داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیست و هشتم مهر که از معلم بودن خداحافظی کردم و بعد از صُفه جای دیگه ای بودم، با ته مونده ی یه طوفان خاک که خورشید نیم طلوع کرده رو به غروب رسونده بود، همین طور بی جون! خسته بودم، همه آدمها تو ماشین نمی تونن بخوابن؟!! خودم زیر لب می خوندم یا دلم :بسیار سفر باید...؟؟!

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیستم آبان روز تولدش، ارائه رو که سر کلاس دادم بی خیال کلاس شدم و نشستم به نوشتن! خط زدم نوشتم خط زدم نوشتم، بغل دستیم خیره خیره خیره خیره... یهو صدای همکلاسی توی گوشم پیچید :"...من قبل از ..."! بغل دستی خیره تر و خیره تر و خیره تر با یک عالمه تعجب! بعد کلاس یکی بهم گفت بغل دستی داشت نگاهت می کرد، با دست محکم زدی به پیشونیت!

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، یه بغل طولانی جلوی محوطه ی خوابگاه علوم! یه دختر با مانتوی آبی بلند که چند لحظه بعد زیر چشمش رد ریش یه مرد احساسی مونده بود.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، حوالی پنج صبح بیست آذر،بیدار شدم و نیم خیز روی تخت نشستم. یکی اشهد می خوند؛ هنوز داشت می خوند که همه چی تموم شد. همدیگه رو آروم کردیم.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم، بیست و ششم آذر با بیست دقیقه تاخیر، یه کیک روی دستم با چهار تا شمع روشن که کلمه ی love رو می ساختن! ذوق پرید تو چشماش وقتی کیک و بهش دادم دستاش می لرزید. تولدت مبارک! همه تعجب کرده بودن.


داشتم به آخرین بار فکر می کردم، به امروز، که وقت می ری کتری آبجوش رو از تو آشپزخونه بیاری بوی روغن زیادی داغ شده، شلغم سوخته و بوی گوه ِ دستشویی های ته سالن زندگی رو می کشن.

داشتم به آخرین بار فکر می کردم و من هنوز اینجا رو یاد نگرفتم که زندگی کنم.

پ.ن: فاصله ی پست ها زیاد شده نه؟ فضا فضای نوشتن نیست به نظرم:)

عکس:...