همان طور که مارشمالو گوشه لپت جا خوش می کند و ثانیه ای بعد جز شیرینی هیچ چیز توی دهانت نیست، به روزهای پسِ سر و پیش رو فکر می کنی و صدای مهدی موسوی توی سرت داد می زند: منفجر شد تمام کودکی ام* . نفس حبس می کنی برای شیرینی بعدی گوشه ی لپت و جویدنِ فکری زیر دندان های مغزت ولی جمع شدنِ فکِ مغز مگر به آسانیِ فکِ صورتت می شود؟

به همه چیز فکر میکنی، به جیغ کشیدنِ زنی چادری وسطِ اتوبوس و اعتراضش به مردی برای لمسی کثیف. به پچ پچ و حبس نفسِ مردم و بوی تندِ عرق توی بی آر تی، به  اجتماعِ خشمگینِ مردم صبح همین روزِ پایان یافته به شیرینی برای حق، به پیاده دویدنِ خیابان های بسته شده از انسان، پلیس، بی سیم. به درد، درمان، دارو و دفترچه ی بیمه ی نوئی که توی دستت جا خوش می کند. به بویِ داغِ کاپوچینو و بوی خاکِ خوابیده رویِ زوال کنلل...

خبر خوش تویِ سایت با یک تیتر دل خوش کننده خیابان ها را باز کرده است، جمع می کنی از وسطِ سفره ی عدس پلو با پرهنه تا محلِ کار می روی، یک کلاس را در دست گرفته ای و بی هیچ فهمی تمام می شود، یک فنجان چای داغِ و اسیدِ پسِ نای و سوخته ای اندازه یک سکه وسطِ گلو...

صدای مهدی به طعمه ی نیم مرده ای بودم* رسیده، هنوز فک مغزت جا نمی افتد، بی خودی روی تن و جانت دندان کشان شب را ادامه می دهی...

* سفرنامه_ سید مهدی موسوی

پ.ن:تولدت مبارک؟:))