۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

239:مثل دستی کشیدن وسطِ یک اتوبان

صدایِ مردی از پشتِ شیشه ها تویِ سرم ونگ می زد، گاهی کلمه ای می شنیدم از مشتق، لگاریتم و... ولی فقط کلمه های درشت از شیشه ها رد می شدند، بقیه اصواتی نامفهوم بودند که لابه لای رمانی که میان انگشتانم جا خوش کرده بود، گم می شدند. غرق حرف های آدمکِ داستان بودم، که یکهو کلمه ها بهم وصل شدند و مثل یک سیلی محکم توی صورتم ریختند. کلمه ها، این بی معنی هایی که بی صدا هیچ چیز نیستند و با صدا همه چیز می شوند! کتاب ها ولی صدا که ندارند، با چشم هایمان می خوانیم و با صدای خودمان، برای خودمان زمزمه شان می کنیم.

سیلی خوردن درد دارد، ولی سیلی که بی اخطار و یکباره با صدای خودت توی صورتت بخورد، دردش به ثانیه نکشیده می پرد و جایش کرختی می نشیند. کرختی، حاصل از درد و سرمای زیاد است برای نفهمیدنِ درد، در دَمِ اتفاق! همان جایی که سر شدی که پشتِ شیشه ها بینِ چشم مردم از هم نپاشی، پاشیدگی باشد برای ساعت های بعدی، وقتِ تنهایی.

هان! داشتم می گفتم کلمه ها ردیف شدند و قطاری نوشتند و زدند:"...می دانست که اگر کسی در باتلاق افسردگی گیر کند،تقریبا غیر ممکن است که از این اوضاع خلاص شود. شما می توانید تمام آنچه را که می خواهید تغییر دهید، اما در پایان، تسلیم این سردرگمی می شوید و همه چیز را خراب می کنید..."*

همان جا چشم هایم از خط های  کتاب فاصله گرفت و رفت سمتِ زیر شیشه ها جایی که زمین دو نیم شده بود، بین من و او! بین من و آنها. بین من و تمام آنچه که فکر می کنم و فکر می کنند. بین زندگی هایمان روی یک زمین، زیر یک سقف با شیشه ای در میان. تمام عمرم سعی کردم شیشه را نبینم، تمام عمرم جلوی مغزم را گرفتم. جلوی فکرهایم را گرفتم و فکرهایشان را توی دفترهای مشقم سالها دیکته نوشتم و فکر می کردم قلم های جادویی؛ مغزم، این حجم سرازیری را که با دست هایم می گرفتم، می توانند شکل بدهند.

تا که آن روز رسید، روزی که مایعِ لزج افکارم، از لا به لای انگشت هایم ریخت و هیچ نتوانستم جلوی پخش شدنش را بگیرم. به اندازه تمام سالهای دیکته نوشتن در دفترهای مشق بلکه بیشتر، شیشه ی بین مان که نمی خواستم ببینمش، مات شد. از همان جا همه چیز دورانی شد، همه چیز دور سرم چرخید و دور سرشان. بیشتر سکوت کردم، بیشتر درها را بستم، شیشه ها را مات کردم و بیشتر فرو رفتم. از لزجی و کثافتِ مغزی خودم که دوستش داشتم، دوستش دارم. مثل به جان خریدنِ خطر مرگ، به خاطر هیجان. مثل دستی کشیدن وسطِ یک اتوبان.

هان دوست داشتنِ تو هم همین شکلی است، همین شکلی دوستت دارم.

