روزهایی هست که ناگهان دستِ همراهت را بکشی و با خودت ببری به جایی که قسمتی از روح تو آنجاست و همه جاهای شبیه به آن.  امروز برای من از همان روزها بود. توی آمادگاه قدم زدن برای من زندگی است. زیرزمینِ رو به روی هتل عباسی،هر چند شبیه به قدیم ترها نیست،اما هنوز دوست داشتنیست. دست همراه را گرفتم و بردم زیرزمین. موزه ی حوزه هنری اصفهان. سازه های فلزی و یک دنیا حرف، عشق، ادبیات،شعر و سنجاق.

سنجاقی که اختراع فلزی دیگری بود، شخصی خریدش و میلیونر شد. سنجاق پرسپونه* و سنجاق هایی که ما بودیم. آدمها، آدمهای امروزی،مادرها، بچه ها، قلب های شکسته،قضاوت ها،آدمهایی که احساسشان سنجاق بود،سنجاق بودنشان احساس.

سنجاق هایی که از روی دیگران رد می شدند، سنجاق هایی که رویا داشتند، سنجاق های شکسته، سنجاق هایی به دنبال خدا،سنجاق هایی که سنجاق می خوردند، سنجاق های امیدوار، سنجاق هایی که خانواده داشتند، اما نداشتند، سنجاق های بی دل، پُر دل و...

سنجاق شدیم به موزه، به حرف های سنجاق ها. به مهدی بدری که هنر را حرف زد. شما چطور؟ تا به حال سنجاق بوده اید؟ سنجاق شده اید؟

*همسر ادیسیوس، که خواستگار سمجش برایش لباسی با 12 سنجاق هدیه آورد

پ.ن: چه دیر فهمیدم این گوشه ی دنج و دوست داشتنی رو، فردا روز آخره:)