سر کلاس کوچولوهام مقنعه نمی پوشم، شال رنگی فقط. علاوه بر رهای آبی، حالا یک مهرسای آبی هم دارم. شاید خیلی از رها آبی تر:)

وقتی شال آبی ام رو بعد مدت ها پوشیدم گفت : از این به بعد همیشه این و بپوش:)

فارغ از حال خوبی که یه فسقلی بهم تزریق کرد، از اون روز مرتب تو فکرم هست که فیلم روسری آبی یه دیالوگ داشت که :

بعضی دردها هست که تویِ هیچ برگه آزمایشی نمی نویسن!
ولی با یه بچه که نمیشه بحث منطقی کرد، که رنگ آبی تا سیاهش هم نه خوشی میاره نه بدبختی. که هر چی هم تو طول روز بین کتاب و چت و چای و کار خودتو گم کنی، یه ظهر که همه خواب رفتن و بویِ خونه از دم جوش کُندر تلخ شده و داری روی دوپیمونه چای همیشگی آبِ جوش می ریزی و زیر سماور و کم می کنی، همون موقع استرس حمله ور میشه به تموم وجودت و نیم ساعت بعد هم یه تلفن که فردا ساعت 8:45 اینجا باش...

پ.ن:  فردا ساعتِ 8:45