"ب" پسر کوچولویِ هفت ساله ی کلاس من، از روز اول خاص بود. سواد نصفه  و نیمه ی روانشناسیم که به لطف دو تا روانشناس خونه و سالها کلنجار رفتنِ با خود خودم،کنار ترجمه ها و کتاب هایی که خوندم بهم میگه احتمالا "ب" دچار چند نوع رفتار و اختلال کوچیکه که اگر درمان نشه ریشه ای میشه. اختلالی مثل وسواس فکری و فیزیکی، که البته وسواس فیزیکی به شدت قابل رویته. موضوع برام از اونجایی تلخ شد که حتی خانم مدیر ج هم گفت خیلی دخترونه رفتار می کنه و روزِ جشن پایان ترم و گرفتن انارهای نمدی واسه شب یلدای پیش رو "ب" از اینکه انار پسرها مثل انار  دخترها نبود و به جای پاپیون و لپ گلی اکلیلی یه سیبیل چخماقی سیاه نمدی  داشت ناراحت شد.

"ب" خاصه  و البته نه من روانشناسم، نه خانم ج و نه هیچ کس دیگه ای وطیفه داره دخالت بیجا کنه. تموم این شش ماهه گذشته تموم تفکراتم راجع به "ب" رو پشت در کلاس جا می ذاشتم و بعد وارد می شدم و تا جایی که می تونستم سعی می کردم اتفاقی پیش نیاد که وسواس های "ب"  کار دستش بده و عصبیش کنه، که البته بعضی چیزها واقعا اجتناب ناپذیر می شد، مثلِ وقتی که دستش خط خورد و یکم نقاشیش سیاه شد و گریه کرد و من سریع با داستان عروسک کوچولوهایی که مامانم می بافت اشکش و تبدیل به خنده کردم، یا داد زدنش موقعی که "آ" دختر چهار ساله ی لجبازمون دماغش رو مرتب بالا می کشید یا تمیز نمی کرد.

تا همین شنبه همیشه همین کارها رو تکرار می کردم که "ب" فارغ از اینکه روح و جسمش با هم در تضادن یا اینکه فقط لوس و وسواسی بار اومده، توی کلاس راحت و بی استرس یاد بگیره و اعتماد به نفسی که نداره رو بهش برگردونم هر جور که شده. تا اینکه "ب" خودش وارد عمل شد و بهترین درس زندگی من رو به عنوان معلم بهم داد.

"م" دختر شیطون کلاس بزرگترین آرزوش اینه که وقتی بزرگ شد ببر بشه تا بتونه من و موشم و با هم بخوره. وقتی "م" بزرگه گفت من هم کمکش می کنم "ب" گفت من نمی زارم. بعد کلاس هم موقع خداحافظی شش بار گود بای گفت و بالاخره کاری رو که همیشه دلش می خواست کرد وحدود یک دقیقه کاملا بغلم کرد.

"ب" فارغ از هر مشکلی داره، بهم یاد داد می تونه سالم باشه، بخنده، بغل کنه، شاد باشه و دوست داشته باشه و تموم چیزهایی که من حداقل تو پنج سال اخیر نتونستم. "ب" بهم یاد  داد که قضاوتم حاصل از باد و غرور "من می دانم" م بود و نه هیچ چیز دیگه. قضاوتی که شاید هم درست باشه ولی نه کار منه و نه وظیفه ام. بهم یاد داد شاید همه چیز با یه دوست پیدا کردن(کاری که جسارتش را نداشت، ندارم)، بغل کردن خندیدن حل بشه حتی موقتا.

شنبه دوم دی ماه نود وشش من معلم از یک پسر بچه ی هفت ساله یاد گرفتم، دوست پیدا کنم، دوست داشته باشم و حامی باشم تو هر شرایطی، برای هر انسانی فارغ از مشکلاتش. "ب" به من یاد داد، تمام آدمها با تمام تفاوت هاشون با بقیه و یا حتی طبیعت دوست داشتنی ان و قابل احترام.
پ.ن: البته یاد آور هم شد که خودم هم همچین نرمال نیستم:))

عکس:موشی(همستر) که قراره با من خورده بشه