۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

260: کوچ بنفشه ها

روزهای آخر اسفند، روزهای شلوغ و خسته ی یک زمستان کم جان، روزهای غیلوله زدن وسط ملافه های شسته و نو، لای بوی شیشه پاک کن و سفید کننده و رخشای آمیخته شده به شب بو ها و بنفشه های صندوقی. گفته بودم خانه ها بو دارند، ولی بوی اسفند توی همه خانه ها اشتراکات زیادی دارد.
 از بوی اسفند و خستگی ناشی از دویدن هایش که بگذریم، اسفند موسیقی خودش را دارد. موسیقی اسفند، توی اتاق جدید،پروازهای پشتِ سر هم هواپیماهای مسافر بری است، صدای سکوتِ گنجشک ها و صداهای ممتد زاغ ها، صدای ماشین هایی که از روی پل رد می شوند، صدای حباب های درشت ماهی قرمز توی تنگِ آب و آخرِ همه ی صداها صدای فرهاد وقتی با انگشتانش روی پیانو می رقصد:
"ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشه ها
می شد با خود ببرد هر کجا که خواست."(کلیک کنید)


پ.ن: سال نو(پیشاپیش) مبارک.

 

259: درجا کار کردن یا در ثانیه مردن؟

ساعت اتاق هنوز روی ده و 40 دقیقه و دو ثانیه ی شب در جا می زنه، مثل آخرین ساعت مچی که داشتم حوالی پونزده سالگی که روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح در جا کار می کرد و موقع از پله های مدرسه پایین اومدن صفحه اش محکم به نرده ها خورد و از درجا زدن ایستاد برای همیشه. روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح.

از همون پونزده سالگی دیگه ساعت مچی ننداختم، چون بالاخره بعد از دو هفته عمر مفید، همیشه درجا کار می کرد. البته این قانون در مورد ساعت های همجوار من صدق می کنه حتی اگه روی دیوار باشن یا روی میز، یک جور کمال همنشینی و عادت. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کار به تقویم ها بکشد، تقویم های کاغذی و هوشمند  هیچ فرقی نمی کنه.

هفته ی آخر آموزشگاه، موقع عکس گرفتن با هفت سین و رسم هر ساله ی تبلیغات نوروزی، چسبیده و شانه به شانه ی همکارهایی که هیچ کدومشون و نمی فهمم و اسم دو نفرشون و قاطی می کنم، فهمیدم یک ساله دارم کار می کنم.

عصر پنج شنبه، رفتم سمت آموزشگاه پشت خونه مهسا(همکلاسی و هم محله ای قدیمی) و چند تا سوال پرسیدم برای نود و هفتی که نیومده آستین بالا زدم. باید به شاغل(!) بودن و ساعت های کاری اشاره می کردم، پرسیدن چند سال سابقه کار داری، جوابش یک سالِ رسمی و هشت سالِ غیر رسمی بود. راه برگشت به خونه سه دقیقه و نیم طول می کشه ولی اون عصر پنج شنبه، نه سال گذشت و من نگذشتم...

پ.ن: دری وری های پس از طی کردنِ مسیری هر روز، برای هجده سال

258: تنگی میان سینه ی ماهی

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس

از کسان یک بار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب از دیده‌ام

گر زمن باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا

می‌کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

دور از آن کو تا به کی باشی دلا بی خان ومان

این چه اوقاتست راه خان و مان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی‌پرسد چرا

وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

257:همسایه ی جدید ولی قدیمی

  • خانم انار
  • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶
  • ۱۴:۱۶
  • ۰ پسندیدم

نزدیک به دو ماه آزگار است که بین تنهایمان یک پنجره فاصله است، یک شیشه ی نازک که به باد و بارانی جانش تمام می شود. اما هنوز فاصله داریم. 

این سلول جدید بزرگتر است و روشن تر، با دیوارهای یکدست سفید و کمد و کتابخانه ی یکدست قهوه ای، بی هیجان. اما پشت دیوارهایش صدای زندگی آدم ها موج می زند.

امروز پنجره را باز کردم و شستم، یک قدم‌نزدیک تر. همسایه توی این دو ماه دوری نزدیکمان حسابی از خجالتت درآمده بود از پنجره تا بن جانت کنت های نعنایی با رد سرخ خون دختری رو تنشان جا به جا افتاده بودند. دودش در تن و جان و ریشه ی مشترکمان هست. دور هم که بشویم، مشترکیم!

پ.ن: آشتی کنیم که جوونه بزنه؟! نزده هنوز! 



257:نگران

می گفت تازگی ها وقتی ازش کتک می خورم، زار زار گریه می کنم  چون دیگه هیچ استخونیم نمی شکنه، حتی بدن درد هم نمی گیرم! قرص و دوا بدنشو خالی و لا جون کرده. نگرانشم

پ.ن: نگرانشم

256: تفاله ی زندگی

آخر همه ی حرف هایش اضافه کرد:" من خودمم تو این زندگی زیادی ام." و جواب همیشگی رو گرفت:" خب، خودتو بکش."
سر به زیر رفت خزید زیر پتو و کتاب جدید را باز کرد:

"زن، زیر دوش رفت و خودش را شست
آنقدر شست و شست که ماهم شد
آنقدر شست و شست که فهمیدم
من هیچوقت پاک نخواهم شد*"

*بت بزرگ_فاطمه اختصاری

پ.ن: مثلِ کندن خالِ سیاه گوشتی با لیف و کیسه ی حمام، خودکشی را جار نمی زنند


از تمامیت درد که بگذری، ترس را فراموش کرده ای و تنها به این فکر می کنی:" این زندگی ارزش زیستن را داشت؟ "
#و_انار_نام_دیگر_من_است
همان آخرین انارِ تک درختِ شته زده ی حیاط پشتی