۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

184: دیالوگ های نگفته شده

گفت:وقتی تو راست و صاف رفتی، این یکی هم پشتِ سرت میاد.

گفتم: نمی خوام راهِ کسی باشم،همون طوری که نمیخوام چاهِ کسی باشم. مثلِ خودم که یکی قرار بود راهم باشه، که چاه شد و بعدم رو خودش و من خراب شد...


183: می شود با یک قطعه موسیقی مرد؟

دست هایِ عریانش ساعتی بود که مهمانِ آب داغ و کف بود. باقیمانده ی قیمه ی ظهر را از روی چینی ها گل سرخی و قاشق های حسنِ بن علی پاک می کرد و کف می زد و می شست. رادیو می خواند و غرقِ بی فکری وسط صدایِ رادیو و آهنگ ها یِ شب و صدای ظرف ها زیر اسکاچ وآب غرق خودش بود که آن آهنگِ آشنا پخش شد...به خودش که آمد، صدایِ آهنگ بعدی بود و ظرف ها توی آبِ گلبهی رنگ غرق شده بودند...به دستش نگاه کرد از ذهنش گذشت:

از پنج انگشت

آنکه زخمیست

خاطره دارد...*


*علیرضا روشن

182: آیا تا به حال از شدت دوست داشتن کسی ذوب شده اید؟

به تو که فکر می کنم، از حرارت حضور اسمت توی ذهنم، آرام آرم ذوب می شوم.

انگار کن غریبه ای جا مانده در کوه ام که زیر باران بهار مانده باشد، سرما به جان بخرد و نا امید چکمه های گلی اش را به سمت پایین بکشد. که ناگهان خورشید نور ریزانکوه را بالا برود و غریبه پی او....

بخشی از #اتفاق_می افتیم

پ.ن: عنوان...


181: در ستایش استریت آرتیست ها(هنرمندان خیابانی)

با تشکر از کامیونتی های گوگل پلاس

برویم در گوشه ای  از خیابان برای این دیوار خوشگل غش کنیم

پ.ن: آن کنتورهای وصل به لوله


180

و قسم به آفریدگار حنا

پ.ن: در بندرعباس امتحانش کردم...:) عکس تزئینی


179


حتما این سگ ولگرد دوباره بوی مردار شنید و تا اینجا آمده. همان مردارِ تازه ای که دمِ غروب، زیرِ نورِ تک چراغِ قبرستان لا به لای جیغ های خش دارِ زنک، واق واق همان سگ و صدای غار غار کلاغی با دست های خودش شستش، لای کفنِ نو پیچدش و لا به لای خاکِ سرد چپاندش. همان که تمام بعدازظهر که قبرش را می کند؛ به سن و سال و جوانی اش فکر می کرد. به خود و زندگی اش هم فکر می کرد و به مرگ که به آرامیِ یک قدم زدنِ به تنهایی، در مال رو های گل و شلیِ روستا می مانست، در یک غروبِ سردِ برفی که در هر قدم هی جان بدهی تا قدم بعدی را برداری؛ تا برسی به کلبه ی تهِ جاده که همیشه از آن نور می بارد.

#انار

پ.ن: برشی از یک داستان کوتاه

عکس: در حوالی قزوین




178

چون تو دارم،

همه دارم!

دگرم هیچ نباید...

#سعدی




177

نامبرده چند وقتی خود را لا به لای کتاب ها وکلمات گم کرد و خواند و خواند و خواند تا رسید به:"من خوشبین نبودم چون که شجاعت و شهامت نداشتم."*


 از درد سیلی حقیقت،کتاب را بست، برای ساعت ها فکر کرد. خوابید، صبح بیدار شد و زندگی کرد.


*نامه به کودکی که هرگز زاده نشد_اوریانا فالاچی

176

به ماه بوسه می زنم، به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین،به عشق تو چه می کنم*


این روزها همش با خاطراتِ بد و خوب چهار ساله ام زندگی می کنم، یه جاهایی بغض می کنم و یه جاهایی ذوب میشم از خوشی و باز داریوش* ناجی میشه


پ.ن:ماهِ من، لامپِ محوطه ی خوابگاه بود، بیان چپه اش کرد



175

شاگردِ من، رها سه سال و هشت ماهه است. تمام ستاره ها و استیکرهای آبی کیفم برای رهاست. به عشق آبی ها، تمام ترانه ها را از بر کرده و همین طور که با دامنِ چین دارش وسطِ کلاسم می رقصد، به خاطر آبی ها روی صورت و دستش از تهِ دل فریاد می زند. همین قدر، عاشق آبی هاست. می خواهم رهاباشم و برای چیزی که دوست دارم، همه ی سختی ها را مثل ترانه ای ساده از تهِ دل فریاد بزنم و دست زنان و رقص کنان به نمایشش بگذارم، حتی اگر آن چیز مرگ باشد.


پ.ن: درستِ عجله کار شیطونه ولی فرصت کمه:)



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی