آدمها رشد می کنن، از همون وقتی که اسمِ همشون رویان یا معادل انگلیسیش embryo هست تا وقتی که جنین یا fetus بشن، و بعد تر نوزاد، نونهال، خردسال و هزار هزار اسم دیگه که پشت بندش میاد بدون هیچ معنی. البته بخوای معنی کنی معنی زیاد هست، تو کتابهای فرهنگ لغت، تو جامعه، تو خیابون مفت مثل حرف، ولی آدم که حرف نیست مفت مفت معنی شه.معنی آدمها شاید تو سه ماه و چند روزگی با روحِ تازه شون بیاد، شاید هم قبل ترش، یا بعد از اون. ولی هر چی هست معنی آدمی با روح میاد، نه با رشد چند تا تیکه استخون، پوست و گوشت. روح میاد که فکر میاد، نظر میاد، عقیده میاد، من میاد.

حالا قصه از کجا شروع میشه؟ از چهار سالگی و مَن مَن و خودم خودم کردنا، یا از چهل سالگی و اول چل چلی، یا نه خیلی بعدتر از شصت سالگی و آخر عاقلی؟ گفتم آدمی که حرف نیست، نگفتم که عدد هم هست؟ عدد هم مفته، مفتِ مفت مثل ضرب کردن صفر تو میلیون میلیون. عدد که عقل نمی یاره، احترام نمی یاره، عدد توهم می یاره. مثل همون چهار سالگی، توهم خودم خودم.

آدم ها تو توهمن، توهم من هم یکی می شم مثل همون بتِ بزرگ. می خوان دنیا رو نجات بدن، عوض کنن، فکر می کنن و می گن هستن، ولی نیستن. نیستن که عقل و بزرگی رو می زارن تو ترازوی سن و قد یا حتی ترازوی فیلم، کتاب، روشن فکری و هر تز دیگه ای. نیستن که بزرگتریشون و رقم می کنن و می تازن، با شعار، با شعر، با حرف، با رقم.

آدم ها دیر به خودشون میان، وقتی که می بینن تبر رو دوشِ بتِ بزرگه. خیلی دیر شده ولی اون موقع است که بزرگ شدن واقعا، بی شعر بی شعار بی حرف و رقم. اونجا که تازه به همون جمله می رسن که اگه می خوای دنیا رو عوض کنی، فقط تخت خوابتو مرتب کن.

پ.ن: بی حرف و شعر و شعار بی رقم، بزرگ شدم.