پ.ن: اتفاق می افتیم

پ.ن بعدی: می خونم تون ولی فرو رفتم

* از کتابی که همین روزها می خوانمش، محمود دولت آبادی

238: "خانه ی دختر"امن نیست ولی ما با قیچی امنش می کنیم

مزخرف واژه ی کمی برای توصیف فیلم "خانه ی دختر" است. دیالوگ های دم دستی و فلش بک های نامرتب و به وضوح قیچی شده ی فیلم برای مخاطب جز یک فیلمِ بدونِ داستان، گنگ و بی سر و ته چیزی به جا نگذاشته است.زن های فیلم چه از نوع معتقد یا قدیمی ترشان، و چه ازنوعِ نسل جدید شان، زن هایی بی مایه و ناچیز نشان داده می شوند. زن هایی که "سکوت" را به جای" شکوه"* جایگزین کرده اند. مردهای فیلم، چه نسل قدیم و چه نسل جدیدشان، خطِ فکری یکسانی دارند با روش هایی متفاوت. به نظر می رسد فیلم می خواهد این طرز فکر یا فرهنگ را نقد کند، اما نه تنها نقد نمی کند، بلکه تشویق می کند و از خطِ اولیه ی خود خارج می شود! در طول فیلم تک تکِ شخصیت ها سعی در حل معمایی دارند، اما نه تنها هیچ کس به جواب نمی رسد بلکه مخاطب عادی هم قطعا بعد از اتمام فیلم جعبه ی پاپ کرن را به سمت صفحه ی نمایشگر  پرت می کند. حتی اگر این فیلم را یک فیلم با پایان باز هم به حساب بیاوریم باز هم ضعف فراوانی دارد. شنیده ها و حواشی فیلم، صحنه های نصف نیمه و دیالوگ های پرت و معما گونه نه تنها خطی برای حل معما به مخاطب عام نمی دهد بلکه بیشتر ذهن مخاطب را به سمتِ مقصر شناختن شخصیتِ اصلی فیلم، چیزی که فیلم سعی داشت خلافش را ثابت کند، سوق می دهد. از پیگیری حواشی و مصاحبه های بازیگران اصلی و شاید بی پروا تر از دیگران، و فقط طرح یک سوال که چرا قبل از جواب پزشکی قانونی پدر از داماد آینده اش سوالی را می پرسد، معما برای من حل شد.
اما سوال هایی که پیش می آید:1) آیا این فیلم را باید با حواشی اش ببینیم تا بفهمیم؟ پس ده سالِ بعد که خبری از حواشی نبود این فیلم یک فیلم مزخرف تر به نظر می رسد. 2) چرا در تبلیغات فیلم گفته بودند، زنان این فیلم را حتما ببینند؟ توهین بیشتر و بهتری به خاطر زن بودن را نوش جان کنند. 3)آیا قیچی کردنِ فیلم و خراب و مزخرف کردنش مساله ی خشونت ها و تجاوز های خانگی را حل کرد؟ خیر
پ.ن: شاید هم اصلا خشونت یا تجاوز خانگی وجود ندارد:| :)

*بخشی از دیالوگ ها و صحنه های فیلم



237: اشتباه ترسناک

اشتباهاتم را عاشقم و معذرت خواهی فقط ظاهر مودبانه ی ما جرای من است، کسی را مجاب نکردم، و این اصل برای همه چیز در زندگی من هست برای همه چیز:) فقط موضعم را مشخص کردم بدون رنگ و هیچ داغ و تبِ شورِ بی شعوری، از ترس بود، ترس از دست دادن!

بابا یک ماهی هست که انسولین می زنه، مامان یک ماهی هست، که تنها فعالیت رومزه اش نشستن رو صندلی و بافتنه، ترس داشتم وگرنه ما رو چه به رنگ بازی و رنگ کردنِ آدمها؟! همون قبل ترها هم نبودم،همون قبل ترها سیزده چهارده سالگی فهمیدم سرو ته اش یه کرباسه و از هر طرف که نگاه کنی جز لجن و کثافت هیچ چی نیست.

پ.ن: هنوز هم می ترسم

236: یک ماه بعد، با مرگ خواننده ای همه چیز فراموش شد

تمام صفحاتِ مجازی شد نه به اسید پاشی، یکی می گفت خصومتِ شخصی و یکی دیگه می گفت معلوم نیست دختره چه کاره بوده، ولی یکی یکی رو شد و راست یا دروغ ربطش دادن به بی حجابی، سه سال و اندی پیش، زنگ زدم مامان، وضعیتِ شهر و حتی شهرهای اطراف خیلی بد بود، همه با عینکِ آفتابی و ترسون و لرزون بیرون می رفتن! وضعیت وقتی بدتر شد که عده ای قضیه رو شوخی گرفتن و به جای اسید با آب به زن ها حمله می کردن! برای خنده، همون سه سال و اندی پیش به مامان التماس می کردم بیرون نرید!

یک ماه بعدش، تب قضیه خوابید، دیگه هیچ کس یادش نبود، خواننده ای که یکی از پست های اخیرش اعتراض به همون اسید پاشی بود، از سرطان مرد و  همه چیز فراموش شد!

امروز تولد مرضیه ابراهیمی هست، زنی که تو بیست و چهار سالگی وقتی تو ماشینِ شخصیش نشسته بود، اواخر مهر، یهو سوخت! داد زد سوختم سوختم سوختم و ...

مرضیه الان میگه دوباره به دنیا اومدم، میگه وقتی دنیا اومدم که با صورتِ جدیدم کنار اومدم و خودم رو باور کردم، ولی تهِ تموم حرفاش حتی اگه نگه، یه چرا؟ یه به چه گناهی؟ موج می زنه!

امیدوارانه مثل خودش، با خوبی و عشق  دلم می خواد شر تموم خشونت ها، بدی ها رو از سرِ زمینم کم کنم!

تولدت مبارک مرضیه ی زیبا!


235: روزی تمام قطار ها از ریل خارج می شوند.

کوه ریزش کرده بود، رویِ ریل قطار!

درد ریزش کرده بود، روی مردی که واقعی بود نه افسانه های خودساخته ی کره ی جنوبی و رفت.

راستی مردِ تمام،دهقان فداکار،ریزعلی خواجوی که لابه لای کتاب فارسی شناختمت،روحت آزاده باد، با آرامش بخواب، شاید آخرین مرد.

پ.ن: کودکی ها،کودکی ها کودکی ها آرام بخواب

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی