صدایِ مردی از پشتِ شیشه ها تویِ سرم ونگ می زد، گاهی کلمه ای می شنیدم از مشتق، لگاریتم و... ولی فقط کلمه های درشت از شیشه ها رد می شدند، بقیه اصواتی نامفهوم بودند که لابه لای رمانی که میان انگشتانم جا خوش کرده بود، گم می شدند. غرق حرف های آدمکِ داستان بودم، که یکهو کلمه ها بهم وصل شدند و مثل یک سیلی محکم توی صورتم ریختند. کلمه ها، این بی معنی هایی که بی صدا هیچ چیز نیستند و با صدا همه چیز می شوند! کتاب ها ولی صدا که ندارند، با چشم هایمان می خوانیم و با صدای خودمان، برای خودمان زمزمه شان می کنیم.

سیلی خوردن درد دارد، ولی سیلی که بی اخطار و یکباره با صدای خودت توی صورتت بخورد، دردش به ثانیه نکشیده می پرد و جایش کرختی می نشیند. کرختی، حاصل از درد و سرمای زیاد است برای نفهمیدنِ درد، در دَمِ اتفاق! همان جایی که سر شدی که پشتِ شیشه ها بینِ چشم مردم از هم نپاشی، پاشیدگی باشد برای ساعت های بعدی، وقتِ تنهایی.

هان! داشتم می گفتم کلمه ها ردیف شدند و قطاری نوشتند و زدند:"...می دانست که اگر کسی در باتلاق افسردگی گیر کند،تقریبا غیر ممکن است که از این اوضاع خلاص شود. شما می توانید تمام آنچه را که می خواهید تغییر دهید، اما در پایان، تسلیم این سردرگمی می شوید و همه چیز را خراب می کنید..."*

همان جا چشم هایم از خط های  کتاب فاصله گرفت و رفت سمتِ زیر شیشه ها جایی که زمین دو نیم شده بود، بین من و او! بین من و آنها. بین من و تمام آنچه که فکر می کنم و فکر می کنند. بین زندگی هایمان روی یک زمین، زیر یک سقف با شیشه ای در میان. تمام عمرم سعی کردم شیشه را نبینم، تمام عمرم جلوی مغزم را گرفتم. جلوی فکرهایم را گرفتم و فکرهایشان را توی دفترهای مشقم سالها دیکته نوشتم و فکر می کردم قلم های جادویی؛ مغزم، این حجم سرازیری را که با دست هایم می گرفتم، می توانند شکل بدهند.

تا که آن روز رسید، روزی که مایعِ لزج افکارم، از لا به لای انگشت هایم ریخت و هیچ نتوانستم جلوی پخش شدنش را بگیرم. به اندازه تمام سالهای دیکته نوشتن در دفترهای مشق بلکه بیشتر، شیشه ی بین مان که نمی خواستم ببینمش، مات شد. از همان جا همه چیز دورانی شد، همه چیز دور سرم چرخید و دور سرشان. بیشتر سکوت کردم، بیشتر درها را بستم، شیشه ها را مات کردم و بیشتر فرو رفتم. از لزجی و کثافتِ مغزی خودم که دوستش داشتم، دوستش دارم. مثل به جان خریدنِ خطر مرگ، به خاطر هیجان. مثل دستی کشیدن وسطِ یک اتوبان.

هان دوست داشتنِ تو هم همین شکلی است، همین شکلی دوستت دارم.

پ.ن: اتفاق می افتیم

پ.ن بعدی: می خونم تون ولی فرو رفتم

* از کتابی که همین روزها می خوانمش، محمود دولت آبادی