۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

272: گل نسا جونوم کارا بهتر میشه

بهم می گه شاید هم بهتر بود، این روزهای ابریِ بهاری رو که تقریبا هفته ای دو سه بار زیر بارون تندِ اردی بهشت شسته می شدم، به جای یک درخت گیر کرده توی زمین،ریشه زده و گل زده، یه آدم بودم، یه آدمیزاد آزاد، با دو تا پا می رفتم سمتِ شالیزار و عطر برنج، یا سمتِ باغ و بوی نارنج. یه اسم سر و ساده خیلی قدیمی داشتم و دامن می پوشیدم و چادر کمر می بستم، صبح به صبح از زیر پای مرغ ها تخم مرغ بر می داشتم، تا غروب تو باغ و شالیزار بودم و دمی باقالای آتیشی می پختم و عصرها هم فطیر! و تنها سرگرمی زندگیم، گوش دادن به ترانه هایی که جوونکا زیر لب می خوندن بود.

بهش گفتم: منِ آدمیزاد هم اسیر شدم، بی ریشه بی برگ و گل، خودتو بده دست باد و بارون، شاید شست و برد شاید کنده شدیم و رفتیم!

پ.ن: ولی آخرش نگرانی تو اوج شادی هم هست، نگرانی واسه نارنج ها، آدم ها، دخترها(کلیک کنید)

عکس: درخت بی ریشه




271: از کی اینقدر دوستت دارم؟

داشتم فکر می کردم، کی اولین بار این حسِ دوست داشتن پر وظیفه که شبیه هیچ حسِ دیگه ای نیست تو وجودم اینقدر عمیق ریشه زد، همون روزی که ع، با پنج سال اختلاف سنی شد اولین شاگردم و اول نوجونی واسه یه دونه مردود خردادی شکسته بود، دیر اومده بود ولی زود رفت،پر امید و بعدش که نمره های شهریورش رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم یا نه همین دیروز که تو کلاس کوچولو ها یهو به خودم اومدم و دیدم بین هشت تا بغل کوچولو گیر کردم؟

نفهمیدم،نمی دونم. تنها چیزی که می دونم این حسِ خوبِ نزدیک بودن به آدمهای کوچولو و یه مقدار کوچیک تر از خودمه،انگار امیدی که ندارم و تو وجودشون می بینم و یکم حالم بهتر میشه. نمی دونم دلیلش چیه ولی هیچ کدوم از حس هام ساختگی نیست،مثل وقتی که دارم با دوستای مامان حرف می زنم نیست،زورکی نیست!خوب و واقعیه! همین حالمو می سازه!

شاید هم وقتی که یاد گرفتم محبت کردن حتی با یک نگاه کردنِ ساده هم قابل انتقاله! زندگی و امید هم! اره منم به همون اندازه و بلکه هم بیشتر ازشون یادگرفتم

پ.ن:روز معلم به من و معلم های بیان که نمی شناسمشون دقیقا مبارک_هرکی معلمه خودشو معرفی کنه(البته نه اون خاموشا)

270: باد سمتِ منه، من سمتش نیستم؟؟؟

تا چند وقت قبلش مخالف سرسختِ خواننده  ی مد نظر بود، از صداش تا ترانه های انتخابیش حالشو بهم می زد، اما همین که یه پست از اون خواننده دید که یه سری منفعت های خودش هم قاطیش بود، یک ساعته تبدیل به عاشق سینه چاکش شد و یادش رفت چپ و راست به اون خواننده توهین می کرد و حتی با اکانت های مختلف همیشه دایرکت و کامنت های فحش براش می فرستاد.

تا چند وقت قبلش از قهوه متنفر بود،اما همین که فهمید فلانی یه کافه از خودش داره و از قضا از همه نظر مورد خوبیه برای مخ زدن(به قول خودش)، اسپرسوی تلخ خور شد.

