تو اون کانالِ تلگرامی خدا بیامرز یه روز که به عنوان آبزرور و مثلا برای مشاهده ی کلاس یه معلم دیگه رفته بودم، از کلاسش حالت تهوع بهم دست داد و برای خودم همچنان که پامو تکون می دادم با بومرنگ عکس متحرک می ساختم. گه گاهی هم مورد هایی که از کلاس به نظرم می اومد رو می نوشتم و با تیک صورتی و سبز مشخص میکردم مثبته یا منفی...

همون روزها بود که طی یک شبانه روز گرد و خاک خوزستان و عراق رسیده بود اینجا و من از خونه تا سر کار و برعکس رو با سوزش ریه رفت و آمد می کردم و مرتب عکس در و دیوار شهر و محل رفت و آمد رو می ذاشتم تو کانال. یه روز هم همون عکس متحرک پام رو گذاشتم و زیرش نوشتم:

انتظار، کشنده ترین سم تاریخ است. ذره ذره به جان می نشیند و وقتی سراسر انتظار شدی، وقتی خودت نبودی، مرده ای!

پ.ن: اوضاع بحرانی شده، به قدر بیداریِ همیشه خوابیده ها:) به قدری که امروز با بغض گفتم نمی شه... منتظرم:)