جلوی خونمون اون طرف پل یه نمایشگاهِ موقت مبلمان زدن که یک هفته عمرش بود و دمشون گرم تو این یک هفته بدون استرس از تاریکی و چراغ های همیشه شکسته ی محل راحت برمی گشتم خونه:) بعضی شب ها صدای بلندگوی نمایشگاه نه به وضوح  صدای الکس* تو حیاط پشتی می اومد. دو سه شب پیش که یکباره صدای خانمی رو باز هم نه چندان واضح شنیدم که گفت پنجاه و چند روز تا بهار مونده، تا سالِ نو یکه خوردم. مثل اوایلِ مهر که تقویم رو میزی و دیدم روی فروردین ماه استپ کرده بود.
 
همون اوایل مهر سعی کردم، از راهِ درست و اصولی هم رفتم. رفتم تا درست شم، درست شه.این بار حدیث مفصلم جواب نداد و همه چیز آنقدر هم بد نبود، اما باز هم نشد. چراییش رو بذارید پای تحلیل یک دهه چهلی و توهم دشمن بودنِ هر کسی که با تو نسبتِ خونی نداره. گفت:" اینها قصدشون جز از هم پاشیدنِ خانواده ها نیست." والبته لج بازی هم از طریق خون و ژن نرسه، اکتساب می شه نه؟!

امروز ظهر متوجه شدم ماهیِ گلیِ عید نود وشش که همین دیشب حباب های صدا دار می داد و همراه شده بود با از قفس بالا پایین رفتن و سر و صدا کردن های عصمت* خوب نیست، هر تلاشی کردم فایده نداشت، لااقل تا این ساعت. نه مرده است و نه زنده، گهگاهی لب هاشو بهم می زنه و نفسِ ریزی می کشه و چشم هاش تو حدقه می چرخن، گهگاهی هم همون نفس  و سعی می کنه محکم تر بکشه و همراهش دم و باله هاشو تکون میده ولی هیچ نتیجه ای نداره.  اما عصمت همچنان داره از قفس بالا پایین میره دستاشو قلاب می کنه و هر چیزی بهش بدی احتکار می کنه.
قاون زندگیِ منه! منی که هر چند وقت یک بار به تلاطم نفس کشیدن می افتم، تقویم و می بینم و یکه می خورم، سعی می کنم نفس عمیق بکشم، باله ها و دمم هم تکون می خورن اما باز چشم هام تو حدقه می چرخن و تمام تلاش ها بی نتیجه ان. اما آدمهای اطرافم دارن پیش میرن، جلو می رن و ادمه می دن. نمی دونم فرگشت باعثش میشه که آدمهایی که زمانی آرزو می کردن جای من باشن سرعت گرفتن و رفتن یا نژاد قوی تر داشتن، هر چی که هست حتی دیگه دونستنش هم منو زنده نمی کنه! دو راه جلوی رومه یکی به قول مامان که میگه ماهیه داره زجر کش میشه از آب درش بیار و راه دوم خودمم که نه نفس محکم تری می کشم تا مغزم بیدار شه و نه دلم میاد جونمو دو دستی تقدیم کنم...

*به ترتیب سگ همسایه و همستر من

پ.ن: گفته بودم امید و امیدواری هم پاسخ نیست؟ حتی اگر دوستی باشد:)