی بدتر شد که مادرم،گفت حتی خواهرها، خاله ها و... هم نباید بفهمند. گفت:" اگر بفهمن، آبروت میره."

پنهان کاری بزرگ من تا دبیرستان ادامه داشت، در آن وقت به لطف معلم ها و همسن و سال ها کمی قضیه برایم عادی شد که من مقصر یا بی آبرو نیستم. ما هیچ وقت به راحتی و روشنی زمان دانشجویی نرسیدم. به لطف مجله ای با عنوان :" راهنمای سلامت خانواده" که هنوز توی کمدم جای  مخصوص به خودش را دارد با چیزی به اسم طبیعت بدنِ انسان رو به رو شدم. کمی طول کشید ولی با سرک کشیدن لابه لای همین مجله ی کاملا عمومی و بعد ها دنبال کردن اطلاعات از فضای مجازی با طبیعتِ بدنم آشتی کردم!

امروز روز بدون سوتین است. مگر یک لباس زیر زنانه چقدر اهمیت دارد که روز داشته باشد؟! لباس زیر اهمیت ندارد. استفاده ی بی رویه از آن اهمیت دارد. بیست و چهار ساعت را با لباس زیر سرکردن و به استقبال روز بعد رفتن با آن مشکل دارد. بیشتر از 12 ساعت در روز استفاده اش مشکل دارد. چه مشکلی؟ سرطان پستان.

سرطان پستان، مختص زنانی که در آستانه ی چهل سالگی قرار میگیرند و یا زایمان کرده و بچه شیر داده اند نیست. هر دختری، در هر سنی که باشد، از زمانی که به بلوغ رسیده تا آخر عمر در معرض خطر سرطان پستان است.

روز بدون سوتین باشد یا نباشد. هشتگ های ضد سرطان باشد یا نباشد، تا وقتی نسبت به خود، طبیعت بدنی و فیزیکمان آگاهی نداشته باشیم، نه سرطان و نه هیچ بیماری دیگری ریشه کن نمی شود، حتی بیماری های روحی ناشی از عدم شناخت فیزیکی خود.

+کلیک

پ.ن: جدی بگیرید.
پ.ن بعدی: مجله ای که اسم بردم گمان نکنم جایی پیدا شه. یه جور نشر خاص و محدود بود و از اقبال خوش دستِ من هم رسید.

218: داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶
  • ۲۳:۰۶

یک نیمه شبِ پنج شنبه، که بی خوابی با هیچ روشی درمان پذیر نیست، یک کتاب(الکترونیکی) حدودا چهل صفحه ای می تواند چنان شما را میخ کوب کند که تا صبح پلک روی هم نگذارید. نمایشنامه ای که بند بند کلماتش ممکن است شما را از خود به در کند. صبح است، مرد از خواب بیدار می شود با زنی که نمیشناسد و خاطراتی که به یاد ندارد. در ادامه شب است و بعد صبح است و.... نه شبانه روز، نماد بارداری، می گذرد.

تاریکی، موسیقی ساکسیفونی که نواخته می شود بدون آنکه نوازنده ای دیده شود، درختِ سیب، تلفن های بی جواب، سکوتِ محض و شنیده نشدن فریادهای مرد و زن :" که ما اینجا نیستیم." فقط مرگ را می شود حس کرد و باوری که به مرگ برسد که من مرده ام و با مرگم تکامل محض را یافته ام.

حرف زدن با حرف "آ" و تولیدصدای موسیقی وار از حنجره، پرنده های ندیدنی که از روحِ مردی سیر تغذیه می کنند و با فکر و حرکات او معاشقه، چیزی جز تکامل مرگ را نشان نمی دهد. و مرد  با مرور خاطرات، شنیدن صداها، احساس کردن فرا صوت ها و فرو صوت ها، به یاد آوردن خانواده اش، درخت سیب، کودکی هایش، با زن(همان جنسِ مخالف درون هر فرد) یک صدا می شود و سکوت می کند. سکوتی که به هیچ صوتی برای فهمیده شدن احتیاج ندارد،"مرگ".

