می گفت یادت باشه داری واسه کی می جنگی؟ واسه چی می جنگی؟ می گفت یه وقت میشه میبینی اون چیزی یا کسی که واقعا از تهِ دل براش جنگیدی اونی نبود که ارزش داشته باشه. ارزش وقت، ارزش جنگیدن. چون واسه چیزی یا کسی می جنگی که تصورته و وای به روزی که تصورت زرد از آب در بیاد. پوچ میشی خالی میشی. می ریزی. مثلِ یه ساختمونی که اولین آجرش کجه!

می گفتم: حرفِ دله! حرف دل که باشه. خون دل می خورم و می جنگم حتی اگه اولین آجرشو کج بزارم. حتی اگه تا ثریا کج بره و بعد هم تالاپی از همون ثریا خراب شه تو سرم.اون وقت حتی اگه بگم ارزشش و نداشت پیش دلم سر بلندم.

پ.ن: مکالمه ی بین دل و عقل  یا از با خودم حرف زدن ها
+فصل وبلاگ بستنه؟ یا ننوشتن؟
عنوان: سرنوشتِ شادمهر
عکس: به دلت برس، ریشه دارش کن