۴۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

موقت صرفا جهتِ پز

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۱۴:۴۷

می خواستم میزان مطالعه و اینکه هشتاد درصد کتاب هایی که تا حالا خوندم به زبان اصلی خودِ نویسنده بوده رو به بهونه جریانات دیشب :))) بکنم تو چشم و چالتون و خب این منم در گوریدرز :)


https://www.goodreads.com/sohianar93


153: به وقتِ فیلم

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۰۸

ما اینجا واسه جنگ و دعوا جمع نشدیم، ما مسئولیت داریم. من همیشه فکر می کردم مهم ترین چیز در مورد دموکراسی این باشه،  واسه همین از ما خواسته شده که به اینجا بیایم و در مورد بی گناه یا گناه کار بودن مردی حرف بزنیم که قبلا نمی شناختیمش. با رای مون نه چیزی از دست می دیم، و نه چیزی به دست میاریم به خاطر همینه که ما قدرت داریم...

قسمتِ موردِ علاقه ی من از دیالوگ های مردِ خشمگین

+

۱۲ مرد خشمگین (به انگلیسی: 12 Angry Men) که به اشتباه با نام ۱۲ مرد خشن نیز شناخته شده است فیلمی درام محصول سال ۱۹۵۷ آمریکاست که براساس داستانی تلویزیونی به همین نام نوشته رجینالد روز و به کارگردانی سیدنی لومت ساخته شده‌است



152: و هیچ کس مرا خاله صدا نزد:|

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶
  • ۰۰:۱۱

یه چیزی در ابعاد قورباغه چسبیده بود به دستگیره ی در اتاق و می گفت، من مامانتم در و باز کن! منم که مثلا خر شدم در و باز کردم. خیلی جدی و دست به کمر، وارد شدن و با دستی به نشانه ی تهدید گفت درست مثل آدم بشین با هم حرف بزنیم O_O

دست به سینه و صاف نشستم گفتم بفرمایید. ایشون فرمودند که:" اینجا خونه ی مامان جونِ منه! تو هم فردا شوهر کردی، اتاق و وسایل و اسباب بازی هات :| مالِ منه" ایشون در ادامه با گفتنِ یک اه محکم که نشان از عصبانیتِ وحشتناکشون داشت اضافه کردند، دیگه شورش و در آوردی!!!

پ.ن: حدودا سه ساله:|

151: منِ انار

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۲۰:۲۴

به توپ های مستر گربه دقت نکنیم، این همون منم!حیاط پشتی


پ.ن: دیدی گفتم گلم! :)


150: حسِ زندگی

  • خانم انار
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۴۰
به امامزاده که رسیدند. طبق معمول آقا و خانوم و مهمان هایشان برای سلام دادن رفتند سمتِ اتاقکِ امامزاده. خانمها برای زیارت داخل رفتند. امامزاده وقتِ مرگ دوشیزه بوده و هیچ مردی حق زیارتش را نداشت.یک اتاقِ تو در تو.اتاق اول یک قرآن و یک کتاب ادعیه داشت با یک پشتی کهنه کنار دیوار. اتاق ها با یک دیوار نازک و یک طاق از هم جدا می شدند، طاقِ ورودی به مقبره یک زنجیر بزرگ  کنارش آویز بود با کلی قفل ریز و درشت که روی تنِ زنجیر مانده بودند و سنگین ترش کرده بودند،مش منیر یک بار،آن وقت ها که دخترک تازه به خانه آمده بود، زیر گوشش گفته بود که هر که حاجتی دارد اگر قفل بزند، موقع برآورده شدنِ حاجتش قفل خود به خود باز می شود و می افتد. دخترک، هر چه چشم گرداند، ندیدش. آخر سر هم سقلمه ای از مش منیر گرفت که پی چی چشم می چرخونی و متوجه نگاهِ مردی سی و چند ساله روی خودش شد. مردی مرتب و شیک پوش، حتما از شهر آمده بود. با پوزخندی بر لب، خیره خیره و بی پروا نگاهش می کرد. دخترک دنبال نگاهِ دیگری بود، نگاهِ دزدکی و یک جفتِ چشم میشی قایم شده زیر ابروهای پهنِ مشکیِ درهم و صورتِ سرخِ آفتاب سوخته. توی فکر نگاه بود که بوی نفت مشامش را پر کرد و کسی از کنارش رد شد و گفت: سلام مش منیر.

صدا که تویِ گوشش پیچید، دلش پیچ خورد و دست هایش سست شد، سردش شده بود و انگار کن که زیر تنِ صدایِ آمیخته به خشمش جان می داد. قدم تند کرد سمتِ امامزاده،داخل شد، دوتا چادر گل دار سفید رنگ و رو رفته به میخ روی دیوار بود یکی را به سرش انداخت و خودش را توی آینه برانداز کرد، لپ های سرخ و لب های سفیدش گواهِ همه چیز بود.چادر را که روی سرش صاف می کرد و با خودش فکر کرد پسر نفتی می تواند یک چادرقد و یک چادر سفید بیاورد و با خودش دخترک را هل هله کشان ببرد.داخل شد. چشمش به قران و ادعیه افتاد، همیشه ورق می زد بدون اینکه بتواند بخواند. طبق عادت کتاب ها را ورقی زد و رفت سمتِ طاق دستش را به قفل ها می کشید و به رنگ های خاکستری، قرمز و زرد و...خیره شد. بعضی قفل ها آنقدر قدیمی بودند که نمِ برف و باران زمستان بهشان رسیده بود و زنگ زده بودند و به زنجیر چسبیده بودند. مثلِ دخترک که به خانه ی آقا چسبیده بود و هیچ معجزه ای، حتی با بوی نفت،ابروهایِ پهنِ مشکیِ درهم  و صدای پر خشم نجاتش نمی داد.