سبدهای پر سیب و بوی سیب تنها خاطراتِ مرد هستند که در جهان می مانند و او آرزو می کند سالها بعد پاندایی باشد، در باغ وحشی در فرانکفورت که زنی برای دیدنش می آید.

پ.ن: بخونیدش و ساعت ها فکر کنید


210: بر اساس یک داستان واقعی

  • خانم انار
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۳۳

صبح که چشم باز کرد، زیر صدای غم آلود آواز پیرزنی گوش هایش تیر کشید. لا به لای دامنی پیچ خورده بود ولی سرما تویِ مغز استخوانش می دوید. چشم چرخاند. نه سقفی بود و نه بوی آشنای نانِ هر روزه و چای ذغالی گوشه ی خانه. با وحشت پرید، سقف، سقفِ چادری تیره و زمخت بود و صدای آواز، صدای پیرزنی بود که اشک می ریخت و می خواند و می خواند و غمش تمام نمی شد. انگار سالها غم را جمع کرده بود و یکباره همه را توی صدایش ریخته بود.

زنی که دامنش را پتوی او کرده بود مادرش نبود. غمش گرفت. نشست و زانو به بغل گریه سر داد. دیشب که می خوابید خودش بود و دو تا برادر کوچکش. هفت ساله ش شده بود و مثل یک مادر نمی گذاشت برادرهایش از کنارش جم بخورند. حالا نه سقفی بود، نه مادر و پدری و نه برادرهایی. زنی که لای دامنش خوابش برده بود، گفت که مادرش را می شناسد و پیدایش می کند.

نفهمید چند روز گذشته،از همه جا بوی بینی سوزِ بدی می آمد. سگ ها زوزه می کشیدند و نیمی از خانه ها با خاک یکی شده بودند. خانه ی مادربزرگش را پیدا کرد با یک ترکِ بزرگ روی دیوارش. کنار درختِ بلوطِ سر چشمه نزدیک قبرستان بود. ولی هیچ کس توی خانه نبود. غروب که شد باران شروع به باریدن کرد.

صبح روز بعد، همه جا را آب برده بود. هیچ چیز نبود. وسایل خانه ها  روی رود بزرگی که تمام ده را کنده بود و با خودش برده بود می رفتند. به آن سمت رود خیره شد، بابا برادر کوچکش را به بغل داشت و آن طرف روی کوه ایستاده بود. طول رود را دوید تا به جایی برسد. رسید به سنگ ریزه ها و جایی که دیگر رود عمیق بزرگی پر از بوی تندِ بد نبود. کنار سنگ ریزه ها یک دسته کلاغ نشسته بودند و به چیزی نوک می زدند. جلوتر رفت یک دسته موهای یک دست مشکی لایِ سنگ ریزه ها بود. موهای بلقیس، زنِ مشتی زیر دست و پای کلاغ ها مانده بود.

پ.ن: جز اسامی تمامی این داستان، خاطرات کودکی زنی است و کاملا مستند.

207: و پایان یک اتفاق

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶
  • ۲۱:۴۲

با این که هنوز جانی، ولی بایدت بگویم که قلب های سفت و سخت هم در پیچ و خم روزگار ترک بر می دارند، مثل قوری مادر بزرگ که بند خورده بود و چقدر دیگر دوست نداشتنی بود برایم آنقدر که حتی چای دارچین های اول پاییز، دیگر مزه ی قبل ار برایم نداشت. هنوز جانی ولی قلب سفت و سخت من در پیچ خم روزگار از غم جوشیده و بوی نا گرفته، با اینکه بند بندش را بند زدم تا بمانیم. برای هم بمانیم!  صرف نشد و نمی شود است جانِ دل، بند خورده ام ولی نمی شود. رفتن هم جز عشق چیزی نباید باشد

پ.ن: از اتفاق می افتیم

#انار

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم