۴۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

145: یه سوزن به خودت بزن، یه جوال دوز به دیگرون!

  • خانم انار
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۳

چند وقتِ پیش با کسی صحبت می کردم من بابِ آشنایی، حدود ده دقیقه یه ربع نان استاپ از خودم گفتم. واسه خودمم یکم عجیبه، یه جاهایی اینقدر زبون دراز می شم. از خودم دفاع کردم، از رشته ام، از شغلم، از علایقم و در آخر از نوجون ها گفتم که خیلی دوستشون دارم چون هنوز بزرگ نشدن و هنوز بچه هم نیستن و جوری با امید مشغول رویا پردازی ان که آدم حسِ به زنده بودنش زیاد میشه.

ته اش طرف فرمود که خانم شما چرا اینقدر خوب حرف می زنی؟ منم گفتم از شونزده سالگی تدریس کردم و با دانشجوها سرو کله زدم واسه پول ترجمه و تایپ و.... عجیب بود براش که گفتم کار می کردم و می کنم. ولی عجیب تر براش این بود که خیلی راحت و بی هیچ خجالتی می گفتم کار می کنم. این مطلب رو خیلی واضح گفت! والبته منم تقریبا به صورت واضحی گفتم خب این کجاش تعجب داره؟!!!

بعدش اومدم بیرون و پیش خودم فکر کردم که احتمالا اگه از اون تجربه های دیگه که داشتم براش می گفتم چون یکم شخصی می شد باید هزینه ی عمل فکشو می دادم:|

انصافا وقتی به بعضی همسن و سال هام نگاه می کنم، چیزی جز حالتِ تهوع بهم دست نمیده( دختر یا پسر)! تو بلاد کفر دختر مردِ اول کشور بعد از پونزده سالگی از بستنی فروشی تا کارگری مک دونالد و امتحان می کنه و می فهمه چقدر پول درآوردن ممکنه سخت باشه، ولی اینجا خیلی از دور و بری های ما از کل سالهای مدرسه، فقط جمله ی "بابا آب داد" رو یاد گرفتن و ته اش خیلی معرفت و شعور داشته باشن روز پدر با اینترنتی که پولش و بابا میده یه پست می زارن می نویسن :" نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا برای دادنِ نان، جان داد."

پ.ن: برسد به دستِ غر زننده هایی که از دولت تا ملت رو برای بی هدفی و بیکاریشون تو زندگی مقصر می دونن! نه اونایی که صبح تا شب در حالِ تلاشن:)

عنوان: انصاف داشته باش، منطقی باش!

144: نسل سوخته کیه دقیقا؟

  • خانم انار
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۴۵
پارسال این موقع به ایده ی خودم و لطف 28 اردیبهشتیه ی فراموش شده:| دوستایی که تقریبا میشه گفت از دبستان تا دبیرستان با هم بودیم و تو تلگرام ملاقات کردم:|

اون فاطی که فامیلیش عینِ فامیلیِ من بود و معلم های بعضا کم شعور نمی دیدن من دو تا فامیلی دارم اون یکی، همیشه مادرمو می خواستن که نمره های زیر ده بچه زیاده، بعد از یکسال تو بیمارستان بودن برگشته بود خونه و می گفت می تونه سه قدم تنهایی راه بره( شوهرش پشتِ فرمون خوابش برد)

لیلا که آخرهای پیش دانشگاهی نامزد کرد و سریع چادر پوش شد، طلاق گرفت و رفت دانشگاه غیرانتفاعی سرکوچه و حالا دوباره شروع کرده کاراته شو ادامه میده

28 اردیبهشتیه که همه رو به راه راست هدایت می کرد، دوست پسر یافت و باباش بعد از فهمیدنِ این قضیه سکته کرد و رفت...

الهه که خیلی با بیست و هشتیه رفیق بود، کلا بعد ارشد که رفت آزاد، خیلی افتاد تو زندگی و نیستش...

آزاده که پزشکی می خواست، تهران، دماغشو عمل کرد و شیمی می خونه آزاد

و....

پرنیان هم که همون سالِ آخر دبیرستان رفت زیر خاک

پ.ن: هیچی داشتم به لیستِ دوستام فکر می کردم، واسه یه عصر دلگیر جهتِ قدم زدن!

143: ترافیک هراز:|

  • خانم انار
  • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶
  • ۱۵:۰۰

از صبح که دارم به فشار رگلاتور و صدای لوله ها فکر می کنم، و این وسط یک ساعت و نیم وقت گذاشتم که به خاله بگم منظورم از کی؟ چه کسی نبود بلکه چه وقت بود، متوجه شدم دو روز تعطیلات و علاوه بر رگلاتور باید با علوم نهم و روش های نصب درست لباسشوئی بگذرونم، اینجا باید سیگار به لب، دست تو جیب رو به غروب نگاه کنم و بگم فاک لایف


پ.ن: فلجی دست چپ اضافه شود، مرسی اه

142: حس زندگی

  • خانم انار
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۴۷

همین طور که با گل های دامنش ور می رفت صدای خانوم رو شنید: دختر بیا اینها رو ببر، ازلای در خزید تو و ظرف ها را جمع کرد و باز هم با سکوت رفت سمتِ آشپزخانه. استخوان ها را جمع کرد و ظرف ها را برد سمتِ حوض. ظرف ها را گذاشت روی حوض و استخوان ها را دست گرفت و رفت تهِ حیاط. زیر پله های طویله پیدایش کرد. سیاه بود. خانوم از گربه های سیاه می ترسید. دخترک اما وقتی با چشم خودش دیده گربه سیاه زایمان می کند، با کله شقی تمام هر روز استخوانی، شیری از ته مانده ی سفره جمع می کرد و به گربه سیاه می داد. روی دوپا نشست و استخوان ها را جلوی گربه ریخت. همین طور که گربه هه استخوان به دندان می کشید دخترک دست روی سرِ سیاهش می کشید.

بیو بریم هر دو مون لیل و کینو
تا درا برچ برچ مه نو
بیو به شوقت شو و رو بیارم
سر ز کارت ولا نی درارم*

باز هم صدایِ مردک بود که توی گوشش می پیچید، آواز می خواند. کارش این بود هر جا که دخترک را تنها گیر می آورد، شروع می کرد به خواندن. سریع بلند شد و بدون اینکه به پشتِ سرش نگاه کند سریع رفت سمتِ حوض. هنوز سه قدم تا حوض داشت که گوشش داغ شد. مش منیر دست های زمختش را ه اندازه ی در قابلمه بزرگ بود را انداخته بود دور گوش دخترک و می کشید:" نمک به حروم کجا سیر می کنی، ظرفا سر حوض مونده. برو پی کارت."


*بیا بریم هر دومون به کوه لیله و کوه کینو
تا درخشش ماه نو در بیاد
بیا [که] به شوق تو شب و روز بیدارم
والله از کار تو سر در نمیارم


پ.ن: والا خودم هنوز نمی دونم چی می خواد بشه:|

141: حسِ زندگی

  • خانم انار
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۴۰

یه خط گل، یه خط نعنا(ع) روی ماست می ریخت و حواسش پیِ صدای آب هم بود که یه وقت از پارچ سر نره، هدر نشه. سماور و از آب پر کرد و صدای کبریت و بوی گوگرد سوخته و نفت گوش و بینی ش رو پر کرد. رفت سراغ کاسه های آبی و از آبگوشت پرشون کرد. تنگِ دوغ و از کرفس پر کرد و بعد دستش رفت سمتِ مجمع* با نوکِ پا پادری و هل داد و زیر لب سلام کرد. مجمع رو گذاشت روی فرش و دوزانه نشست رو زمین و مشغول شد. سفره رو که چید آروم چینِ دامنش رو از زیر پا جمع کرد و بلند شد و گفت: خانوم تو پادری میشینم، چیزی خواستین صدام کنید. بدون اینکه جوابی بشنوه رفت تو پادری نشست و دامنش رو زیر زانوهاش جمع کرد. با انگشت رو گل های ِ ریز دامنش دست می کشید و به خیالش که شاید رنگ و روی رفته اشون برگرده. صدای خانوم تو گوشش می پیچید که می گفت: آقا بفرمایید، نوش جان!

پ.ن: ادامه دارد؟:|

* یک عدد سینی خیلی بزرگ می باشند که در زبان اصفهانی به آن مجمع می گفتند و اهل منزل به جای سفره از آن استفاده می کردند.


140: عکس های پر حرف

  • خانم انار
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶
  • ۱۵:۰۶



139:برای بتی

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۱۱ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۲۷

ترم دوم و سوم از بین تمامِ هم اتاقی هایم فقط با بتی راحت بودم، فقط وقت دلتنگی منِ مغرور سرم را روی پاهای او می گذاشتم و وقتِ خوشی کلی رویا برایش می بافتم و شعر برایش می خواندم.بتی یک دورگه بود و تابعیت ایران را داشت ولی تهِ دل تمام دخترها همان جایی است که پدرانشان وقتِ دلتنگی برای خانه زیر لب اسمش را می آورند، یا شاید وقتی اسمش را از اخبار رادیو می شنوند آه می کشند. مثل خودِ من که تهِ دلم در غرب ایران گیر کرده و شب ها با دامن های رنگی توی قصه هایم می دوم، بتی هم احتمالا تهِ دلش، شب ها برقع روی صورت می انداخت و از بازار کابل می گذشت. دیشب بعد از آن عکس و آن خبر، بعد از آنکه دیدم مردی با دستانش تکه تکه های خانواده، دوست، همشهری، هم وطن و کشورش را از روی آسفالت های خیابان جمع می کرد، همان دیشب تهِ دلم آرزو کردم، بتی دیگر برقع پوشِ خیابان های کابل نباشد حتی در رویا!