149: مجاز هم شدم:|

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۱۹:۳۲

و همانا بعد از دیدنِ رتبه ی خود بروید دوباره کتاب ها را باز کنید. ان شاالله سال دیگه:|:(


پ.ن: همین الان نتایج ارشد و زدن

148: فرزندان کوچک خانواده رو کتک بزنید

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۵۵

حالا درسته از یه بچه که فقط سرش و واسه چای خوردن از تو کتاباش بیرون میاره انتظاری نیست. ولی سلام بمبئی فیلمی نیست که پول جاش بره! پس بگیر پس گردنی رو کوچیکه:|

فراموش شو لطفا

  • خانم انار
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶
  • ۰۲:۳۴

زندگی همین قدر روی خوش داره که بعد از کلی حرص خوردن و کلانجار رفتن با خودت، درست تو یه نیمه شبی که داری از درد به خودت میپیچی، و هر چند لحظه یه بار از ترس اینکه یه وقت دستت واسه همیشه از کار نیوفته لبتو گاز میگیری! درست همون لحظه اونی که تو سختی ها، بعد تموم شدن سختی های خودش، گذاشت و رفت سر و کله اش پیدا بشه!!! درست سر ساعت دو و سی دقیقه!!!

بیست و هشت اردیبهشت

147: خستگی در کنی

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۰۲

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده ی عالم هزار زیر و بم است

زیان، اگر همه ی سود آدم از هستی ست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه کاخ تو را خاک می کند، ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست
بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است

کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است*

* فاضل نظری

عکس از : @mehdiimehrabi

پ.ن: خب تموم کردن زود هنگام رگلاتور و صدای لوله ها رو به خودم با این شعر تبریک گفتم و با شما هم قسمتش کردم بس خشکل بود


146: حس زندگی

  • خانم انار
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶
  • ۱۲:۴۸

کسی تکانش می داد، چشم که باز کرد، مش منیر را دید که با جوراب هایی که فقط پنج شنبه ها وقتِ امام زاده رفتن عوضشان می کرد، پا روی بازویِ دخترک گذاشته بود و هی تکانش می داد، پاشو پاشو آفتاب هم در اومد. از جا بلند شد، آفتاب نزده بود که هیچ هنوز خروس ها هم نمی خواندند. رفت سمتِ آشپزخانه، سماور را آب کرد، بویِ آشنایِ نفت و گوگرد سوخته که تویِ مشامش پیچید رفت سمتِ حوض تا آبی به دست و صورتش بزند. برگشت سمتِ آشپزخانه، مردک دوباره آنجا ایستاده بود، زیر لب سوت می زد. تا دخترک را دید، بیشتر خودش را شل و وارفته کرد و پوزخند روی لباش زل زد تو چشای دخترک و گفت: شیر آوردیم خانوم، واسه صبحونه. همین که خواست خم شود که سطل شیر را بردارد، دخترک زودتر جست زد و زیر لب تشکری کرد و رفت توی آشپزخانه. شیر را ریخت توی قابلمه و گذاشت روی گاز، زیر گاز را باز کرد نفت ریخت و روشنش کرد.

مش منیر، آمد توی آشپزخانه، نان داغ آورده بود. مجمع را چید و چای و شیر داغ گذاشت. گفت بیا دختر، بیا صبحونه ببر واسه آقا. دخترک به مجمع نگاه کرد. صبحانه برای چهار نفر بود. مهمان داشتند. دخترک وارد خانه شد، توی اتاق پذیرایی رفت. سلام کرد، مجمع را زمین گذاشت سفره را چید و بدونِ اینکه به کسی نگاه کند بیرون آمد.


رفت سمتِ آشپزخانه، مش منیر لقمه در دهان، گفت نمی خواد بعد صبحانه بری واسه جمع کردن، خودم میرم. تو بشین برنج پاک کن. ناهار و امامزاده می خوریم. دخترک یادش آمد امروز پنج شنبه است، قند توی دلش آب شد. از صبحانه چیزی نفهمیده بود که برنج ها را پاک کرد، ظرف ها را شست، زغال و نفت آماده کرد و حتی حیاط را هم شست. رفت سمتِ پستوی آشپزخانه، لباس عوض کرد و منتظر اهالی خانه ماند برای رفتن به امامزاده...

پ.ن: چی میشه یعنی بعدش؟:|

پ.ن بی ربط: پست فوتبالی = بلاک :|

از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی