بهم می گه شاید هم بهتر بود، این روزهای ابریِ بهاری رو که تقریبا هفته ای دو سه بار زیر بارون تندِ اردی بهشت شسته می شدم، به جای یک درخت گیر کرده توی زمین،ریشه زده و گل زده، یه آدم بودم، یه آدمیزاد آزاد، با دو تا پا می رفتم سمتِ شالیزار و عطر برنج، یا سمتِ باغ و بوی نارنج. یه اسم سر و ساده خیلی قدیمی داشتم و دامن می پوشیدم و چادر کمر می بستم، صبح به صبح از زیر پای مرغ ها تخم مرغ بر می داشتم، تا غروب تو باغ و شالیزار بودم و دمی باقالای آتیشی می پختم و عصرها هم فطیر! و تنها سرگرمی زندگیم، گوش دادن به ترانه هایی که جوونکا زیر لب می خوندن بود.

بهش گفتم: منِ آدمیزاد هم اسیر شدم، بی ریشه بی برگ و گل، خودتو بده دست باد و بارون، شاید شست و برد شاید کنده شدیم و رفتیم!

پ.ن: ولی آخرش نگرانی تو اوج شادی هم هست، نگرانی واسه نارنج ها، آدم ها، دخترها(کلیک کنید)

عکس: درخت بی ریشه