پ.ن: برای نژاد پرستانی که می خوانند؛ من دوستِ افغان زیاد داشته ام، دوستِ تورک،کورد، شیعه وسنی ، غیرمسلمان و... تنها فقط و فقط می دانم، جنسِ آدم وقتی به پرستش چیزی می افتد که خودش در پیدایش آن نقش نداشته، قطعا به هیچ بودنِ وجودش پی برده است!



138:سر به مهر

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۳۹
داشتم تند تند از کنار نیمکتِ سبز و زرد همیشگی رد می شدم، یک لحظه متوجه نوزاد نه ده ماهه ای شدم که از کنار خواهر چهار ساله اش لیز خورد...بین زمین و هوا روی دستام بود. آقایی که همیشه روی نیمکتِ کناری با دوستش بحث سیاسی میکنه  بلند شد اومد کنارم و زیراندازی رو که همراهش بود رو روی چمن های پشتِ نیمکت پهن کرد و گفت: بابا بیارشون اینجا. گفتم: مامانت کجاست که گفت داره میوه می خره. نگاهم رفت سمتِ بازار و زن جوونی که هنوز سرش به سبد های میوه گرم بود...

دوباره قدم تند کردم تا قبل از هشت برسم و چند دقیقه وقت داشته باشم نفس تازه کنم واسه کلاسِ بعدی که به خاطر شرایطِ خاص جسمی شاگردم، چیزی حدود سه برابر انرژی بیشتری احتیاجی داره. توی راه داشتم فکر می کردم به این همه سال که تو همین مسیر رفتم که یاد بگیرم یا یاد بدم و سالهای ممتدی که بین زمین و هوا مونده بودم و که دستی بود؟ یا فقط برای سرزنش دست هست همیشه؟

بار اولی که وبلاگ زدم نمی دونستم چی کار می خوام بکنم. چند روز گذشت دیدم دارم بخش خیلی کمی از خودمو تو وبلاگ لا به لا های کلمه ها جا می زارم. وبلاگ وقتی برام جدی تر شد که سالِ آخر دبیرستان بودم. نوشتم، نقد کردم. از خودم که شاید می تونستم کاری بکنم  و نکردم. از سر جوگیری نبود حرفم. از سر ناراحتی که سر مرگِ کسی داشتم نبود. که اگه بود الان بعد این همه سال باز هم همون نقد و نداشتم. دانشگاه می خواستم برم، خودکشی نمی کردم براش، اما شد. همون اول ورود به جای آدمها چسبیدم به وبلاگ، بهترین درس زندگیمو گرفتم. ضربه خوردم، ترسیدم. تا مرگِ خودم و تو ذهنم  چیدم، به خیر گذشت. یکم فاصله گرفتم،تا آروم بشم. برگشتم با انار برگشتم. بزرگم کرده بود اون اتفاق، انار بودم نوشتم، یه سمت تشویق بود و هست و یه سمت سرزنش. یه سمت یه آدم موفق دید و یه سمت یه مفت خور! نوشتم همین و لا به لا های کلمه هام نوشتم، کسی نفهمید!

وبلاگ دست به قلمم کرده بود. خبرنگارم کرد، سردبیرم کرد! بزرگم کرد. آرومم کرد. آدمِ بهتریم کرد. یه سر و گردن درک زندگی کردنم بالا رفت! ولی تهِ ته همه ی این ماجراها من همون لیلا حاتمی ام تو فیلمِ سر به مهر. سر به مهر مثلِ یه رازم. اون نماز خوندنش رو تو وبلاگش قایم می کرد، از خواستگارش هم قایم می کرد ولی از دندونِ  پر کرده ی سمت چپ بالای فکش حرف می زد. من اینجا از تعداد قدم هایی که از آموزشگاه تا خونه می زنم حرف می زنم، از شاگردم با شرایطِ فیزیکیِ خاص حرف می زنم ولی تهش خودم کجام؟ هیچ جا!

پ.ن: همتون سر به مهرین!

137

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶
  • ۱۳:۳۵

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند


پ.ن: قلبم را به خاک نسپارید...

136

  • خانم انار
  • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۰۳


بوسه پنهانی و جام و من و تو ، هیچ نترس   من شتر دیدن و گفتن که ندیدن ، بلدم*


*به گمانی از کیانا وحدتی

پ.ن: گیج طوری +اگر اسم شاعر اشتباه هست کامنت بزارید

عکس: لعنتی رنگی رنگی




از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انار تک درخت شته زده حیاط پشتی

بعضی از خط خطی های اینجا و بعضی مطالب دیگر را در @anarlady (تلگرام) هم می گذارم