داشتم فکر می کردم، کی اولین بار این حسِ دوست داشتن پر وظیفه که شبیه هیچ حسِ دیگه ای نیست تو وجودم اینقدر عمیق ریشه زد، همون روزی که ع، با پنج سال اختلاف سنی شد اولین شاگردم و اول نوجونی واسه یه دونه مردود خردادی شکسته بود، دیر اومده بود ولی زود رفت،پر امید و بعدش که نمره های شهریورش رو دیدم یه نفس عمیق کشیدم یا نه همین دیروز که تو کلاس کوچولو ها یهو به خودم اومدم و دیدم بین هشت تا بغل کوچولو گیر کردم؟

نفهمیدم،نمی دونم. تنها چیزی که می دونم این حسِ خوبِ نزدیک بودن به آدمهای کوچولو و یه مقدار کوچیک تر از خودمه،انگار امیدی که ندارم و تو وجودشون می بینم و یکم حالم بهتر میشه. نمی دونم دلیلش چیه ولی هیچ کدوم از حس هام ساختگی نیست،مثل وقتی که دارم با دوستای مامان حرف می زنم نیست،زورکی نیست!خوب و واقعیه! همین حالمو می سازه!

شاید هم وقتی که یاد گرفتم محبت کردن حتی با یک نگاه کردنِ ساده هم قابل انتقاله! زندگی و امید هم! اره منم به همون اندازه و بلکه هم بیشتر ازشون یادگرفتم

پ.ن:روز معلم به من و معلم های بیان که نمی شناسمشون دقیقا مبارک_هرکی معلمه خودشو معرفی کنه(البته نه اون خاموشا)