نزدیک به دو ماه آزگار است که بین تنهایمان یک پنجره فاصله است، یک شیشه ی نازک که به باد و بارانی جانش تمام می شود. اما هنوز فاصله داریم. 

این سلول جدید بزرگتر است و روشن تر، با دیوارهای یکدست سفید و کمد و کتابخانه ی یکدست قهوه ای، بی هیجان. اما پشت دیوارهایش صدای زندگی آدم ها موج می زند.

امروز پنجره را باز کردم و شستم، یک قدم‌نزدیک تر. همسایه توی این دو ماه دوری نزدیکمان حسابی از خجالتت درآمده بود از پنجره تا بن جانت کنت های نعنایی با رد سرخ خون دختری رو تنشان جا به جا افتاده بودند. دودش در تن و جان و ریشه ی مشترکمان هست. دور هم که بشویم، مشترکیم!

پ.ن: آشتی کنیم که جوونه بزنه؟! نزده هنوز!