اول هفته ی خوبی بود. شنبه عالی بود. هنوز از موفقیت و تشویقی سرکار خوشحال بودم و همون طور با مانتو و مقنعه پای مبل نشسته بودم کنار پاتوق مامان که هر روز همون جا می بافه و می بافه یا قصه ی زندگی رو یا شالی،کلاهی،کیفی.... منم می بافتم و می بافتم  و از خبر دو روز قبل که مسابقه رو برنده شدم تا خبرهای امروز و جشن فسقلی هام و تشویق هایی که شدم و... بابا هم از بیرون رسید و اضافه شد که اس ام اس دریافت جایزه ی نقدی مسابقه اومد و به بابا نشونش دادم و خوشی و از حق نگذریم حسِ دیدی من پیروز شدم پر شده بودم. رفتم لباس ها رو عوض کردم و وسایلم رو تو اتاق جا دادم که صداش مثل شلاق افتاد وسطِ اتاقم. من ازش می ترسم از همون پارسال که خانومش خونه نبود و دیدمش که...! از دعوای خانوادگی به این شدت بدتر! رفتم نشستم رو مبل و به مامان گفتم می ترسم، گفت به ما ربطی نداره و خودشون خانواده ان الان آروم میشن. جمله کامل شده بود یانه؟ شیشه ها ریختن خونه لرزیر، پله ها لرزیدن و به دقیقه نکشیده یکی آیفون خونه رو زد. خانم خونه بالایی بود! با تی شرت و شلوار و یه تیکه لباس که به جای روسری تو سرش گرفت. با چاقو دنبالش کرده بود. در خونه رو روش قفل کرده بود. خانومه گریه می کرد. صدای ضجه های دختر نوجونش وسط اتاقم می رقصید و آقای خونه پسر چهار پنج سالشو بزور برد... روز خوبی  بود

پ.ن: من اینقدر خیانت ها رو از نزدیک دیدم، حق دارم از زندگی بترسم:)

عکسی که برنده شد:) (سوم)