تا یک روز قبل آتئیست بود ولی وقتی فهمید، دختری که باباش کارخونه داره به شدت مذهبی و اهل نماز و روزه است، نه تنها واجبات رو به جا میاره بلکه همیشه مشغول نماز شب و ادعیه و صلوات و...هست.

و....
این روزها که پست های مختلف معمولا اعتراضی رو تو شبکه های مختلف اجتماعی از آدم های مختلف می خونم ،فقط و فقط یاد کامنت ها و توهین هاشون به خودم می افتم.

منم اگه دختر بودم با یه عکس پروفایل،کارام خونده می شد.
مگه دختر تو اتوبوس،خیابون،چادر مسافرتی و.. میخوابه؟
دختری که حرف مردم براش مهم نیست ....
چرا در مورد خدا نمی نویسی؟ چرا در مورد نماز ننوشتی؟
چرا متن هات به درد آخرت و دنیای مردم نمی خوره؟
(نمونه های مودبانه)

پ.ن: باد و بگیرید و برید، خداحافظ

269:لاتاری

نه، منتظر اکتبر نیستیم. نه به خاطر اینکه پاسپورتمون ارزش نداره، نه به خاطر اینکه آمریکا ی جدید میگه ایرانی تروریسته، نیاد. به خاطر اینکه بابامون امضا نمی زنه هم نه! حس وظیفه تو این شرایط خفه مون کرده. اینکه حداقل پول ناهار و شام خودمون و بعد از بیست سالگی خودمون بدیم. پس طبعا می ریم وسط اجتماع، دنبال یه لقمه نون. می ریم و شبیه اجتماعیم، نه شبیه این عروسک های بزک دوزک کرده و عملی نیم تنه پوش، که واسه یه ذره توجه،پنجاه شصت تومن پول شات تبلیغات اینستاگرام و... از همه زندگی شون می گذرن، حتی خودشون. اره ما همه مون نوشین هایی هستیم که شاید یه روز کم بیاریم و به دستور بابامون فریب یه مشت آشغال رو بخوریم. ناخواسته و با نارضایتی کامل.

امیرعلی ها هم البته، سوار پراید باباشون میشن و تفریحشون نوشین میشه، نه عشق شون، نه غیرتشون. امیرعلی های غیرتی، فقط واسه همون لاتاری ان، تو فیلم ها. وگرنه ما نوشین ها وقتی دو قدم می زاریم تو کوچه و خیابون کاری ندارن شکلت چیه، مدلت چه جوریه،امیرعلی های واقعی مثل گرگ های گرسنه حمله ور می شن و اسم و قیافه شون امیرعلیه و وجودشون سامی. غیرت ایرانی؟!! نه امیرعلی ها کمبودها و محدودیت های جامعه رو پرچم کردن دستشون و چهارتا ایسم می زارن تنگش و روشن فکر شدن و دخترهای مردمو می درن! اون امیرعلی تو فیلم بود، توهم نویسنده بود. وگرنه امیر علی های این بیرون به دختربچه ها هم رحم نمی کنن،اخبارش هر روز جدید میاد بیرون، هر روز با یه اسم:آتنا، کیمیا،ندا و..

موسی ها هم اکثرا، گوشه ی آسایشگاه های جانبازان اعصاب،شیمیایی و قطع نخاع هر روز اخبار می خونن و مجنون تر می شن. #لاتاری رو هر جا سرچ می کنی عبارت غیرت ایرانی چنان برات دهن کجی می کنه که...

پ.ن:خودمون وبسازیم و بعد بریم سراغ چشم داشت نژادهای دیگه و انتقام نرم


268: دو گوش و یک دهان گشاد

آن باش که می بیند و از دیده نهان است

بی نام و نشان باش که خود نام و نشان است

هرگز ننشین  متر نکن خوبی ِ خود را

اندازه ی خوبی به ندانستن ِ آن است...


#یاسر_قنبرلو

پ.ن: خوبی بی منتش قشنگ تره،تا وقتی وظیفه نشه

جریان اون دوستی که بعد از دعوا از همه جا بلاکت می کرد، بعد یه خط مخفی داشت و از اونجا چکت می کرد:))اینجا و اونجا نداره البته:)

عکس: حس خوب


267: شما یک زن سیاه پوش که گمشده باشد را می شناسید؟

تا هشت سالگی توی شهرک زندگی می کردم، شهرکی که نصف خیابون هاش هنوز آسفالت نشده بود و حتی برای مدرسه رفتن باید سه تا محله رو بالا می رفتیم، تا به نگهبانی برسیم، از اونجا یه اتوبوس ما رو به مدرسه می رسوند. تو سوپر مارکت های شهرک، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا می شد اما دو تا چیز هیچ وقت نبود:آب نوشیدنی و کتاب. حتی کتابخونه ای هم نبود.

اما  پیکان بابا بود،بابا هر چند وقت یک بار نوبت کتاب خریدن داشت و برای هر کسی کتاب مخصوص به خودش رو می خرید. کتاب های مخصوص به من لاغر بودن و دو تا خط بیشتر نداشتن،بیشترش عکس بود! آخرین زمستونی که تو اون خونه بودیم بابا باز هم کتاب خرید :سفید برفی، سیندرلا، خانه ی شکلاتی، دختر کبریت فروش، کدو قل قل زن و  چند تا کتاب شعر که یکیش در مورد گربه ها بود، گربه های بدجنسی که هیچ کدومشون به خوبی گربه ی شاعر نبودن. خواهرم گفت هفته ای دو تاشو بخون وگرنه تموم می شن. گوشم بدهکار نبود،همش رو یه روزه خوندم. بعد مدرسه، تند تند دفترهامو سیاه کردم و بقیه ی روز و رو رخت خواب های تا شده تو اتاق کوچیکه که حکم انبار رو داشت ،کتاب می خوندم. غروب نشده بود که کتابام تموم شد و من موندم و یه حجم عظیم غصه که حالا بقیه ی روز و چی بخونم؟؟

از رو رخت خواب ها اومدم پایین و وسایل مامانم یه مجله " زن روز" پیدا کردم،ورقش می زدم که رسیدم به یک ستون بالاش با فونت درشت و رنگ قرمز نوشته شده بود:"داستان دنباله دار..." وسط های داستان بود،یک زن که توی کوچه یا خیابونی گم شده بود و دنبال چیزی یا کسی می گشت. پایین ستون با سیاه قلم یه کوچه ی دراز و بی انتها بود که یه حجم سیاه وسطش راه می رفت. خوندم و مشتاق که بدونم اون خانم دنبال چی می گرده و پیداش می کنه یا نه رسیدم به:"ادامه ی داستان را در شماره ی بعدی بخوانید" اما شماره ی بعدی وجود نداشت. مامان دیگه "زن روز" نخرید. میگفت الگوی برش های خیاطیش سخته!

اون شب موقع شام مامان منو از روی کوه رخت خواب ها بیدار کرد و برد پایین. اون شب تا الان همیشه نگران یک زنِ سیاه پوشم که توی کوچه ی بی انتها دنبال چیزی یا کسی می گرده و گم شده...

پ.ن: یکی از اولین تصویرهایی که از بچگی موقع کتاب خوندن یادم مونده.امروز روز جهانی کتاب_گونه ای از دوست_

عکس: کتاب خانه ی رویایی(منهای کله ی بریده شده ی حیوان در انتهای تصویر)




266: سی ثانیه در جوار انار

وسطِ کارِ ترجمه ی روانشناسی و آزمون ترسیم ساعت،دو صبح خوابیدم و هفت صبح با همین صدا بیدار شدم. حالا ازصبح  فقط یک یا دو ساعت استراحت کردم و این صدایِ امروز بالاخره منِ حبسِ در خود رو بیرون کشید که در پشتیِ اتاق رو باز کنم و یک هوا به انار نزدیک تر بشم.

پ.ن: انار خوبه، شسته شده،آروم. منم خوب میشم



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی