۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

153

زندگی همین قدر روی خوش داره که بعد از کلی حرص خوردن و کلانجار رفتن با خودت، درست تو یه نیمه شبی که داری از درد به خودت میپیچی، و هر چند لحظه یه بار از ترس اینکه یه وقت دستت واسه همیشه از کار نیوفته لبتو گاز میگیری! درست همون لحظه اونی که تو سختی ها، بعد تموم شدن سختی های خودش، گذاشت و رفت سر و کله اش پیدا بشه!!! درست سر ساعت دو و سی دقیقه!!!

بیست و هشت اردیبهشت

152

مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده ی عالم هزار زیر و بم است

زیان، اگر همه ی سود آدم از هستی ست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه کاخ تو را خاک می کند، ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست
بهانه ی همه ظالمان شبیه هم است

کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ما هنوز یک قدم است*

* فاضل نظری

عکس از : @mehdiimehrabi

پ.ن: خب تموم کردن زود هنگام رگلاتور و صدای لوله ها رو به خودم با این شعر تبریک گفتم و با شما هم قسمتش کردم بس خشکل بود


151

کسی تکانش می داد، چشم که باز کرد، مش منیر را دید که با جوراب هایی که فقط پنج شنبه ها وقتِ امام زاده رفتن عوضشان می کرد، پا روی بازویِ دخترک گذاشته بود و هی تکانش می داد، پاشو پاشو آفتاب هم در اومد. از جا بلند شد، آفتاب نزده بود که هیچ هنوز خروس ها هم نمی خواندند. رفت سمتِ آشپزخانه، سماور را آب کرد، بویِ آشنایِ نفت و گوگرد سوخته که تویِ مشامش پیچید رفت سمتِ حوض تا آبی به دست و صورتش بزند. برگشت سمتِ آشپزخانه، مردک دوباره آنجا ایستاده بود، زیر لب سوت می زد. تا دخترک را دید، بیشتر خودش را شل و وارفته کرد و پوزخند روی لباش زل زد تو چشای دخترک و گفت: شیر آوردیم خانوم، واسه صبحونه. همین که خواست خم شود که سطل شیر را بردارد، دخترک زودتر جست زد و زیر لب تشکری کرد و رفت توی آشپزخانه. شیر را ریخت توی قابلمه و گذاشت روی گاز، زیر گاز را باز کرد نفت ریخت و روشنش کرد.

مش منیر، آمد توی آشپزخانه، نان داغ آورده بود. مجمع را چید و چای و شیر داغ گذاشت. گفت بیا دختر، بیا صبحونه ببر واسه آقا. دخترک به مجمع نگاه کرد. صبحانه برای چهار نفر بود. مهمان داشتند. دخترک وارد خانه شد، توی اتاق پذیرایی رفت. سلام کرد، مجمع را زمین گذاشت سفره را چید و بدونِ اینکه به کسی نگاه کند بیرون آمد.


رفت سمتِ آشپزخانه، مش منیر لقمه در دهان، گفت نمی خواد بعد صبحانه بری واسه جمع کردن، خودم میرم. تو بشین برنج پاک کن. ناهار و امامزاده می خوریم. دخترک یادش آمد امروز پنج شنبه است، قند توی دلش آب شد. از صبحانه چیزی نفهمیده بود که برنج ها را پاک کرد، ظرف ها را شست، زغال و نفت آماده کرد و حتی حیاط را هم شست. رفت سمتِ پستوی آشپزخانه، لباس عوض کرد و منتظر اهالی خانه ماند برای رفتن به امامزاده...

پ.ن: چی میشه یعنی بعدش؟:|

پ.ن بی ربط: پست فوتبالی = بلاک :|

150

چند وقتِ پیش با کسی صحبت می کردم من بابِ آشنایی، حدود ده دقیقه یه ربع نان استاپ از خودم گفتم. واسه خودمم یکم عجیبه، یه جاهایی اینقدر زبون دراز می شم. از خودم دفاع کردم، از رشته ام، از شغلم، از علایقم و در آخر از نوجون ها گفتم که خیلی دوستشون دارم چون هنوز بزرگ نشدن و هنوز بچه هم نیستن و جوری با امید مشغول رویا پردازی ان که آدم حسِ به زنده بودنش زیاد میشه.

ته اش طرف فرمود که خانم شما چرا اینقدر خوب حرف می زنی؟ منم گفتم از شونزده سالگی تدریس کردم و با دانشجوها سرو کله زدم واسه پول ترجمه و تایپ و.... عجیب بود براش که گفتم کار می کردم و می کنم. ولی عجیب تر براش این بود که خیلی راحت و بی هیچ خجالتی می گفتم کار می کنم. این مطلب رو خیلی واضح گفت! والبته منم تقریبا به صورت واضحی گفتم خب این کجاش تعجب داره؟!!!

بعدش اومدم بیرون و پیش خودم فکر کردم که احتمالا اگه از اون تجربه های دیگه که داشتم براش می گفتم چون یکم شخصی می شد باید هزینه ی عمل فکشو می دادم:|

انصافا وقتی به بعضی همسن و سال هام نگاه می کنم، چیزی جز حالتِ تهوع بهم دست نمیده( دختر یا پسر)! تو بلاد کفر دختر مردِ اول کشور بعد از پونزده سالگی از بستنی فروشی تا کارگری مک دونالد و امتحان می کنه و می فهمه چقدر پول درآوردن ممکنه سخت باشه، ولی اینجا خیلی از دور و بری های ما از کل سالهای مدرسه، فقط جمله ی "بابا آب داد" رو یاد گرفتن و ته اش خیلی معرفت و شعور داشته باشن روز پدر با اینترنتی که پولش و بابا میده یه پست می زارن می نویسن :" نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا برای دادنِ نان، جان داد."

پ.ن: برسد به دستِ غر زننده هایی که از دولت تا ملت رو برای بی هدفی و بیکاریشون تو زندگی مقصر می دونن! نه اونایی که صبح تا شب در حالِ تلاشن:)

عنوان: انصاف داشته باش، منطقی باش!

149

پارسال این موقع به ایده ی خودم و لطف 28 اردیبهشتیه ی فراموش شده:| دوستایی که تقریبا میشه گفت از دبستان تا دبیرستان با هم بودیم و تو تلگرام ملاقات کردم:|

اون فاطی که فامیلیش عینِ فامیلیِ من بود و معلم های بعضا کم شعور نمی دیدن من دو تا فامیلی دارم اون یکی، همیشه مادرمو می خواستن که نمره های زیر ده بچه زیاده، بعد از یکسال تو بیمارستان بودن برگشته بود خونه و می گفت می تونه سه قدم تنهایی راه بره( شوهرش پشتِ فرمون خوابش برد)

لیلا که آخرهای پیش دانشگاهی نامزد کرد و سریع چادر پوش شد، طلاق گرفت و رفت دانشگاه غیرانتفاعی سرکوچه و حالا دوباره شروع کرده کاراته شو ادامه میده

28 اردیبهشتیه که همه رو به راه راست هدایت می کرد، دوست پسر یافت و باباش بعد از فهمیدنِ این قضیه سکته کرد و رفت...

الهه که خیلی با بیست و هشتیه رفیق بود، کلا بعد ارشد که رفت آزاد، خیلی افتاد تو زندگی و نیستش...

آزاده که پزشکی می خواست، تهران، دماغشو عمل کرد و شیمی می خونه آزاد

و....

پرنیان هم که همون سالِ آخر دبیرستان رفت زیر خاک

پ.ن: هیچی داشتم به لیستِ دوستام فکر می کردم، واسه یه عصر دلگیر جهتِ قدم زدن!

148

از صبح که دارم به فشار رگلاتور و صدای لوله ها فکر می کنم، و این وسط یک ساعت و نیم وقت گذاشتم که به خاله بگم منظورم از کی؟ چه کسی نبود بلکه چه وقت بود، متوجه شدم دو روز تعطیلات و علاوه بر رگلاتور باید با علوم نهم و روش های نصب درست لباسشوئی بگذرونم، اینجا باید سیگار به لب، دست تو جیب رو به غروب نگاه کنم و بگم فاک لایف


پ.ن: فلجی دست چپ اضافه شود، مرسی اه

147

همین طور که با گل های دامنش ور می رفت صدای خانوم رو شنید: دختر بیا اینها رو ببر، ازلای در خزید تو و ظرف ها را جمع کرد و باز هم با سکوت رفت سمتِ آشپزخانه. استخوان ها را جمع کرد و ظرف ها را برد سمتِ حوض. ظرف ها را گذاشت روی حوض و استخوان ها را دست گرفت و رفت تهِ حیاط. زیر پله های طویله پیدایش کرد. سیاه بود. خانوم از گربه های سیاه می ترسید. دخترک اما وقتی با چشم خودش دیده گربه سیاه زایمان می کند، با کله شقی تمام هر روز استخوانی، شیری از ته مانده ی سفره جمع می کرد و به گربه سیاه می داد. روی دوپا نشست و استخوان ها را جلوی گربه ریخت. همین طور که گربه هه استخوان به دندان می کشید دخترک دست روی سرِ سیاهش می کشید.

بیو بریم هر دو مون لیل و کینو
تا درا برچ برچ مه نو
بیو به شوقت شو و رو بیارم
سر ز کارت ولا نی درارم*

باز هم صدایِ مردک بود که توی گوشش می پیچید، آواز می خواند. کارش این بود هر جا که دخترک را تنها گیر می آورد، شروع می کرد به خواندن. سریع بلند شد و بدون اینکه به پشتِ سرش نگاه کند سریع رفت سمتِ حوض. هنوز سه قدم تا حوض داشت که گوشش داغ شد. مش منیر دست های زمختش را ه اندازه ی در قابلمه بزرگ بود را انداخته بود دور گوش دخترک و می کشید:" نمک به حروم کجا سیر می کنی، ظرفا سر حوض مونده. برو پی کارت."


*بیا بریم هر دومون به کوه لیله و کوه کینو
تا درخشش ماه نو در بیاد
بیا [که] به شوق تو شب و روز بیدارم
والله از کار تو سر در نمیارم


پ.ن: والا خودم هنوز نمی دونم چی می خواد بشه:|

146

یه خط گل، یه خط نعنا(ع) روی ماست می ریخت و حواسش پیِ صدای آب هم بود که یه وقت از پارچ سر نره، هدر نشه. سماور و از آب پر کرد و صدای کبریت و بوی گوگرد سوخته و نفت گوش و بینی ش رو پر کرد. رفت سراغ کاسه های آبی و از آبگوشت پرشون کرد. تنگِ دوغ و از کرفس پر کرد و بعد دستش رفت سمتِ مجمع* با نوکِ پا پادری و هل داد و زیر لب سلام کرد. مجمع رو گذاشت روی فرش و دوزانه نشست رو زمین و مشغول شد. سفره رو که چید آروم چینِ دامنش رو از زیر پا جمع کرد و بلند شد و گفت: خانوم تو پادری میشینم، چیزی خواستین صدام کنید. بدون اینکه جوابی بشنوه رفت تو پادری نشست و دامنش رو زیر زانوهاش جمع کرد. با انگشت رو گل های ِ ریز دامنش دست می کشید و به خیالش که شاید رنگ و روی رفته اشون برگرده. صدای خانوم تو گوشش می پیچید که می گفت: آقا بفرمایید، نوش جان!

پ.ن: ادامه دارد؟:|

* یک عدد سینی خیلی بزرگ می باشند که در زبان اصفهانی به آن مجمع می گفتند و اهل منزل به جای سفره از آن استفاده می کردند.


145




144

ترم دوم و سوم از بین تمامِ هم اتاقی هایم فقط با بتی راحت بودم، فقط وقت دلتنگی منِ مغرور سرم را روی پاهای او می گذاشتم و وقتِ خوشی کلی رویا برایش می بافتم و شعر برایش می خواندم.بتی یک دورگه بود و تابعیت ایران را داشت ولی تهِ دل تمام دخترها همان جایی است که پدرانشان وقتِ دلتنگی برای خانه زیر لب اسمش را می آورند، یا شاید وقتی اسمش را از اخبار رادیو می شنوند آه می کشند. مثل خودِ من که تهِ دلم در غرب ایران گیر کرده و شب ها با دامن های رنگی توی قصه هایم می دوم، بتی هم احتمالا تهِ دلش، شب ها برقع روی صورت می انداخت و از بازار کابل می گذشت. دیشب بعد از آن عکس و آن خبر، بعد از آنکه دیدم مردی با دستانش تکه تکه های خانواده، دوست، همشهری، هم وطن و کشورش را از روی آسفالت های خیابان جمع می کرد، همان دیشب تهِ دلم آرزو کردم، بتی دیگر برقع پوشِ خیابان های کابل نباشد حتی در رویا!


پ.ن: برای نژاد پرستانی که می خوانند؛ من دوستِ افغان زیاد داشته ام، دوستِ تورک،کورد، شیعه وسنی ، غیرمسلمان و... تنها فقط و فقط می دانم، جنسِ آدم وقتی به پرستش چیزی می افتد که خودش در پیدایش آن نقش نداشته، قطعا به هیچ بودنِ وجودش پی برده است!



از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی