عکس های سال قبل رو که می بینم، یک دختر کچل اما پیروز می بینم. اواخر شهریور بود که زمزمه هایی به گوشم رسید، برای دانشگاه رفتن آماده می شدم و وقت آرایشگاه گرفتم. دمِ غروب که برگشتم، مادرم فقط یک جمله گفت:" خدا رو شکر میری، وگرنه از خونه پرتت می کردم بیرون."

موهای یک دست قهوه ای تقریبا بلند، تبدیل به نیم سانت موی چسبیده به سر شد. اون هم آرایشگر نزد بیشتر. وقتی وارد خوابگاه شدم، اولین نفر شین جان خودش رو رسوند که چرا این ترم زود اومدی؟ گفتم برای تخت وکمد بهتر! دروغ گفتم دلیلش همون زمزمه ها بود.

حالا شاید بپرسین تو کچلی اون هم از سر غم و ترس چه پیروزی ممکنه باشه؟ راستش همون موقع هم می دونستم حماقتِ محضِ و اگرقرار باشه سرنوشت رو برام رقم بزنن و تقدیر رو بچنینن کچلی که هیچ ایدز و هپاتیت و بقیه ی بیماری های واگیر هم جلودارش نیست که نیست! اما انگار با قیچی شدنِ موها از سر، ترس رفت، دلهره رفت، و کور سوی امید به مبارزه قوت گرفت. اما حقیقت سبک شدن بود، زهر ریختن و لجبازی بود. لجبازی از سر نتونستن و بریدن. مثل بچه ی لوسی که وقتی نمی تونه اسباب بازی مورد علاقه اش رو داشته باشه از سر لج عروسک هاش و کثیف و خراب کنه.. همون طور.

زمستون نود و پنج که دانشگاه تموم شد تا فروردین نود وشش همچنان حرف و حدیث ها بود تا اینکه یکباره ورق برگشت و همه چیز تموم شد. نوروز تموم شد و دو هفته ی بعدش هم. از همون اردیبهشت تا الان زمزمه های دیگه ای در کارِ و داستانِ دیگه ای. ولی این بار اعتراض کردم نه لجبازی، و بزرگ شدن، بزرگ بودن چقدر سخته! اون هم برای منی که همیشه صدای اعتراض نداشتم. و جنگی که ادامه داره....

پ.ن: اونقدر آروم نباشید، که وقتی اعتراض کردید کسی نشنوه

پ.ن بعدی: لطفا یکی از بهترین مطالب آرشیو خود را برای من یادگاری بگذارید