۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

143

داشتم تند تند از کنار نیمکتِ سبز و زرد همیشگی رد می شدم، یک لحظه متوجه نوزاد نه ده ماهه ای شدم که از کنار خواهر چهار ساله اش لیز خورد...بین زمین و هوا روی دستام بود. آقایی که همیشه روی نیمکتِ کناری با دوستش بحث سیاسی میکنه  بلند شد اومد کنارم و زیراندازی رو که همراهش بود رو روی چمن های پشتِ نیمکت پهن کرد و گفت: بابا بیارشون اینجا. گفتم: مامانت کجاست که گفت داره میوه می خره. نگاهم رفت سمتِ بازار و زن جوونی که هنوز سرش به سبد های میوه گرم بود...

دوباره قدم تند کردم تا قبل از هشت برسم و چند دقیقه وقت داشته باشم نفس تازه کنم واسه کلاسِ بعدی که به خاطر شرایطِ خاص جسمی شاگردم، چیزی حدود سه برابر انرژی بیشتری احتیاجی داره. توی راه داشتم فکر می کردم به این همه سال که تو همین مسیر رفتم که یاد بگیرم یا یاد بدم و سالهای ممتدی که بین زمین و هوا مونده بودم و که دستی بود؟ یا فقط برای سرزنش دست هست همیشه؟

بار اولی که وبلاگ زدم نمی دونستم چی کار می خوام بکنم. چند روز گذشت دیدم دارم بخش خیلی کمی از خودمو تو وبلاگ لا به لا های کلمه ها جا می زارم. وبلاگ وقتی برام جدی تر شد که سالِ آخر دبیرستان بودم. نوشتم، نقد کردم. از خودم که شاید می تونستم کاری بکنم  و نکردم. از سر جوگیری نبود حرفم. از سر ناراحتی که سر مرگِ کسی داشتم نبود. که اگه بود الان بعد این همه سال باز هم همون نقد و نداشتم. دانشگاه می خواستم برم، خودکشی نمی کردم براش، اما شد. همون اول ورود به جای آدمها چسبیدم به وبلاگ، بهترین درس زندگیمو گرفتم. ضربه خوردم، ترسیدم. تا مرگِ خودم و تو ذهنم  چیدم، به خیر گذشت. یکم فاصله گرفتم،تا آروم بشم. برگشتم با انار برگشتم. بزرگم کرده بود اون اتفاق، انار بودم نوشتم، یه سمت تشویق بود و هست و یه سمت سرزنش. یه سمت یه آدم موفق دید و یه سمت یه مفت خور! نوشتم همین و لا به لا های کلمه هام نوشتم، کسی نفهمید!

وبلاگ دست به قلمم کرده بود. خبرنگارم کرد، سردبیرم کرد! بزرگم کرد. آرومم کرد. آدمِ بهتریم کرد. یه سر و گردن درک زندگی کردنم بالا رفت! ولی تهِ ته همه ی این ماجراها من همون لیلا حاتمی ام تو فیلمِ سر به مهر. سر به مهر مثلِ یه رازم. اون نماز خوندنش رو تو وبلاگش قایم می کرد، از خواستگارش هم قایم می کرد ولی از دندونِ  پر کرده ی سمت چپ بالای فکش حرف می زد. من اینجا از تعداد قدم هایی که از آموزشگاه تا خونه می زنم حرف می زنم، از شاگردم با شرایطِ فیزیکیِ خاص حرف می زنم ولی تهش خودم کجام؟ هیچ جا!

پ.ن: همتون سر به مهرین!

142


خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


پ.ن: قلبم را به خاک نسپارید...

141


بوسه پنهانی و جام و من و تو ، هیچ نترس   من شتر دیدن و گفتن که ندیدن ، بلدم*


*به گمانی از کیانا وحدتی

پ.ن: گیج طوری +اگر اسم شاعر اشتباه هست کامنت بزارید

عکس: لعنتی رنگی رنگی




140

دو عامل مهم بازدارنده برای کوتاه کردن موها در فصل گرما 

1) مادر

2) موی فر

که عامل اول یک هفته کارتن خوابی و عامل دوم شبیه گوسفند شدن و من چه شکری خوردم را در پی دارد.

139

داشتم با گنجشک ها حرف می زدم،

قلبم ایستاد...


پ.ن: تفسیر آزاد(ادامه داره) + نوشته های ناشی از گیج بودن

عکس: گنجشک ها که سنگ نیستن، قلبشون می زنه


138

به طرز عجیب و غریبی گوشی و لپ تاپ و دفترها پر از جمله ها و شعرهای نصفه شدن که هیچ کدوم به سرانجام نرسیدن...

درست مثل این روزها که یه گیج به تمام معنا شدم بازم!

که اتفاق های عجیب غریب زیاد شده و من دقیقا نمی دونم به سرانجام می رسم یا نه. که اصلا چه کاری دارم می کنم، کجام!

پ.ن: برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود.... دست‌های خویش و دامان تو ام آمد به یاد

برود بچسبد به #از_سری_نفهمیدن_ها


137

این روزها عجیب تر از همیشه به تو فکر می کنم، نمی دانم باید کجا را پیِ تویی که همیشه هستی و نیستی بگردم! حوالی اردیبهشت و بوی تندِ درختان کوچه پس کوچه های این شهر طلسم یا که نه لا به لای پاییز و بوی قهوه و کافه هایی با منو هایی عجیب غریب که به جای درختان قطع شده، لا به لای سیمان می رویند.

شاید هم تو را باید لای کاغذهای کهنه و خاک گرفته ی "آیدا در آینه"* جست و جو کنم. باید یک سر تا نزدیک آن ساختمان های کج و معوج بروم و لابه لای شان کتابخانه ی تاریک و غمزده ی قدیمی را پیدا کنم. شاید این بار شیرازه ی کتابِ کهنه ی دیگری هستی تا فرو نپاشد...این روزها عجیب "جای خالی سلوچ"*  __َ م را حس می کنم و انگار کن که هیچ سلوچی نبوده است...هیچ!


پ.ن: همین طور به یک باره:)) شاید تکه ای از #اتفاق_می افتیم

+فضای توصیف شده بخشِ کوچکی از این شهر است

* به ترتیب: شاملو، محمود دولت آبادی







136

کاکتوس های مامان بی هیچ توجهی گل دادن ولی کاکتوس های من حالشون زیاد خوش نیست و این یعنی :

ولی کاکتوس ها خیلی مهربونن آدمها نمی فهمن

پ.ن: اینکه یه پست چند صد کلمه ای رو پاک کنی جاش دو خط بنویسی خودش نشانه ی بدتریه:| :|

عکس: تزئینی

135

وسطِ سوالِ مهمِ درسی، استاد گفت : روی نگینِ انگشترت چی نوشته

دانشجو بعد از چند ثانیه بهت: گفتم غمِ تو دارم، گفتا غمت سر آید

پ.ن: یک دیالوگِ واقعی

عکس: نگینِ انگشتر

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی