ساعت اتاق هنوز روی ده و 40 دقیقه و دو ثانیه ی شب در جا می زنه، مثل آخرین ساعت مچی که داشتم حوالی پونزده سالگی که روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح در جا کار می کرد و موقع از پله های مدرسه پایین اومدن صفحه اش محکم به نرده ها خورد و از درجا زدن ایستاد برای همیشه. روی ساعت 11 و چند دقیقه و چند ثانیه ی صبح.

از همون پونزده سالگی دیگه ساعت مچی ننداختم، چون بالاخره بعد از دو هفته عمر مفید، همیشه درجا کار می کرد. البته این قانون در مورد ساعت های همجوار من صدق می کنه حتی اگه روی دیوار باشن یا روی میز، یک جور کمال همنشینی و عادت. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کار به تقویم ها بکشد، تقویم های کاغذی و هوشمند  هیچ فرقی نمی کنه.

هفته ی آخر آموزشگاه، موقع عکس گرفتن با هفت سین و رسم هر ساله ی تبلیغات نوروزی، چسبیده و شانه به شانه ی همکارهایی که هیچ کدومشون و نمی فهمم و اسم دو نفرشون و قاطی می کنم، فهمیدم یک ساله دارم کار می کنم.

عصر پنج شنبه، رفتم سمت آموزشگاه پشت خونه مهسا(همکلاسی و هم محله ای قدیمی) و چند تا سوال پرسیدم برای نود و هفتی که نیومده آستین بالا زدم. باید به شاغل(!) بودن و ساعت های کاری اشاره می کردم، پرسیدن چند سال سابقه کار داری، جوابش یک سالِ رسمی و هشت سالِ غیر رسمی بود. راه برگشت به خونه سه دقیقه و نیم طول می کشه ولی اون عصر پنج شنبه، نه سال گذشت و من نگذشتم...

پ.ن: دری وری های پس از طی کردنِ مسیری هر روز، برای هجده سال