اشتباهاتم را عاشقم و معذرت خواهی فقط ظاهر مودبانه ی ما جرای من است، کسی را مجاب نکردم، و این اصل برای همه چیز در زندگی من هست برای همه چیز:) فقط موضعم را مشخص کردم بدون رنگ و هیچ داغ و تبِ شورِ بی شعوری، از ترس بود، ترس از دست دادن!

بابا یک ماهی هست که انسولین می زنه، مامان یک ماهی هست، که تنها فعالیت رومزه اش نشستن رو صندلی و بافتنه، ترس داشتم وگرنه ما رو چه به رنگ بازی و رنگ کردنِ آدمها؟! همون قبل ترها هم نبودم،همون قبل ترها سیزده چهارده سالگی فهمیدم سرو ته اش یه کرباسه و از هر طرف که نگاه کنی جز لجن و کثافت هیچ چی نیست.

پ.ن: هنوز هم می ترسم