۱۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

184: دیالوگ های نگفته شده

  • خانم انار
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶
  • ۲۳:۴۵
گفت:وقتی تو راست و صاف رفتی، این یکی هم پشتِ سرت میاد.

گفتم: نمی خوام راهِ کسی باشم،همون طوری که نمیخوام چاهِ کسی باشم. مثلِ خودم که یکی قرار بود راهم باشه، که چاه شد و بعدم رو خودش و من خراب شد...


183: می شود با یک قطعه موسیقی مرد؟

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶
  • ۲۳:۱۲

دست هایِ عریانش ساعتی بود که مهمانِ آب داغ و کف بود. باقیمانده ی قیمه ی ظهر را از روی چینی ها گل سرخی و قاشق های حسنِ بن علی پاک می کرد و کف می زد و می شست. رادیو می خواند و غرقِ بی فکری وسط صدایِ رادیو و آهنگ ها یِ شب و صدای ظرف ها زیر اسکاچ وآب غرق خودش بود که آن آهنگِ آشنا پخش شد...به خودش که آمد، صدایِ آهنگ بعدی بود و ظرف ها توی آبِ گلبهی رنگ غرق شده بودند...به دستش نگاه کرد از ذهنش گذشت:

از پنج انگشت

آنکه زخمیست

خاطره دارد...*


*علیرضا روشن

182: آیا تا به حال از شدت دوست داشتن کسی ذوب شده اید؟

  • خانم انار
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۲

به تو که فکر می کنم، از حرارت حضور اسمت توی ذهنم، آرام آرم ذوب می شوم.

انگار کن غریبه ای جا مانده در کوه ام که زیر باران بهار مانده باشد، سرما به جان بخرد و نا امید چکمه های گلی اش را به سمت پایین بکشد. که ناگهان خورشید نور ریزانکوه را بالا برود و غریبه پی او....

بخشی از #اتفاق_می افتیم

پ.ن: عنوان...


181: در ستایش استریت آرتیست ها(هنرمندان خیابانی)

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶
  • ۰۱:۱۴

با تشکر از کامیونتی های گوگل پلاس

برویم در گوشه ای  از خیابان برای این دیوار خوشگل غش کنیم

پ.ن: آن کنتورهای وصل به لوله


180: از خورده توئیت های اناری

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶
  • ۰۱:۴۳

عباس قادری شنیدی تومخت پلی میشه ناراحتی؟ من میرم سرکار این تو سرمه : پوت آن ا درس، پوت آن سام شوز، پوت آن ا هت،یس یوکن چوز

#معلم


گاهی به کتاب هایت نگاه کن

  • خانم انار
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۴

راستش من هیچ وقت از یک دوست کتاب هدیه نگرفتم، اون چند نفری که به هر دلیلی جز دوستی به من کتاب دادن هم چیزی ننوشتن:)

اما به دعوت مبهم جانمون شرکت کردم و این چالش واسه من شیرین تر از بقیه تموم شد، چون زیر خاکی پیدا کردم، جز این عکس که دست خطِ یادگاریِ  شین جان است. بقیه حاشیه نویسی های خودِ منن! :))


خودم برای نویسنده نوشتم

استاد گفته من نوشتم

زیر خاکی 1

زیر خاکی2( تو رو خدا امضا از همون ابتدا بایلینگوال (دو زبانه) بودم)


179: از بوست داشتنی های من

  • خانم انار
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶
  • ۱۵:۰۱

و قسم به آفریدگار حنا

پ.ن: در بندرعباس امتحانش کردم...:) عکس تزئینی


178: شاید مرگ همین باشد

  • خانم انار
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶
  • ۱۶:۳۸


حتما این سگ ولگرد دوباره بوی مردار شنید و تا اینجا آمده. همان مردارِ تازه ای که دمِ غروب، زیرِ نورِ تک چراغِ قبرستان لا به لای جیغ های خش دارِ زنک، واق واق همان سگ و صدای غار غار کلاغی با دست های خودش شستش، لای کفنِ نو پیچدش و لا به لای خاکِ سرد چپاندش. همان که تمام بعدازظهر که قبرش را می کند؛ به سن و سال و جوانی اش فکر می کرد. به خود و زندگی اش هم فکر می کرد و به مرگ که به آرامیِ یک قدم زدنِ به تنهایی، در مال رو های گل و شلیِ روستا می مانست، در یک غروبِ سردِ برفی که در هر قدم هی جان بدهی تا قدم بعدی را برداری؛ تا برسی به کلبه ی تهِ جاده که همیشه از آن نور می بارد.

#انار

پ.ن: برشی از یک داستان کوتاه

عکس: در حوالی قزوین




177: چارخونه پوش لعنتی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶
  • ۲۳:۰۹
چون تو دارم،

همه دارم!

دگرم هیچ نباید...

#سعدی




176: برای حریر، پرتقال و تمام دوستان مشابه

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
  • ۲۳:۱۷
صفحه ی هفده اهم کتابی که این روزها، توی دستم می چرخد و خود ودیگران را با جملاتش خفه کرده ام؛ دو پاراگراف دارد. جمله ی آخراز پاراگراف اول این است:"به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است."*

راستش، آدمی هر روزی که به عمرش اضافه می شود.(شاید هم کم شود)، یک چالش دارد به اسم باز هم صبحی دیگر. صبح روشن است، پایان شب، پایان تاریکی. اما با همه ی اینها، صبح است. از زمانی که اولین قدم های خارج از دنیای تاریکی را تجربه می کنیم، لازم است به ریه ها، گلو و تمام دستگاهِ تنفسی مان فشار وارد شود. لازم است که تلاش کنیم، برای یک دم اکسیژن. روزی وساعتی در زندگیِیک انسان بی تجربه ی تلاش رو به جلو نیست، اما درست ساعتی بعد از عبور از مرحله ی تلاش برای کشیدنِ اکسیژن در ریه ها، تنفس عادی ترین و بی اختیار ترین امرِ زندگی مان می شود.

هرچه قدم رو به جلوتر برداری، جزاین تلاش های بی وقفه ی عادی شونده هیچ چیز جلوی رو راحت نیست، و هیچ چیز سد راهت نیست جز خودت! خودت که مجموعه ای از ترس ها، بدبینی ها، باور های غلط و ضعف های ساختگی باشد می شود یک استخوان اضافه ی سفت و سخت در گلو،که تنها کارش جلوگیری از ورود اکسیژن  است. در برابر تمام چالش های زندگی، فقط مثل تمام چالش های مجازی بی هیچ ترس و واهمه ای باید خودت را بی دعوت بندازی وسطِ  ماجرا. نگذاراستخوان پاره ی خودت باشی. امیدوارانه، به تلاش هایت عادت کن، با ذهن باز جلو برو و تمام  اکسیژن را توی ریه هات بکش...

* اوریانا فالاچی _ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

پ.ن: برسد به دست حریر، پرتقال و تمام دوستانِ مشابه

شماها بهترینید، پس این یکی دو روز پیش رو هم، مثل تمام روزهای خداست
از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی