داشتیم صحبت می کردیم که فهمیدم از سال آخر کارشناسی فقط سال آخر رو با یک موضوع خاص یادمه، و حتی یادم نیست اون کسی که نگران شده بود و با کلی زحمت پرسیده بود حالمو؛ کی بود! یا حتی از اردیبهشت تا اول مرداد همین امسال رو هم یادم نبود،هیچ چیزی رو یادم نمونده بود! مساله های مهم یا غیر مهمی که شاید ساعت ها در موردش با هم حرف زده بودیم رو! خب قسمت جالبش هم اینه که هیچ عکسی از این زمان ندارم!هیچ! این شد که به آرشیو اینجا سر زدم و از اردیبهشت تا آخر تیر اینجا رو خوندم،طرح داستانی که ننوشتمش هیچ وقت، روزهای معلم بودن،روزهای تصمیم گرفتن به کنده شدن از اجتماع روزهای سخت روزهای خوب با هم یادم اومد. این شد که یادم اومد من وبلاگم هستم،مهم نیست چند درصد زندگی رو اینجا بدون ذکر جزئیاتش می نویسم،مهم  اینه که اون لحظه که دست هام رو کیبورد میره و بعد هم دکمه ی دخیره و انتشار ؛اون لحظه، اون حس منم و من وبلاگمم!


پ.ن:هرچند فضا،فضای من و امثال من نیست!

عکس: بیخودی خودمو خط می زدم!