تا هشت صفحه از آبان گذشته همه چیز نوشته شده بود، جز به جز. بعد از آن اما هیچ نبود، هیچ جز یک سفیدی تمام، حتما مثل ملحفه ای که هر روز یک زن. روی تن و بدنش می کشید و بوی الکل، تن نشسته و خون می داد. وقتی که زن پنج قدم از او دور می شد و در را پشت سرش می بست بوی خون جای خودش را به بوی گوشت سوخته می داد و تا غروب همه جا بوی تنباکوهای قلیان حاج بابا می پیچید، همان قلیانی که نی پیچش با تن و بدن او آشنا بود و ذغالدانش با تن و بدن خانه.

پ.ن:در دست تحریر و تعمیر

عکس: بدون چشم