۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

276: توهم

گفت بخوان!

از وهم پرواز تا من

که هر شب و روز به جانت افتاد

[انداختند]

و هیچ نشد

جز سقوط درون خودت

که مُرده بود...

پ.ن: مُرده ایم و با پای خود می رویم با عزت و بی جلب تماشا

عکس: از پیشنهادات pinterest

275:سبز

به جنگلی که منم بوسه بکار

"سبزخواهم شد"

پ.ن1 : "عاریه" وصله پینه

پ.ن2 : رفتن عادیه

عکس: نقاشی از Rivka Arbiv


274:یک روز در شیراز

ماشین از کنار دروازه قرآن رد می شه،یه عکس ازش می گیرم.یه نگاه به اپلیکیشن ها می ندازم، دمای هوا رو 33 درجه زده، بیشتر باید باشه خیلی بیشتر، حس می کنم تب دارم و تمام صورتم خیسه! ماشین ترمز میزنه کنار یه تاکسی چاق سلامتی و سوال بیمارستان ...کجاست؟! راست چپ، مستقیم 100 متر 1 کیلومتر... عکس دروازه قرآن رو با یک کپشن از حافظ پست می کنم. احتمالا الان 300 بار توی تلگرام پیام داده،اینجوری می فهمه مسافرم و شدیدا سرم شلوغه!
بیمارستان و پیدا می کنیم،و دوست بابا رو می بینیم. میگه ICU سه ونیم به بعد نفری دو دقیقه! میریم خونه ای که برای این مدت اجاره کرده،خسته ایم،گرمه، حرف می زنیم. چی شد اصلا که یه بچه ی بیست ماهه اینجوری شد؟ جواب نمونه برداری ها کی میاد؟ و هی غصه غصه غصه! هی دعا دعا دعا. دراز می کشم روی یک تخت توی اتاق، ساعت 3:00 بعدازظهره،هنوز نگاهم به سقفه، که زیر چشمام داغ میشه،چشام بسته بود داشتم با خودم حرف میزدم،تودلی تو مخی. صدام می زنن که می خواییم بریم ملاقات! به ساعت نگاه می کنم 3:5 دقیقه شده... دستمو می کشم کنارمو پاکت آبمیوه ها و اسباب بازی ها رو بر می دارم. با پاکت ها از جا پا میشم با یه دست شالمو می کشم جلو و میریم بیمارستان.گرمه،هیچکس تو خیابون نیست،هیچ مغازه ای باز نیست. هیچ چی جز یه گرمای شدید که کولر ماشین حریفش نمیشه نیست ولی ماشین پشت چراغ قرمز می ایسته، کوچولوی 6 ساله که همراهمونه شیرین زبونی می کنه، با لهجه ی بندری قشنگش.

از حیاط بیمارستان می گذریم،یک خط سفید رو دنبال می کنیم که روش نوشته اورژانس کودکان، شلوغه، انگار همه ی شهر جمع شدن تو این اورژانس، بچه ها ی چند ساعته تا چند ساله. مادر پدرهای خسته، آشناها با اسباب بازی های توی دست منتظر! داریم از سالن انتظار کنار اورژانس کودکان خارج می شیم، یه نوزاد زودرس رو توی یک دستگاه بزرگ شیشه ای میارن،پرستار تند تند با فشار دادن کیسه ای سعی می کنه بهش نفس برسونه!
از پله ها بالا می ریم و می رسیم به ICU بوی تند الکل و پتادین دماغمو می سوزنه،بوی بیمارستان. وارد راهروی اصلی می شیم، مرد جوونی که روی ویلپر افتاده، خانم مسنی سعی می کنه از بین جمعیت ردش کنه، چشماش تکون تکون می خورن ، یک لوله از بیخ گلوش بیرون زده،سرش تراشیده شده و یک گاز استریل روی سرش بسته است. مردم خودشونو کنار می کشن پسر و مادرش رد میشن تا به بخش برسن، صدای جیغ از تو یکی از اتاقا بلند میشه یه جیغ کوتاه که سریع به یه ناله ی بزرگ از سردرموندگی تبدیل میشه، وسط صدای ناله یک صدای ممتد بوق خیلی ضعیف شنیده میشه...
پشت در ICU منتظرم دو دقیقه ی قبلی تموم بشه و من برم تو! یهو مادرشو می بینم. انگار منتظر یه چهره ی آشنا بود که سریع بغض کنه، گریه کنه. دلداریش می دم،مثل دو روز قبلش چشمام خیس نیست،بغض ندارم من خیلی محکمم باید محکم باشم.  ولی بابا آشکارا بغض داره، با بغض هی مادرشو دلداری میده...
نوبت من میشه،میرم توی ICU قبل از ورود به اتاق قبلی ،آقایی به یه لباس بلند آبی اشاره می کنه، از آستین پوشیده میشه،خیلی بلنده، خیلی بو میده، بوی درد،بوی الکل... اتاقو نشونم میده. میرم داخل چشماش بازه،مژه هاش تکون می خوره دست های کوچیکش تمام کبود شده از جای سوزن، از بیخ گلوش یه لوله بیرونه، دستاشو به تخت بستن، که یه آن دستگاه ها رو جدا نکنه از خودش،چشماش یهو پر اشک میشه می چرخم و فیل کوچولوی بنفش رو می زارم کنارش تا ببینتش،ته چشماش معلومه دوست داره بگیرتش، تمام تلاشش ولی نهایت منجر به ناز کردن پای فیل کوچولو با انگشت شستش شد. چشماش از درد پره، هنوز یه تیکه از موهاش پشتِ سرش مونده، وقت نکردن کامل موهاشو بزنن...

از راهروی باریک می گذریم و می رسیم به حیاط بیمارستان یه پسر بچه ی شش هفت ساله با لباس های آبی بلند دستشو کج گرفته تا سوزن اذیتش نکنه، همون طوری بدو بدو می کنه و بازی می کنه، بر می گردم نگاهش می کنم،تو دلم تحسینش می کنم وبه توی لحظه زندگی کردنش حسودی... پشتِ شلوارش گلی شده...

پ.ن: اگر دنیا انتهایی داشته باشه،اون انتها ICUنوزدانه و اشکِ تو چشم های منتظر یه نوزاد 20 ماهه که شاید میگه خیلی درد دارم، یا میگه منو از اینجا ببر...

273: مترسک مرده (مگه بقیه مترسک ها زنده ان؟)

بدون هیچ ریشه ای سرش و ازش گرفته بودن گذاشته بودنش پاسِ کلاغو رو بده، وسط یه خروار گندم! ولی دلش موند و ریشه زد تو سرش راه افتاد رفت سمتی که باید! همونی که نمی خواستن شد

پ.ن: بویِ خون تو بینی خودته،شوریش زیر زبون خودت (نفهمی از خود خاموششه)







از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی